تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog
یکی از کانال های تلویزیون فیلم Guilty by Suspicion (که در فرانسه  به نام" لیست سیاه هالیوود" معروفه) رو نشون میداد. فیلمی که  از روزهایی در آمریکا میگه که هنرمند ها رو به دلیل نسبت با حزب کمونیست ممنوع الکار میکردن. تلخه دیدنش. و در عین حال شیرینه. تلخیش فکر کنم برای هر وجدان سلامتی واضحه ، شیرینیش اما به لطف هنر و تاریخه ، به اینه که نشون میده این بازی ها نمیتونه برای همیشه خریدار داشته باشه. بازی محروم کردن ها و ممنوع کردن ها رو میگم، به هر بهانه ای.

یاد آخرین پی گیریم برای ممنوع الکاریم می افتم. روزی که رفته بودیم ـ پاسمون داده بودن ـ  به طبقه ی آخر وزارت ارشاد، جایی که حراست کل ارشاد بود. آقایی  بی ریش و با سبیل  توی اتاق بزرگش ، از پشت میز خیلی بزرگترش مارو پذیرفت. آقایی که اسمش اصلا" مهم نیست چون تا روزی که اون اتاق و اون میز و اون سمت پا بر جا باشه ، میتونه هر کسی اونجا بشینه و نقش اون آقا یا اسلاف و اخلافش رو بازی کنه. آقایی که ـ بر خلاف همکارهای صدا و سیماییش  ـ "با لبخند" اعلام کرد که نامه ی ممنوعیت کاری من رو برای معاونت هنری ایشونه که امضا کرده، که اونجا نشسته فقط برای حمایت از هنرمندان ، که  در کمال معصومیت نمیدونست چرا باید نامه ای رو به این مضمون امضا میکرده ! بعد به من وهمراهم  شوکولات شوکوپارس تعارف کرد. شکلات هایی که توی یک ظرف بلور روی میز پایه کوتاه جلوی مبلش بود . شوکولات هایی که ظاهرا" خیلی افاقه نکرد چون بعدش به دلیل ضعف شدید وافت قند خون وفشار خون مهمون درمانگاه سر گیشا شدم ،  وبه عادت مراکز درمانی ایران ، فوری رفتم زیر سرم.

بعد از اون روزها بود که کم کم وارد بازی هایی هم شدم که از طرفی به من میگفت اصلا" مشکلی ندارم ودچار توهم شدم و بعد در غیاب من به همکار هام از ممنوعیت ها میگفت. خلاصه  بسته شدن تمام درها توی بیرون  ، و مجموعه ای از عوامل ریز و درشت توی چار دیواری شخصیم ـ که تنها به یمن پرکاری تونسته بودم باهاشون کنار بیام ،  باعث شد که تن ندم به جریانی که داشت خفه ام می کرد وباوجود عشق بی اندازه ام به لحظه لحظه ی ایران و آدمها ، فاصله بگیرم و به تصور اون روزهام ،  بخوام که شش ماهی رو بیام  فرانسه. این فرانسه میتونست نامیبیا ، ارمنستان یا ویتنام باشه ، اگه  به جای فرانسه ، ویزای اونها رو داشتم.

وقتی میخواستم بیام ،جدا از خرید بلیط و دادن سهمم ازحق الزحمه ی وکیل برای طلاق ـ که برام خیلی مهم بود و نمی خواستم معلق بذارمش  ـ  باید حسابی باز میکردم در بانک ملی پاریس که به سفارت، مدارکش رو نشون میدادم. شرایط مالیم برای من که نه پس اندازی داشتم  نه جد و آباء پولدار، با قطع شدن کار بدتر از اون شده بود که بتونم  حتی بلیطی بخرم . و چون هیچ بیمه و تضمینی برای حرفه ی ما نیست ، وقتی نداری ، یعنی نداری، همین! چهار سال پیش  صنف و کارت های عضویت در خانه ی نمایش و تئاتر و بازیگری و کارگردانی ـ که همه رو توی کشوی میزم جا گذاشتم ـ  و اون جایزه هایی که پنج بار گرفتم ظاهرا" یک پاپاسی هم نمی ارزید اگه قرار بود حذف بشه آدم. ماه های آخرم در ایران ، تنهایی ، بد جوری معناش  کامل شده بود.

اولین چیزی که یادم اومد قرضی بود که  دو سال قبلش دودستی داده بودم به کسی ، دو سال قبلش یعنی وقتی هنوز در شرایطی بودم که در حد خودم میتونستم به نیازهای بقیه هم توجه کنم. حالا که دیگه چیزی نداشتم  فکر میکردم  باید طرف ـ که با من در تماس هم بود و در جریان همه چیز بود ـ یه کم معرفت به خرج بده که البته  نداد و به روی خودش نیاورد . من دل شکسته تر از این حرف ها بودم  که بخوام اقدامی بکنم . فقط فکر کردم که خب ، اینم روش و سپردمش به خودش . بعد پیانو و موبایلم  ـ دارایی های اون زمانم ـ  رو فروختم اما مسلما" کافی نبودن .  تا اینکه عزیزی از فامیل  بهم رقمی رو قرض داد و دوستی هم  کمک کرد و خلاصه هزینه ها توی اون مقطع تامین شد.  

روزهای تلخ و سخت همونقدر گذران که روزهای شیرین و آسون. روزهایی که میشد هر آن، با دیدن عبور سریع یه قطار رفت به سراغ تصمیم به پایان ، رفتند دور و دور تر. به لطف خدایی که به حضور و اراده اش ایمان دارم ، به لطف درس هایی که از زمانه گرفتم و به لطف  خانواده وبه لطف رفقای نازنین اینجایی ودوستانی  درایران که معنای ارتباطمون رو اتفاقا" این فاصله از وطن،  بیشتراز قبل تعریف و تعبیر کرد.

کار اومد، قرض هام داده شد ، وحشت های کهنه و گندیده ی قبلی جاشون رو به دلهره ها ی تازه و ناشناخته دادن. تک  لحظه های شیرین ، سنگینی بغض ها رو پس زدن. مشکلات اولیه  و کابوس  هایی که انگار به جای خواب، توی بیداری تعریف میشدن، توی روزمرگی شرایط تازه ، بی رنگ شدن. گرچه هنوز نمیتونم سبک بار، توی مسیر زندگی  راه برم اما میدونم که  از اون روزها ، لنگون یا افتون و خیزون ، به هر زوری که بوده ، عبور کردم. اما این ها باعث نمیشه که خودم رو بزنم به فراموشی یا بی تفاوتی . نه در مورد خودم و نه در مورد هیچ آدم  دیگه ای که از حقوق انسانی و شهروندیش، از رشد و زندگی اش به دلایل شرم آور و واهی ، مثل آب خوردن محروم میشه.

روزی که داشتم از پله های وزارت ارشاد می اومدم پایین و دلم سخت گرفته بود به همراهم گفتم : یه روز از همین پله ها با افتخار میرم بالا ، حتی شده با عصا و زحمت پیری. این رو چند وقت پیش به شوخی به  دوستی که از ایران اومده بود میگفتم. خندید و گفت: مشکل اینه که اون موقع باید بری توی صف چون حالا دیگه خیلی ها اون پله ها رو برای یه روز باعزت ، رزرو کردن.

بعد فکر کردم : واقعیت اینه که دیگه بالارفتن از اون پله ها هیچ معنایی نداره ، نه برای من و نه احتمالا" برای اونایی که خیلی قبل از من و خیلی بعد از من، آسیب دیده و زخمی توی صف ایستادن. کارهای مهمتری هست  توی این عمر گذرا به جای وقت گذاشتن برای پله ها . تاریخ و هنر، بی عصا  و نامیرا ایستادن و خیلی چیزها رو ، از تمام لوندی های این موجود دوپا ـ از "آدم" ـ ثبت میکنن.

+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1387  توسط بابونه 

 

کنار حیاط ، درست این پایین،  

باغچه ایست به ابعاد یک گلدان

و زنیست به ابعاد یک انسان

که خودش را در این باغچه کاشته است

و زنگیست که با فشار ظریف یک انگشت چرب از غذای ظهر ،

مدام نواخته میشود

و کودکی که نمیداند  توپ دیروز راهم

صاحبخانه  قبل از مردن ، با دندان عاریه پاره کرده است

و درست این گوشه، کمی آن سو تر

ابریست که نمیبارد

و آفتابی که پشت ابرک خشک ،

زنگ تفریحش را سیگار میکشد.

زن در گلدان میخشکد

و من ، بالای آسمان

روی کفه های ترازوی نا برابرم 

خاک میفروشم

شبنم طلوعی پاییز ۲۰۰۸

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1387  توسط بابونه