تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog
 

آقای "الف" جوان، صبح زود از آخرین دلپیچه ی دستشویی بیرون آمد و درحالیکه پشتش از سرما مورمور میشد ، به خودش گفت:

باید حرفهایم را برای خودم نگه دارم ، باید نان کمتر بخورم ، گوشت هم.

و تا می شود سبزی و میوه بگیرم

و تا میشود آب بخورم

و تا میشود بیدار بمانم

آقای "الف " جوان ، رفت زیر پتوی سبزش، شست های بیرنگ پایش را جمع کرد تا گرما فرار نکند ، و خوابید . و یادش نبود که چشمهایش را باز و بیتاب، توی آینه ی دستشویی جا گذاشته.

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1385  توسط بابونه  | 

 

الآن ساعت ۳ صبح به وقت کالیفرنیاست و من  که چند هفته ایه اومدم آمریکا، هنوز ساعت بدنم تنظیم نشده. راستش فکر نمیکردم حالا حالا ها این سفر پیش بیاد اما اینقدر مادرم همت وبرنامه ریزی کرد که رفتم دنبال ویزا و شد.  دیدن مادر و پدر به جای خود، حس خوبیه که آدم بعد از سالها – بیشتراز۲۰ سال –  دوباره حضورخاله و دایی و عزیزانی که بی هیچ مناسبتی دوستش دارن و دوستشون داره رو لمس کنه. بچه هایی که دیگه بچه نیستن ، و بزرگایی که حالا دیگه انگار خیلی ازشون کوچیکتر نیستی.

 

اگه امشب به من بگن امریکا رو با چند کلمه تصویر کن فوری میگم : خانواده  ، اقیانوس آرام و گوگوش!  فکر کنم فرداصبح یا حتی ظهر پس فردا هم همین  سه تا گزاره ، درست ترین جواب منه چون هر تحلیل روشنفکرانه ای که بخوام ازآمریکا بدم تبدیل میشه به یه طومار قضاوت سطحی ، از همونها که گاهی با سفر دو سه روزه به جایی تا سالها تحویل جماعت میدیم. به ویژه حالا که خودم دارم توی یه کشور خارجی زندگی میکنم ، که قبلا" هم زیاد بهش سفر می کردم ، می بینم که برای رسیدن به یه دیدگاه درست وقت لازمه.  اونم جایی مث اینجا که وقتی از جنوب شرق به یه ایالت شمال غربیش سفر کردم ۶ ساعت پرواز داشتم! اماواضح ترین چیزی که دریافتش نیاز به مداقه هم نداره اینه که اینجا ابعاد همه چیزوسیعه. خونه ها، خیابونا ، غذا ها ، امکانات ، آزادی ها ، همزیستی بین آدمها ؛ و البته سیاستش، اقتصادش ،  سینماش ،  تئاترش ، هنرش ، صنعتش ، آبی خیره کننده ی اقیانوس آرامش (که وقتی کنارش ایستادم دلم میخواست توی عظمتش غرق بشم) و گاهی حجم آدمهاش !

 

تواین مملکت که برات سخته فرق بین آمریکایی و خارجی رو تشخیص بدی ـ چون اصلا" آمریکایی یعنی مهاجرخارجی  که یا دویست سال پیش و یا امروزاز کشورش به این نقطه ی دنیا مهاجرت کرده  و از قضا بخش عظیمی ازمهاجرینش ایرانی ها هستند ـ تا چشم کار میکنه  فضا هست و نعمت. حالا چرا خدا برای این کشور بد بی تربیت ـ که سرخپوستها و سیاهپوستاش رو ازکردها و لرها مون بهتر بهمون معرفی کردن ـ این همه امکانات طبیعی وغیر طبیعی گذاشته ، فکرکنم یه لحظه تحت تاثیر انگلیسا بوده !

 

این روزها در کنار خانواده  تمرین" کشف" کردم .

کشف رشته ی خاطره ازمسیر من کودکیم و گرمای صداهای متنوعی که بچگی رو دلنشین میکرد تا زنی که امروزدرآزردگی هاش صداها رو پاک کرده. و بعد کشف سالهایی که از دیگران ندیدم .

 

وبعد شاید "بهت".

بهت دیدن این همه آرامش تو جوونایی که محصول رشد تو فضای بی اضطراب یه مملکت دیگه هستن ، تو سالهایی که تو فرار میکردی از موشک بارون، از اجبارهای اجتماعی ، ازپچ پچ سنت ، از تفتیش ها و پرسشنامه های ابدی ، ازاضطراب های ثبت نام دبستان تا جواز دفن گورستان . تو همون روزها یی که توی مملکت آبا و اجدادیت  خودکار به دست برای باز کردن یه روزنه جلوی منع کنکور دانشگاه ومنع گرفتن پاسپورت و منع کسی شدن  به خاطر برچسبت ، پشت و روی کاغذ رو با حرفات می سابیدی و از این مجله ی روشنفکری به اون هفته نامه ی ادبی واز این کانال صدا به اون یکی برنامه کودک  سیما  میفرستادی. و همون روزهایی که میدویدی از این راهرو به اون اتاق تا یکی از این آدمهای محترم هموطن  ـ که به یمن ابعاد میزش میتونه به خونواده اش" بلیط  مهمان" کارهای تو و رفقات رو هدیه کنه  ـ لااقل تو چشمت نگاه کنه وقتی میخواد جواز بودنت رو به یمن ابعاد روحش با یه نامه لغو کنه .

 

.... و بعد گوگوش! که خاله ام با بلیط کنسرتش غافلگیرم کرد. قصه ی من و ترانه های گوگوش رو فکر کنم  راهروهای طولانی و پر پژواک تئاتر شهر و تالار وحدت بهتر از همه میدونن! رفیقی میگه : هنوز رد آب و جاروی خدماتی ها تا رسیدن به صدای "اونی که قبل ازاجراش، گوگوش میخونه"  توراهروها هست . بنابراین وقتی قرارشد بریم کنسرت، فوری یه مشت کلینکس گذاشتم توی کیفم چون به فین فکر می کردم و به ریمل هایی که وقتی میریزه پایین چشم خیلی زشت میشه .

 

برنامه، شب بیست ژانویه بود . وقتی رسیدیم نزدیک های سالن ، ازدحام مردم راه خیابون رو بند آورده بود ؛ تماشاچی های ایرانی که اومده بودن به تماشای زنی که به قول مامورچینی الاصل سالن" با اینکه داره شصت ساله میشه اینقدرمشهوره". زنی که اون شب دلش سخت گرفته بود و حالش زیاد خوب نبود و هی نفسش میگرفت و هی با دستمال عرقش رو پاک میکرد و بی جهت اعلام میکرد که روی صحنه زیاد دود هست ونگران از یاد بردن شعرهاش بود و وقتی زن ایرانی رو خوند ، گوله گوله اشک ریخت و پسرش از کنار صحنه ، عاشقانه نگرانش بود و با همه ی این احوالات هم شب دلنشینی رو به مردم هدیه کرد.

 

من تمام مدت داشتم عکس میگرفتم ، شاید برای پرهیزازمصرف اون کلینکس ها! و تا یک ساعت هر سه دقیقه یه بار به سوال مامورایرانی سالن که اصرار داشت : "ولی شما داری فیلم میگیری!" ، با حوصله جواب میدادم که :" نه آقا، این عکسه، ولی مونیتور این دوربین ها مثل دوربین فیلمبردا..."

 

ساعت دوم به یاد اونایی بودم که دلشون میخواست الان اونجا بودن، عمه ام ، امید ،آزاده ، واهیک ، کاظم ، س.عمید  و همه ی اون بر و بچی که با یه توقف پشت چراغ قرمز یا حتی عبور سریع ماشینشون میگفتیم: آخ ، گوگوش گذاشته...

 

دوربینی که داشتم خیلی ویژه نبود ولی خدا باباشو بیامرزه که تو اون تاریکی با معرفتی کرد و میشه چند تا از عکساشو  پیشکش اونایی  کرد که میخواستن اما نبودن.

 

شبتون خوش، روزتون به خیر.

  

 

 

                                                

 

 

 

                                       

                                      

  

+ نوشته شده در  نهم بهمن 1385  توسط بابونه  |