|
Shabnam Tolouie's blog
|
به خدا من هنوزهم وحشت میکنم . وحشت میکنم از صدای گنگ دعوای طبقه ی بالا ، از تربیت اجباری به هر اسمی ، ازلذت پنهان تحقیر شدن ، از میل به استادی و معبود شدن .
از گلّه وقتی قراره دریده شیم به دست هم ، ازمذهب وقتی تبدیل میشه به آیین نامه ی رانندگی.
ازبخشش و زخم بی فراموشی، ازکدورت که بعد از عمل لیزری عدسی ، توی چشم، براق تر میشه ، از مصاحبه ی من مستعار با من در وب سایت من آنلاین ، از شنیدن صدایی که پر از کینه اس در میلش به آباد کردن جهان ، ازسوء استفاده ی یه گوینده از ابعاد میکروفن گردنی .
ازآلزایمر دایره المعارف غنی سالخورده ، ازشب ادراری بانوی ادب در نود سالگی ،از بی رحمی زندگی.
ازحمله ی لاشخورهای مستند" آوای وحش" به زن تنهای مسافر، ازخنده به لرزش دست مرد خطاط به وقت نوشتن مشق اجباری .
ازادای صداقت، ازدرآوردن ادای صراحت در جایی خارج از صحنه . از بهانه های مقدس برای لیسیدن ته مونده ی یه حسرت قدیمی.
از تورم گره های جنسی واخورده حتی در صدمین مواجهه با هوای تازه ، ازدوستت دارم های بین دو ایستگاه ، از نمایش دلتنگی های نفتالین زده به وقت سرما ، ازصدای ظریف شکستن حرمت ، از صدای مهیب هلهله ی ازدواج دو برنده ، ازمردی که با قلدری ، زن میشه ، از زنی که باید مرد بشه ، از جنینی که به لطف روشنفکری مادرش، سقط میشه .
وازغروب که همیشه بوی دلتنگی میده.
وازدیدن توپ لاستیکی شوت شده ی تنهایی ، که کنار اتوبان، بی خبر از هجوم ماشین ها قل می خوره.
مادر والنتین از مردم سفارش میگرفت و بافتنی میکرد. فال هم میگرفت. یادمه خانم های همسایه با چادر های گل گلی گاهی خونه ی والنتین اینا میرفتن، قهوه و شیرینی میخوردن و فالی میگرفتن و بعد به گفته ی خودشون دهنشون رو آب میکشیدن که نجسیشون بره.
ده متری ارامنه که کوچه ی والنتین اینا بود به مناسبتهای مختلف پر میشد از هیجان . یه روزاز سال صدای خنده ها شون همه جا رو پر میکرد چون همه روی هم آب میپاشیدن و میگفتن این عیدمونه وچند روزی هم کوچه پر از انعکاس برق برقی چراغ های کوچولو میشد وقتی برای کریسمس درخت های کاج تزیین شده شون به میز صندلی چوبی همیشگی خونه ی ارامنه ، رنگ تازه ای میدادن.
با وجود واگویه های بچه ها در مورد نجس ـ پاکی و اقلیت و غسل و دست ندادن و ... قند توی دل همه آب میشد موقع کریسمس یا عید پاک و هرکسی تو اندازه های خودش بدش نمیاومد یه شبی رو مسیحی یا بقول بچه ها" ارمنی" بشه ، یا دست کم اینکه عید ارمنی ها ـ که پر از رنگ بود و شادی ـ مال همه بشه! والبته که نمیشد. پس تکلیف مرزها ونجس ها و ما و شما و اونا چی میشد؟
هیچ شیر پاک خورده ای هم نبود که بگه بابا شما غیر مسیحی ها، بیاین نفری یه هدیه ی کوچولو بگیرین دستتون و ببرین خونه ی والنتین و اونیک و روبیک و ژانت و بهشون عیدشون رو تبریک بگین. اینطوری توی شادی هم سهیم میشین. اینطوری اونا هم برای عید های شما همینکارو میکنن. اینطوری در عین حال که هر کی با هویت و تربیتش زندگی میکنه، یاد میگیره که به هم وطنش به چشم بیگانه نگاه نکنه.
یه بار توی اون سالهای سرد و بی روح و جنگ و تبلیغات که تفریح اهالی محل ، وصل کردن در قابلمه بود به بالای تلویزیون های پرتابل سیاه و سفید ، تا بشه فیلمهای بی صدا و پر برفکی رو که برای زندانیای زندان قصر پخش میکردن ـ که ما زیاد باهاش فاصله نداشتیم ـ تماشا کرد ، درست شب نوئل و با دیدن اون درخت چشمک زن، نسبت به ارمنی شدنم اظهار تمایل کردم، و البته که فورا" توسط آدم بزرگ ها توجیه شدم که این عید ، عید مسیحی هاست و مربوط به تولد حضرت مسیحه و هر کسی باید تولد فامیل خودشو جشن بگیره ! و بس . پرونده کمی جدی بسته شد و بعد قرار شد دیگه به خونه ی والنتین اینا از توی بالکن سرک نکشم و راحتشون بذارم!
بزرگتر شدیم و محله عوض شد و سردی روزهای بچگی جاشو داد به شیوه ی دیگه ای از زندگی و البته نوروزو تحویل سالی که اینقدربرام پر ابهت بود که حتی امروزدلم نمیخواد بچه ام رو به خاطر حضور در فرهنگ تازه از لذتش محروم کنم.
وقتی اومدم فرانسه دیدن پاپانوئل های پارچه ای که مردم از پنجره هاشون آویزون میکنن که مثلا" داره یواشکی وارد خونه میشه تا کادوی بچه ها رو بیاره، برام خیلی با مزه بود و با خودم میگفتم که برای تولد مسیح چه کارهای جالبی میکنن. کم کم متوجه شدم که اینجا برای خیلی از خانواده ها نوئل با یه جشن مذهبی تفاوت داره. چون احتمالا" اون خانواده یا دین ندارن یا اگه دارن مسیحی نیستن و این بیشتر براشون جشنیه که به بهانه اش دور هم جمع بشن و بچه ها کادو بگیرن. البته هستن کسایی هم که برای نوئل هیچ کاری نمیکنن و منتظر رسیدن مراسم خودشون میمونن اما از دعوت همدیگه فرار نمیکنن .
کمی که گذشت خوندم که تولد مسیح ظاهرا" اصلا" در ماه ژانویه نبوده و این تغییرات رو حضرات اولیه دادن چون میخواستن به این وسیله بقیه ی اقوام رو که عید هاشون حول و حوش اواخر ژانویه بوده به سمت مسیحیت ببرن و... بعد چند شب پیش ، شب نوئل یا کریسمس ، در حالی که داشتیم توی خونه ی بی درختمون، باقالی پلو میخوردیم وبه بودن یا نبودن درخت برای بچه های خانواده های مهاجرفکر میکردیم ،دوستی فرضیه ی قدمت درخت کاج و شب چله و آیین میترایی رو پیش از ظهور مسیحیت ، مطرح کرد و اینکه سران دینی برای محو آیین میترایی بوده که ....
البته اینقدر از قدرتمندان هر دینی سوابق تلخی در تاریخ بشر ثبته که متاسفانه خیلی چیزها میتونه بعید نباشه. اما فکر میکنم اگه به جای علم کردن کاج وستاره و مقدسینی که حاجت میدادن و کم کم در گذر زمان تبدیل شدن به پاپانوئل ها ،کمی هم در جهت تعمیم روح تعالیم مسیح اقدام کرده باشن، باید اقلا" در مقطعی ، جهان جای دلپذیری برای زندگی بوده باشه.
به هر حال خیلی زیباست وقتی به هر بهانه ی انسانی ، میلیون ها بچه در دنیا از هیجان کادو گرفتن برای یه شب هم که شده بتونن رویا ببافن .
نمیدونم والنتین الآن کجاست. دوست دارم اما فکر کنم که توی این روزهای کشت و کشتار وآشوب طلبی و جدایی خواهی دنیا، یکی از اون همه عشاق سینه چاک ـ که هم دینش هم نبودن ـ باهاش ازدواج کرده بدون اینکه هیچ کس به زور و به خاطر رسوم یا تعصب خانوادگی یا اداره ی ثبت احوال ، ایده ی خودش یا اون یکی رو تغییر داده باشه ؛ و دلم میخواد فکر کنم که بچه شون که درخت کاج و سفره ی هفت سین و... رو دیده ، میتونه هر جور که دلش خواست حقیقت رو جستجو کنه و راهش رو انتخاب کنه.