تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

 

راه میریم. هوا نیمه ابری، نیمه آفتابیه. راه جنگلی ، حد فاصل این روستا به اون یکیه و بازی نور لای درختها مثل همیشه پره از اعجاز و میتونه ببردت دور دور دور. اینقدر که اگه همراهای فرانسویت صدات نکنن یادت بره که توی خیالت نیستی. قراره میزبان ماروتا روستای بعدی از مسیر جنگلی پیاده ببره، اونجا توی کافه ای کنار کلیسا ی قرون وسطاییش آب میوه ای مهمونمون کنه و برگردیم.

میرسیم به کوچه ای که به نظرم میاد مدخل روستای تازه اس. سر کوچه ، یه خونه ی کوچیک هست با زمینکی و حصاری ، و یه مرغدونی پر از مرغ و خروس. دست بر قضا خروسی خوش بر و بالا، بیرون از حصار ، توی کوچه مونده و تمام منطقه رو گذاشته روی سرش. جیغ میزنه ، ضجه میزنه ، بال بال میزنه. صاحباش با چکمه های بلند لاستیکی و دست های پر از کاه، از توی حیاط نگاهش میکنن و به این عمل که حتما" طبیعیه با لبخند نگاه میکنن و در ضمن کارشون رو ادامه میدن.

میگم: طفلکی ، ترسیده ! دوست فرانسوی میگه: نه، ناراحته. از آزاد بودن غمگینه. من میگم: عجب چیزی گفتین ... میگه: چطور ؟ میگم : همینطوری.عجیبه، همین ...

میریم. کلافه ام. فکر کنم حدود نیم ساعت بعد ، میرسیم به کلیسا. من که مدتهاست حوصله ی سنگ و تاریخ رو دیگه ندارم فوری میرم سراغ کافه و میشینم و به جورابهای بافتنی زمختی که بهم دادن و کشیدمشون رو ی پاچه های شلوارم نگاه میکنم. دوستام میان سراغم و ازم میپرسن خوبی؟ میخندم. از اون لبخند ها که میدونم دلنشینه و خوب بازیش میکنم و میگم : آره ، چقدر اینجا آرومه.

آب میوه هامون رو میخوریم . و با میزبان مهربون که من رو خوب میشناسه توی راه برگشت شروع میکنیم به گپ زدن و از بقیه فاصله میگیریم. از همه چیز حرف میزنه . از دیروز ، امروز ، کار ، من ، اون ، طبیعت ، جنگل، امید ، فردا، و اون خروس و حصار. غروب شده و نور عجیبی لای درختها ، لای باد ، لای درز لباس هامون می رقصه. حالا تا مچ گالش های لاستیکی مون گلی شده و بی پروا توی نهر راه میریم.

میرسیم به اون خونه و مرغدونیش. خروس که حالا دوباره پشت حصار و کنار لونه ی خودشه ، میخونه ، درست مثل نوای سر صبح همه ی خروس ها ، همونقدر زیبا و با شکوه. می ایستیم و خوندنش رو تماشا میکنیم. چشمهام پر اشک میشه. دوست فرانسوی نگاهم میکنه. میگه: خوبی؟ میگم: معلومه ! فقط داشتم به این فکر میکردم که راه رفتن امروزمون رو تو وبلاگم بنویسم ، همین. و باز مثل همیشه فقط لبخند میزنم.

 

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1387  توسط بابونه