تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

 

یک ـ نور آرک افتاده تو چشمم و دارم کور میشم . میام  کنار و می بینم که یه عده دختربی کی نی پوش دارن تمرین رقصی بی هویت میکنن ، دنبال یه آشنا میگردم که بگم این جا چه خبره؟! ولی اوضاع شلوغ تر از این حرفاست.  مجری های شبکه ی برون مرزی صدا و سیما با لباسهای رنگی اغراق شده  ، نگاهاشون رو میندازن پایین و تمرین" لبخند متعهد " میکنن .  مردی که به نظرم آشنا میاد ـ انگارکه با هم بزرگ شده باشیم ـ  خودشوتوی آینه تماشا میکنه و رد نگاهش میرسه به  خانم جوونی که نمیشه فهمید چند سالشه چون به ضرب بوتاکس  دم چشم و ابروش رفته بالا و با لبهایی که یه خط زرشکی بزرگترشون کرده لبخند ملیحی میزنه . کامران و هومن می رسن به کشف ساده ی "دوستت دارم" و  گوگوش که توی یه دکور زشت به حالت ذن نشسته ، به دختری که شبیه جوونیاشه از" ترس چاقو در آهو" میگه.  سیاستمداری  که زیر نور فلش های خبر نگارا، نوک دماغش برق میزنه یادش میاد که گوشه پیژامه ش از زیر شلوار هاکوپیانش بیرون زده. دوتا پسر با ابروهای بور کرده و بر داشته و صداهایی شبیه هم،  روی پشت بوم خونه  ویدیو کلیپ ضبط میکنن و برای جان لنون و زنش بوس می فرستن. پرویز پرستویی بزرگوار توی زندان هم میدرخشه ، و خانمهایی با گریم های زیادی ، درحالیکه از واهمه ی زشت شدن ،اعضای صورتشون تکون نمیخوره،  رو به دوربین گوله گوله اشک میریزن . مرد توی آینه دست تو دست خانمی که  لبخند می زد، میاد به طرفم وبا نگاه معصوم و خوش تکنیک یک بازیگر ، ازم میپرسه که چیزی لازم دارم یانه و این که کاش آرایش داشتم وموهامو درست کرده بودم و این که فقط به من فکر میکنه... ومن  سرم رو که داره میترکه، بر میگردونم و با یه فریاد از خوابم می پرم بیرون. تو فاصله ای که دوباره یادم بیاد  دیگه هیچ نگاهی توی آینه نیست، دنبال کنترل ماهواره میگردم که زیر لحاف تازه ی غریبه ، گم شده.  وقتی تاریکی اتاق رو پر میکنه،  کمی نفس میکشم تا نتیجه ی کشف ندید بدیدم از کانال های ایرانی ماهواره  پاک شه ؛ مثل همه ی روزایی که رفت ، و همه ی بیتابی های توی آینه که گم شد ؛ گرچه پاک نشد.

 

 دو ـ برای  فیلمبرداری اومدم یه کشور آفریقایی .  بعد از دو سال و نیم دوری از ایران، و سه سال دوری از بازیگری حرفه ای ، بازی یکی از نقش های اصلی یه فیلم سینمایی  و حضور در قاعده مندی  یه تولید بین المللی بیشتر شبیه شوخیه. شاید هم بیشتر یاد آور اینه که بالا و پایین های زندگی چقدر شوخیه.  گرچه در زندگی زخمهایی هست که...اما شاید یه روز معلوم شه اونام شوخیه، نمیدونم!

 

سه ـ توی مسیر فرودگاه تا آپارتمانم ـ که اون موقع نمیدونستم ماهواره هم داره! ـ  راننده به توصیه می گه که یادم باشه اینجا میوه و سبزی ها رو باید بشورم و از توی خیابون خوراکی های باز نخرم ، مواظب آب باشم ، شبها تنها بیرون نباشم و کیفم رو توی محله های شلوغ ... و من چشمام برق میزنه . راننده فکر میکنه از ترس ونمیفهمه از شادی  قرابت با وطنه . خیلی ویژگی های فراموش شده یا حتی مطرود هست که وقتی خارج هستی ، تو رو یاد وطنت میندازه ، و باعث میشه مثل درد زبون زدن به  یه دندون شیری نیمه لق، توی دلت رو خالی کنه.

 

چهارـ روز دوم فیلمبرداری ، خانمی که بازی گردانه ،  بهم میگه: ناراحت نمیشی  یه سوال بکنم ؟

میگه : اگه بی ادبی میکنم ببخش و جوابمو نده .

(اروپایی هابر خلاف ما ، به خودشو ن اجازه نمیدن  راجع به مسائل شخصی سوال کنن.)

میگه : جایی خوندم که به خاطرمذهبت  کارتو ادامه ندادی و من همه اش فکر میکنم که یعنی چی؟ مگه الآن دیگه اون مذهب رو نداری؟

می خندم و میگم که مذهبم کاری به من نداشته.  آدمهایی اما درایران هستن که به همه چیز کاردارن ، به اندیشه ، به مذهب،  به جد و آباء آدمها، به سرو لباس ، به اس ام اس ، به روابط خصوصی زندگیت . اونا نذاشتن که ...

به قاعده ی اولیه ی انسانی ، ناراحت میشه و میگه: پس الآن باید حس بدی داشته باشی که اومدی توی یه کشور اسلامی. نه؟

میگم: نه. خیلی حس خوبیه! اولا" که اینجا یه کشور آزاده . خیالش هم قشنگه که آدمها بتونن با احترام به مذهب اکثریت ، اینقدر آزاد باشن . و دوما" که یاد خونواده و دوستام می افتم و دلتنگ تر میشم.

طفلک گیج تر میشه و میگه: خونواده ات مگه هم دینت نیستند؟

میگم: چرا ولی مسلمون هم هستن.

میگه: مگه میشه؟ یعنی قانونا" مگه اونجا میشه؟

میگم:  قانون قرار نیست برای همخونی و همدلی آدمها تبصره بذاره !  و راستش رو بخوای قبل از این قصه ها اصلا" حواسم نبود که من چی ام و اون یکی چیه.

قیافه اش مثل کسیه که داره از یه فیل به زبون آدمیزاد میشنوه که : ما هممون گیلاسیم ، رفقامونم همینطور!!!!

آخر سرمیگه : خب... دارم میفهمم ... این نزدیکی مال ارتباطهای غیر رسمیه و...خب... توی سیستم دولتی فرق میکنه .

صدا میکنن که نور ها آماده اس و باید بریم برای تمرین با دوربین . وقت نمیشه بگم که توی همون فضای رسمی هم کسانی  پیدا میشن که فارغ از میز ها و پست ها ، به ذات انسان ... 

 

پنج ـ می شنوم و می بینم که چقدر بازیگر ایرانی داریم در خارج  که  توی سینما و تلویزیون کشور میزبان کار میکنن. جوونایی که فارسی رو فقط برای حرف زدن بلدن، چون وقتی در آغوش خونواده هاشون به هر دلیلی مجبور شدن به گذروندن روزهای سخت پناهندگی در کشور تازه، همه ی تقصیر رو انداختن گردن زبون مادری و ترجیح دادن الفباشو یاد نگیرن. جوونایی که عاشق دیدن ایرانن ووقتی دیالوگ های فارسی شون رو به لاتین مینویسن،  مستند تلخ مهاجرت میشن.

 

   

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1386  توسط بابونه  | 

               

             چند هفته ای را نیستم. بنابراین کرکره ی اینجا تا اطلاع ثانوی پایین است .

                     لطفا" به مغازه ی بغلی مراجعه نکنید. خودم بر میگردم !

  

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1386  توسط بابونه