تبليغاتX
بابونه - اتوبیوگرافی متفاوت یک زن
Shabnam Tolouie's blog

                                    

 

چندوقتی میشه که صحبت از فیلم پرسپولیس مرجانه ساتراپی و حضورش در کن و ...همه جا هست.  من از این اتفاق خیلی خوشحال شدم اینقدر که امروز که روز تعطیل کاره و همه رفتن گشت و گذار توی شهر، دارم در موردش مینویسم.  چون معتقدم هر هنرمند ایرانی که با سخت کوشی و زحمت ، در فضای غریب گزاروپایی ـ که با سهولت پذیرفته شدن در آمریکاقابل مقایسه نیست ـ  دیده میشه ، برای همه ی ایرانی ها خوشحال کننده اس . تاکید میکنم روی واژه ی "هنرمند" و" زحمت" ، تا تفکیک کنم بین اونایی که کار هایی میکنند و دادار و دودور هایی هم به واسطه ی ارتباطات خوبشون پیدا میکنن اما خود اثر، و سطحی بودنش ، حضور عوامل فرعی رو لو میده.

 

اما چیزی که برای من مهم تراز فیلم پرسپولیس در جشنواره ی کن یا هر جای دیگه اس، وام گرفتن بی پروای ساتراپی از زندگی شخصی خودشه. من مرجانه ساتراپی رو نمیشناسم. هرگزهم ندیدمش. اولین بار که اسمش رو شنیدم ، در جلسه ی پرسخ و پاسخ "قهوه ی تلخ" بود. آقایی در بین تماشاگران که از آمریکا اومده بود من رو با این نام آشنا کرد و گفت که نویسنده نماینده ی یک نسله در ایران .  مجموعه کتابهای پرسپولیس روشش ماه بعد  در فستیوال برلین  دیدم و تا اومدم بخرمشون فهمیدم که ترجمه ی آلمانی کتابه . در نتیجه موند تا اومدم به پاریس و درتلاش آموختن های اولیه ی زبان بودم که دوستی هر۴ جلد کتاب رو از کتابخونه ی محله برام امانت گرفت. کتاب اول و دوم رو خوندم و جاهایی که همه میخندن ، بغضم رو قورت دادم از یاد آوری  کودکی تلخی که تاوان هر دخترک کمی متفاوت بود ؛ تاوانی که از اجبار های ترسناک جامعه ، و از هر طرف تحمیل میشد. در کتاب سوم و چهارم دنیای من از دنیای مرجانه دور و دور تر شد. مسائل نوجوانی وابتدای جوانی من ، هرگز حول و حوش  رابطه ی جنسی یا قرص ضد حاملگی نگشت.  تعریف رابطه با دوست پسر که که معمولا" پسرک بی قواره ای توی محله یا در و همسایه بود، گفتگویی یواشکی بود دور از چشم مریض زن های همسایه با نامه ای و لرزیدن  دلی که اون هم همیشه با خبر رسانی فلانی به بیساری تبدیل میشد به فاجعه . در۱۸ سالگی هم که برای اولین باربه معنای واقعی کلمه عاشق شدم ، لذت رابطه ، درتلفنهای شبانه بود و ملاقات های سه شنبه عصر ها وکشف نمایشگاهها و فیلمها وشاید گرفتن دستی و گاهی رد و بدل بوسه ای که برای خودش سفری بود به بهشت. یعنی در اون سالهای مشترک نسل مرجانه و من، ماهایی هم بودیم که لزومی نمی دیدیم برای شتاب به زن شدن ، که زن شدن برامون در اندیشه ورزی بود که شکل پیدا میکرد نه در هم خوابگی ها. البته اینها نه به معنای ارزش گذاشتن به اینه و نه بی ارزش کردن اون یکی. دارم فکر هام رو به قول معروف با صدای بلند مینویسم که بگم مرجانه ساتراپی گرچه در تصویری که از خودش میده همزاد یا نماینده ی من نیست اما من به شدت ستایشش میکنم.  چرا؟ چون از خودش وحشت نداره. خودش رو پنهان نمیکنه در سلائق سنت. گذشته اش براش همونقدر ساده وشفافه که کلام و نقاشی های کتابش . قضاوت دیگران نمیترسونتش ووقتی دوست و رفیق و هم کلاسی و همسر و رییس و ...میخوان سانسورش کنن احساس خفگی میکنه وتن نمیده .

 

 با خودمون تعارف نکنیم،( وبلاگ های ما رو که غریبه ها نمیخونن چون به زبون خودمونه... ) چقدر از زنها و دختر های ایرانی میتونن از تجربه های خودشون ـ به جای حرف زدن از دیگران ـ  در یک جمع مثال بیارن؟  چقدر میتونن از خودشون راحت حرف بزنن؟ (متاسفانه تا صحبت از راحت بودن زن میشه ، فکر میکنیم منظور آزادی جنسیه و بیان نیازهای زنانه ؛ که اون قصه ی خودش رو داره و موضوع حرف من نیست )  چقدرزن و دختر ایرانی جرات میکنن که بی تفاوت باشن نسبت به قضاوت دیگران؟ منظورم وقاحت نیست ،  به حوزه های کلان  اجتماعی هم کاری ندارم ، در دل همین مسائل عادی ابتدایی و گفتگوهای  صمیمی بین رفقا حتی.  من زنی رو میشناسم که فرزندش رو بعد از ازدواج دوم ، پنهان میکنه و در برابر کنجکاوی های دخترهای جوان در مورد زایمان و لذت مادر شدن ، خودش رو  ناآگاه تر از همه نشون میده . من خانمی رو میشناسم که به ضرب آشنایی ها در ثبت احوال سنش روچهار سال کم کرده و یادش رفته که هم مدرسه ای هاش توی فیلمها میبیننش ، من بارها سوال کردم از خانمهایی که موهای خوشرنگی دارن که چه رنگی به موشون میزنن که اینقدرطبیعیه ،  چون خودم از بیست و یک سالگی در گیررنگ کردن سفیدی موهامم و جواب شنیدم که: من موهامو رنگ نمیکنم! و ندیدن اون نقطه های سفید ریشه ی مورو. من خانم  جوونی رو میشناسم که به شریک فردای زندگیش از تاریخ تولد نوشته شده پشت قرآن میگه تا بگه در شناسنامه اشتباه شده تا مرد که دنبال زن جوونتر از خودشه یه وقت هوای پرواز به سرش نزنه. وزنهایی که با نابود کردن همه ی آثاررابطه ی نا موفق قبلی ، هر روز به عاشق تازه میگن که اون اولین مرد زندگیشونه و چقدر مردهای ضعیف از این بازی دروغ که بزرگ و بزرگترشون میکنه لذت میبرن. چقدر دختر ها در آستانه ی زندگی مشترک خواب به چشمشون نیومده که فلان عکسشون دست فلان پسرک  حقیر جا مونده و دنبال راه حل گشتن تا به هزاردعا وحتی مسامحه عکس رو پس بگیرن.  من روشنفکری رو میشناسم که چون نوجوونی زنش به بازی و شیطنت های انسانی فارغ از جنسیت با پسر ها گذشته بود، موقع دعوا به زنش میگفت :" اگه من نبودم ، ... شده بودی."  مثال کم نیست. همه ی تقصیر هم از زن ها نیست.

 

نمیدونم مرجانه ساتراپی در چه شرایطی بزرگ شده ، کتاباش میگه که مادر و پدرش اون رو با وحشت بزرگ نکردن. با خودم فکر میکنم که فردای هر جامعه رو مادرها مسیر میدن.  اگه  مادرهابه دختر هاشون به جای وحشت از حرف مردم ، درس قدرت و شعوربدن اونوقت جرات میکنیم که با" خودمون + همه ی تجربه های خوب و بدمون" مواجه بشیم، اونوقت شاید کسی مجبور نشه برای کلاه گذاشتن سر خودش و دامادی که بدش نمیاد هالو باشه ،  بره بکارتش رو ترمیم کنه( که میشنیدم سالهاست مد شده ) . ودر سطح عمیق تر، کسی مجبور نشه برای نان خوردن، اندیشه اش رو همه پسند کنه و  شاید یادمون بیاد که چیزی که توی سرمون میگذره موثر تر و قدرتمند تر از تمسک به  فرهنگ دو رنگیه ، که نسل اندر نسل اسیرشیم.

 

خلاصه این که تبریک میگم به موفقیت مرجانه ساتراپی وپشتکارش برای رسیدن به جایی که امروز هست . 

                              

+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1386  توسط بابونه  |