تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

اسفند امسال را ریحان کاشتم و شاهی، از آن کار ها که خوابش را هم نمی دیدم

و خواب دیدم که ما در کوچه ای در دزاشیب راه میرویم ؛ از آن کار ها که در بیداری نمیکردم .

اسفند امسال را درماه فرنگی هر روز جابجا کردم و خانه را تکاندم و خودم را که غبارگرفته بودم.

وروی کاغذ ی که به دیوار چسباندم ، نوشتم:

یادم باشد  دکتر چشم پیدا کنم

یادم باشد نامه ی بیمه را بفرستم

یادم باشد روی کامپیوترم ویندوز تازه نصب کنم

یادم باشد به دیروز فکر نکنم

یادم باشد کتاب ، بی برنامه ریزی نخوانم

یادم باشد قضاوت نکنم

و یادم باشد گلدان ها را آب بدهم

و یادم باشد که نوروز۱۳۸۷هم مبارک.

و یادت باشد تبریکم را برای تو که میخوانی : آرزوی سالی پر از عشق ، آرامش و آفرینش...



+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1386  توسط بابونه  | 

تصویر کودکی من از روزه گرفتن ، تصویر گرمای تابستان و هندوانه ی قاچ شده ی در انتظار افطاربود، وصدای ربنای شجریان  و مادر بزرگم که پیش از افطار مفاتیح الجنان می خواند و بعد از افطار، خودش  به مسجد کوچک محل ـ  با آن نئون های سبزش و گلدسته ای که در سکوت هم بوی صدای موذن زاده داشت ـ  غذا میبرد.

 

کمکی بزرگتر که شدم فهمیدم که ماه رمضان همیشه تابستان نیست و میچرخد و میشود در فصل آدم برفی هم روزه گرفت و همان وقت ها بود که دانستم روزه ی بهایی ها اما همیشه نوزده روز مانده به عید نوروز است، و نمی چرخد چون بر مبنای سال قمری نیست و دراسفند ماه است بنابراین  هندوانه ای هم ندارد و اینکه چند دقیقه ای زودتر از اذان ، یعنی هنگام غروب آفتاب است که به افطار میرسد.


روزهای جنگ بود و مادر بزرگم که سرطان سختی داشت دیگر حق روزه گرفتن نداشت . مدرسه فقط در کار تبلیغ بود و موفق هم بود. من مقنعه ی طوسی روشن دوخت مادر بزرگم  ـ که اصراری به حجاب هیچ احد الناسی نداشت و از زمان شاه روسری سرش میکرد و اگر میگفتیم چرا، فروتنانه میگفت: موی سفید بیرون انداختن نداره!ـ را تا  ابروهایم پایین میآوردم و پیش نماز مدرسه شده بودم . یادم هست که سر صف هم قرآن میخواندم و چه خوب ترتیل میکردم. وهر روز نماز جماعت میخواندم و سعی میکردم آن جلو باشم که بوی جوراب کسی توی دماغم نرود و چه مخلص بودم وقتی دست های کوچکم را برای قنوت بالا میآوردم که :" ربّ زدنی علما " و بعد می ایستادم برای خواندن اقامه ، و  تحت تاثیر سخنرانی های هر روزه ی مدیر مدرسه ی مان خانم سلمان زاده ، دلم لک زده بود تا ماه رمضان برسد و من دور از چشم مادر و پدرم ـ که جدا از التهاب گرفتن ها و بردن ها ، به جرم مسلمان نبودن برای یک لقمه نان شبمان مجبور بودند جان بکنند و باز نگران فردا تا صبح خوابشان نبرد ـ  روزه ی مسلمانی بگیرم و مفاتیح بخوانم .

 

تا اینکه خانم سلمانزاده در پایان سال علیرغم نمرات درخشان درسی و حتی انضباط  بیست  (فکر کنم این آخرین باری بود که در دوره ی تحصیل  نمره ی انضباط خوبی گرفتم ) به مادرم گفته بود که مرا برای دوم راهنمایی ثبت نام نمی کند چون من سرکلاس از بهایی ها حرف میزنم! و بعد کلی در مغز کوچک ده سالگی ام گشتم تا یادم آمد که معلم دینی داشته سرکلاس از حقوق همه ی ادیان در حکومت اسلامی میگفته که دخترکی زرتشتی سوال میکند که پس چرا داییش را که در ارتش بوده به خاطر مذهبش بیرون کرده اند و معلم توضیح میدهد که حتما" کار خلافی کرده بوده که در این کشور هیچکس به خاطر مذهب متفاوتش اخراج نمی شود و بعد من هم بلند میشوم که اجازه خانم پس چرا بهایی ها را از همه جا بیرون میکنند؟ و خانم اجازه نمیدهد و میگوید چون بهایی دین نیست! و بعد اولین پرونده ی نازنین زندگی ام چون برای قد و بالایم بزرگ بود زیر بغل مادرم گذاشته میشود و سر آغازی میشود برای تلخ ترین روزهای زندگی نوجوانی و گمگشتگی ها و فرازو فرود هایم...

 

اخراج این پیش نماز کوچولو، باعث شد که میل به روزه ی رمضان و غیر رمضان و اسفند ماه ، همه برود لای خاطره ی خنک هندوانه و بی خبر از فصل مناسب، کپک بزند.

 

سال های بعد سالهای جنگ بود و مقنعه های چانه دار که تا زیر دماغ باد کرده از بلوغ ، بالا می آوردیمش ؛ و کاکل های سشوار کشیده ای که از بالا بیرون میانداختیم . و بعد واویلا در ماه رمضان بود که جامعه ای که برای روزه بیشتر به نخوردن و نیاشامیدن تاکید میکرد ، توی مدرسه ، توی کوچه ، توی اتوبوس، توی کتابفروشی و توی صف باجه تلفن های تازه پنچ زاری شده وحتی توی گلفروشی هم بد اخلاق بود و پرخاشگر بود و تا صدای خنده ی شاد دخترکی بلند میشد ، همیشه کسی سبز میشد که میگفت که حیف که روزه است و گرنه چنین و چنان میکند با این عمل شنیع. 

 

در اسفند ماه هم که اهل خانه روزه داشتند باز قصه ی دیگری بود. هیچکس مثل آن بیرون بد اخلاق نبود اما نمیشد زیاد سوال کرد ، کل کل کرد، رفت و گشت ، چون: " عزیزم مگه نمیبینی؟ آدم وقتی روزه اس حوصله ی یه کار هایی رو نداره..."  وبعدش هم غالبا" رو شدن نامه های عاشقانه و دل دادگی های از راه دورمن، همیشه در خانه تکانی قبل از عید و در واقع در روزهای روزه داری خانه ی ما بود که لو میرفت.  و بعد در پی آن قیامتی میشد و در نتیجه عید را برای دخترک محکوم شماره ی یک ، میکرد زهر هلاهل. و من که در نوجوانی دوگانه و عصیان زده ام از هر چه "مگه نمیبینی"  و قاعده و باید و نباید و حکم و محدوده منزجر شده بودم حتی نمیخواستم که محض رضای خدا یک بار به جای بالا رفتن از دیوار نا راست خرابه ها ، این روزه را که بانی محرومیت های عشقی من بود، تجربه کنم و اقلا" دل پدر و مادربی نوایم را خوش کنم!

 

هم روزهای جنگ تما م شد .و هم درهای زندان ها آرام آرام باز شد.  دوره ی سازندگی آمد و من که ۱۸ سالم تمام شده بود ، بالاخره جدا از کوچه و خیابان و پشت پنجره و حیاط ساختمان ، در یک فضای محترم برای اولین بار و به طور غیر مخفی و سازنده ، عاشق شدم! و از قضا همان اول آشنایی زد و ماه اسفند شد و من که خوشحال بودم که طرف که اهل هنر  و روشنفکری است  و گرچه میدانم بهاییست اما حتما" در گیر فرائض و احکام دین نیست، دیدم که ای بابا! این که روزه است! توی خیابان راه میرفتیم که من گفتم : آخ ! گرسنمه. و او گفت: روزه نیستی؟

گفتم: نه! مگه تو هستی؟

گفت: آره ولی اگه میخوای میام باهات نا هار میخورم.

گفتم: یعنی چی؟ ! مگه روزه نیستی؟ !

گفت: چرا هستم اما میتونم با تو ناهار بخورم چون روح روزه ربطی به ... گرچه که باید... ولی در این .... میدونی عشق....

 

نه اینکه بخواهم کلمه ای را سانسور کنم ، نه. همان روز هم وسط های این جمله ها را نمیشنیدم از بس که موسیقی فیلم زندگی ام اوج گرفته بود و من خودم را میدیدم که در هیات یک فرشته ی بالدار روی ابرها هندوانه میخورم! و بالاخره تعبیر زیبایی از دین میبینم که با روح خسته ی عاصی من همخوانی داشت. 

 

اولین روزه ی جدی زندگیم را همان سال بود که گرفتم. یک روز اسفند ماه. و بعد فهمیدم چه طعم بی نظیری دارد آن اولین جرعه ی چای که برای افطارت مینوشی ، حالا چه برای افطار با اولین سرخی زیبای غروب باشد یا افطار با اذان مغرب یا با حرکت اولین موج اقیانوس و یا با صدای پاک اولین خنده ی یک نوزاد.

 

آن عشق افسانه ای به واقعیت های زندگی پیوست و به اندازه ی  چندین سال نوری دور شد . اما در ذهن من دیگر نه اسفند ، ماه محاکمه بود و نه معنای روزه گرفتن ، مجوز دیگر آزاری ها ی عمومی .

 

چندین سال بعدش ، اسفندی بود که با ماه رمضان از میانه ی راه یکی میشد و بعد می رسید به عید فطر. داشتم در بازار خیریه ای که کنار تئاتر شهر به مناسبت فطر برگزار شده بود راه میرفتم که یکی از غرفه دارها خرما پخش میکرد. کسی که کنارم بود در جواب تعارف مرد گفت: روزه ایم مرسی.

و مرد با تعجب گفت: روز عید، روزه حرامه!

همراهم گفت: آخه ما بهایی هستیم.

مرد دوباره با همان لحن گفت: خوب باشین، مسلمون که هستین !

با احتیاط گفتم: یعنی نیستیم.

مرد ، کلافه گفت: هرچی که هستین بالاخره افطار که میکنین ، همون موقع کوفت کنین!

و با دستش یک مشت خرما ی سیاه درشت ریخت توی جیب کاپشن من.

امروز 8 اسفند 1386 من ایران نیستم اما اگر بودم بعید میدانم که یاد آن مرد و نذرش و آن بازارچه میافتادم. وقتی دوری، لااقل این شانس را داری که خاطراتت را الک کنی و درشت هایش را سوا کنی و ریز هایش را به خودت ببخشی.

هر جا هست دلش همیشه بی تعصب و دستش همیشه دهنده . با یادش برای اولین افطاراسفند امسال، خرما میخرم.

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1386  توسط بابونه  |