|
Shabnam Tolouie's blog
|
یاد آخرین پی گیریم برای ممنوع الکاریم می افتم. روزی که رفته بودیم ـ پاسمون داده بودن ـ به طبقه ی آخر وزارت ارشاد، جایی که حراست کل ارشاد بود. آقایی بی ریش و با سبیل توی اتاق بزرگش ، از پشت میز خیلی بزرگترش مارو پذیرفت. آقایی که اسمش اصلا" مهم نیست چون تا روزی که اون اتاق و اون میز و اون سمت پا بر جا باشه ، میتونه هر کسی اونجا بشینه و نقش اون آقا یا اسلاف و اخلافش رو بازی کنه. آقایی که ـ بر خلاف همکارهای صدا و سیماییش ـ "با لبخند" اعلام کرد که نامه ی ممنوعیت کاری من رو برای معاونت هنری ایشونه که امضا کرده، که اونجا نشسته فقط برای حمایت از هنرمندان ، که در کمال معصومیت نمیدونست چرا باید نامه ای رو به این مضمون امضا میکرده ! بعد به من وهمراهم شوکولات شوکوپارس تعارف کرد. شکلات هایی که توی یک ظرف بلور روی میز پایه کوتاه جلوی مبلش بود . شوکولات هایی که ظاهرا" خیلی افاقه نکرد چون بعدش به دلیل ضعف شدید وافت قند خون وفشار خون مهمون درمانگاه سر گیشا شدم ، وبه عادت مراکز درمانی ایران ، فوری رفتم زیر سرم.
بعد از اون روزها بود که کم کم وارد بازی هایی هم شدم که از طرفی به من میگفت اصلا" مشکلی ندارم ودچار توهم شدم و بعد در غیاب من به همکار هام از ممنوعیت ها میگفت. خلاصه بسته شدن تمام درها توی بیرون ، و مجموعه ای از عوامل ریز و درشت توی چار دیواری شخصیم ـ که تنها به یمن پرکاری تونسته بودم باهاشون کنار بیام ، باعث شد که تن ندم به جریانی که داشت خفه ام می کرد وباوجود عشق بی اندازه ام به لحظه لحظه ی ایران و آدمها ، فاصله بگیرم و به تصور اون روزهام ، بخوام که شش ماهی رو بیام فرانسه. این فرانسه میتونست نامیبیا ، ارمنستان یا ویتنام باشه ، اگه به جای فرانسه ، ویزای اونها رو داشتم.
وقتی میخواستم بیام ،جدا از خرید بلیط و دادن سهمم ازحق الزحمه ی وکیل برای طلاق ـ که برام خیلی مهم بود و نمی خواستم معلق بذارمش ـ باید حسابی باز میکردم در بانک ملی پاریس که به سفارت، مدارکش رو نشون میدادم. شرایط مالیم برای من که نه پس اندازی داشتم نه جد و آباء پولدار، با قطع شدن کار بدتر از اون شده بود که بتونم حتی بلیطی بخرم . و چون هیچ بیمه و تضمینی برای حرفه ی ما نیست ، وقتی نداری ، یعنی نداری، همین! چهار سال پیش صنف و کارت های عضویت در خانه ی نمایش و تئاتر و بازیگری و کارگردانی ـ که همه رو توی کشوی میزم جا گذاشتم ـ و اون جایزه هایی که پنج بار گرفتم ظاهرا" یک پاپاسی هم نمی ارزید اگه قرار بود حذف بشه آدم. ماه های آخرم در ایران ، تنهایی ، بد جوری معناش کامل شده بود.
اولین چیزی که یادم اومد قرضی بود که دو سال قبلش دودستی داده بودم به کسی ، دو سال قبلش یعنی وقتی هنوز در شرایطی بودم که در حد خودم میتونستم به نیازهای بقیه هم توجه کنم. حالا که دیگه چیزی نداشتم فکر میکردم باید طرف ـ که با من در تماس هم بود و در جریان همه چیز بود ـ یه کم معرفت به خرج بده که البته نداد و به روی خودش نیاورد . من دل شکسته تر از این حرف ها بودم که بخوام اقدامی بکنم . فقط فکر کردم که خب ، اینم روش و سپردمش به خودش . بعد پیانو و موبایلم ـ دارایی های اون زمانم ـ رو فروختم اما مسلما" کافی نبودن . تا اینکه عزیزی از فامیل بهم رقمی رو قرض داد و دوستی هم کمک کرد و خلاصه هزینه ها توی اون مقطع تامین شد.
روزهای تلخ و سخت همونقدر گذران که روزهای شیرین و آسون. روزهایی که میشد هر آن، با دیدن عبور سریع یه قطار رفت به سراغ تصمیم به پایان ، رفتند دور و دور تر. به لطف خدایی که به حضور و اراده اش ایمان دارم ، به لطف درس هایی که از زمانه گرفتم و به لطف خانواده وبه لطف رفقای نازنین اینجایی ودوستانی درایران که معنای ارتباطمون رو اتفاقا" این فاصله از وطن، بیشتراز قبل تعریف و تعبیر کرد.
کار اومد، قرض هام داده شد ، وحشت های کهنه و گندیده ی قبلی جاشون رو به دلهره ها ی تازه و ناشناخته دادن. تک لحظه های شیرین ، سنگینی بغض ها رو پس زدن. مشکلات اولیه و کابوس هایی که انگار به جای خواب، توی بیداری تعریف میشدن، توی روزمرگی شرایط تازه ، بی رنگ شدن. گرچه هنوز نمیتونم سبک بار، توی مسیر زندگی راه برم اما میدونم که از اون روزها ، لنگون یا افتون و خیزون ، به هر زوری که بوده ، عبور کردم. اما این ها باعث نمیشه که خودم رو بزنم به فراموشی یا بی تفاوتی . نه در مورد خودم و نه در مورد هیچ آدم دیگه ای که از حقوق انسانی و شهروندیش، از رشد و زندگی اش به دلایل شرم آور و واهی ، مثل آب خوردن محروم میشه.
روزی که داشتم از پله های وزارت ارشاد می اومدم پایین و دلم سخت گرفته بود به همراهم گفتم : یه روز از همین پله ها با افتخار میرم بالا ، حتی شده با عصا و زحمت پیری. این رو چند وقت پیش به شوخی به دوستی که از ایران اومده بود میگفتم. خندید و گفت: مشکل اینه که اون موقع باید بری توی صف چون حالا دیگه خیلی ها اون پله ها رو برای یه روز باعزت ، رزرو کردن.
بعد فکر کردم : واقعیت اینه که دیگه بالارفتن از اون پله ها هیچ معنایی نداره ، نه برای من و نه احتمالا" برای اونایی که خیلی قبل از من و خیلی بعد از من، آسیب دیده و زخمی توی صف ایستادن. کارهای مهمتری هست توی این عمر گذرا به جای وقت گذاشتن برای پله ها . تاریخ و هنر، بی عصا و نامیرا ایستادن و خیلی چیزها رو ، از تمام لوندی های این موجود دوپا ـ از "آدم" ـ ثبت میکنن.
کنار حیاط ، درست این پایین،
باغچه ایست به ابعاد یک گلدان
و زنیست به ابعاد یک انسان
که خودش را در این باغچه کاشته است
و زنگیست که با فشار ظریف یک انگشت چرب از غذای ظهر ،
مدام نواخته میشود
و کودکی که نمیداند توپ دیروز راهم
صاحبخانه قبل از مردن ، با دندان عاریه پاره کرده است
و درست این گوشه، کمی آن سو تر
ابریست که نمیبارد
و آفتابی که پشت ابرک خشک ،
زنگ تفریحش را سیگار میکشد.
زن در گلدان میخشکد
و من ، بالای آسمان
روی کفه های ترازوی نا برابرم
خاک میفروشم
شبنم طلوعی پاییز ۲۰۰۸