|
Shabnam Tolouie's blog
|
تلفن هایی که کنترل میشوند،
بازیگری که تهدید میشود و برای فرار از یک عمر محرومیت از کار، یا به همخوابگی با مسئولین تن میدهد و یا با امضای تعهد نامه ای برای اطلاع رسانی ، میخواهد آینده ی کاریش را بخرد ؛
بزرگانی که با دستمالی کردن هنر ، خط مشی فرهنگ را آن طور که میخواهند مینویسند ؛
هنرمندان ممنوع الکاری که خودشان را دار میزنند؛
روشنفکرانی که تن میدهند؛
روشنفکرانی که تن نمیدهند؛
مامورینی که حقوقشان ، نان شبشان را سرکشی در زندگی دیگران وجمع آوری عکس های شخصی و فرم های طولانی و گزارش ها و پرونده های قطور میسازد؛
خلوتی که هرگز نیست ، حتی در شخصی ترین لحظه ها ، آنجا که فکر میکنیم هیچکس نیست جز خدا ؛
و بعد ، تحول یک کارمند درجه ی یک حراستی ، همان که به تحول آدم اعتقادی ندارد و حکم میکند با بیرحمی ، همان که وقتی انسان نیک میشود به هیچ چیز تن نمیدهد ، می ایستد و تاوان این ایستادن را در یک چرخ دستی ، در سکوت و بزرگواری ، تا سالها بر سنگفرش خیابان میکشد؛
و بعد ، تاریخ که فردا موزه میکند امروز ما را ؛
...
اینها را من نمیگویم ، اینها را florian Henckel von Donnersmarck که یک کارگردان ۳۳ ساله ی آلمانیست در اولین فیلم بلند ش " زندگی دیگران" میگوید ، فیلمی که قصه اش در دهه ی هشتاد میگذرد ، هشتاد میلادی ، نه شمسی و در آن طرف دیواری که دیگر نیست ، در آلمان شرقی.
دیدن این فیلم کم نظیر را توصیه میکنم ، هم به هنرمندان ، وهم به آنها که پرونده به دست ، میزبان لحظات تلخ هنرمندان میشوند.


عید را باید باشی
چشم در چشم ماهی های قرمز تنگ ، سرشار بوی سبزه ی گندم یا ماش ، پر از التهاب آخرین لحظه ی نرسیدن سمنو یا خشک بودن سنجد های مغازه ی دریانی.
عید را باید باشی
در پاک کردن گرد قاب عکس آن که نیست ، در رفت و آمد روز مره ی اسفندت زیر نامش بر یک کوچه ی بن بست ، در آن روبان مورب همیشه سیاه گوشه ی قاب که سالهاست "ش" اول هفت س میشود.
عید را باید باشی
درلذت تازه عروس وآینه ازکندن یک موی سیاه پشت لب ، دوراز چشم یک تازه داماد هنوز عاشق، درفلس گرفتن همیشگی مادر بزرگ ازماهی ناهار فردا، درتعجت ابدی مادر از بارش ناغافل باران روی پنجره ی پاک شده با روزنامه ی بی کاربرد، درایمان پدر به تبرک اسکناس ها ی نوی ته مانده ی پس انداز، بین اوراق کتاب آسمانی.
عید را باید باشی
درپرپر دل دخترک مقنعه آبی برای کفش سگک دار پشت ویترین ، در کلافگی دست های پر و نگاه خالی زن مو طلایی پیش بوقهای وقیح چند ماشین سرگردان ، در صف پامچالهای حراجی کنار خیابان ، دربی قراری نرگس های دسته شده با چسب نواری ، در صف آدمهای بیتاب سر چهار راه برای یک دربستی خالی .
عید را باید باشی
در عصبیت های زنی ناامید از زندگی مشترک ، ایستاده کنار میز ، که هفت سین بی آینه را برمیچیند و تحویل سال را به امید دعای مستجاب ، ثانیه شماری میکند ؛ و مردی که خسته از دیوار ضخیم "اشتراک"، با لباس مرتب بیداری ، نشسته گوشه ی تخت خواب ، و دراس ام اس های پنهانش ، هوای بهاررا جستجو میکند .
اگرنباشی
عید هم ، مثل شنیدن صدای یک نفس،
مثل حضور دائم یک عاشق صبور،
مثل خدا
روز مره میشود.