تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

پی نویس بعد از چندین روز : این مطلب جوابیه به هیچ کس نیست. این نظرات منه متاثر از مطلبی که جای دیگری خوندم. اینجا بابونه است و من خوشحالم که اجازه دارم بدون وسط کشیدن پای کسی ، بحثی رو که گمان میکنم مهم تره ، با شما مطرح کنم. شاید برای متمرکز نگه داشتن مخاطب، بایداز پاراگراف سوم ، شروع میکردم. به هر حال ممنونم که نظر دادید و موشکافی کردید...

 

 

توی اینترنت در مورد هنرمندی چیزهایی خوندم که سخت متاثر شدم ، اون هنرمند نه با من سرو کار داشته و نه بعدا" خواهد داشت اما نویسنده ی مطلب ، با من که مخاطبش هستم  سرو کار داره.واسه همین دلم میخواد از اینجا بهش بگم:

 

آقا جان، به پیر ، به پیغمبر، برای نسل تازه نفس که هیچ ، برای قدیمی ها هم این جور نگاه کردن ، زشته به خدا!!!

 

برای قضاوت کار هنرمند وارد قصه های زندگیش نباید شد!!!  این که فلان آقا یا خانم هنرمند در زندگی خصوصیش چه بدبختی ها یا خوشبختی هایی داره ، از بد روزگار الکلیه یا مهتاده ، در باور شخصیش  بوداییه یا بی دینه  ، هفت بار ازدواج کرده یا هفتاد بار دل شکسته یا دل پیوند زده ،  در زندگی عاطفیش هم جنس بازه یا دو جنسیه ، ربطی به هنرش نداره .

 

هنر یه ودیعه است ، هدیه است ازطرف خدا (اگر دوست دارید، بخونید طبیعت) . و زندگی شخصی یک انتخاب فردیه . ونگوگ ، حافظ ، میکل آنژ ، کیشلوفسکی ، رنوار ، الیا کازان وخیلی های دیگه تا جایی که دارن از اون هدیه خرج میکنن هنرمند های بزرگ تاریخ میشن و وقتی وارد اون انتخاب فردی میشن ممکنه با تصویری که از طریق اثرشون ساختیم سالهای نوری تفاوت داشته باشن. اگه فکر کنیم که همین ها که نام بردم در زندگی واقعی عاشق فواحش میشدن یا به آقایون توجه ویژه ای داشتن یا حق ارث خواهرشون رو خوردن یا ... آیا به این مفهومه که آثارشون بی ارزشه؟ چون پشتوانه ی زندگی عملی رو نداره؟ یعنی نمیشه کسی از نداشته هاش یا حسرت هاش یا ایده آل هاش به خلق برسه؟ 

 

در ایران ، در جامعه ای که سنت و تعصب گاهی با اخلاق مخلوط میشه،  ما فکر میکنیم هنرمند پیامبره ، الگوی اخلاقی جامعه است و رسالت داره. بنابر این می خوایم بهش ایمان بیاریم و بعد که میبینیم پای طرف یه جورایی می لنگه ، یا شروع میکنیم به لنگیدن یا اگه مقاومت میکنیم ، همه چیزش رو می بریم زیر سوال. خود هنرمند هم دچار این مشکل میشه که باید الگو باشه ، بنابر این تبدیل میشه به یه موجود متظاهر که در جمع و در خیابون و در مصاحبه و در دنیای وب بی جهت شبیه عرفا و قدیسه ها حرف میزنه و در زندگی خصوصیش در مقایسه با تصویر دروغی که از خودش داده ، میشه ابلیس.  و همین میشه که آدمهای بیکاری میتونن برای فلان اداره عکس و فیلم زندگی شخصی فلان کس رو بفرستن و همین میشه که فلان اداره هم  میتونه هر وقت لازم دید احضار کنه ، زهر چشم بگیره وبیکار کنه و ...  الحمدلله که دوایری هست برای انجام این امور و کارمندانی که حقوق دارن و بازنشستگی و بیمه برای این قضاوت ها . بنابر این نیازی به دخالت ما تو این حوزه ها نیست .  

 

من ، تو ، فلان منتقد، فلان دانشجوی هنر ، قرار نیست بر مبنای اساسنامه ها در مورد آثار هنرمند ها به قضاوت های رسمی یا شفاهی یا وب نویسی بشینیم. بله، هنرمند رسالت داره ، هنرمند رسالت داره که اون جوشش درون رو با همه تقسیم کنه ، و کمک کنه به بیداری بقیه . این بیداری میتونه در قالب یه لذت متعالی باشه ، میتونه آرامش باشه ، میتونه طرح سوال باشه ، میتونه رنج باشه ... هنرمند در آثارش میتونه آگاه یا نا خود آگاه به قول نادر ابراهیمی به بیان متعالی احساس و اندیشه ی انسانی بپردازه ، اما در اثرش. همین! هنرمند در زندگی واقعیش لزوما" این رسالت رو نداره . چون یک انسانه مثل همه و پراز آزمایش و خطا.

 

متاسفانه همنشینی با حافظ و ونگوگ دست نداد، اما در همنشینی با بزرگان موجود ـ با در نظر گرفتن درجه بندی های هنری ـ  چند باری هم  شد که فکر کردم کاش هرگز ندیده بودمت ! اما در این که فلانی شاعر بزرگیه ، فیلمساز بزرگیه ، نقاش بزرگیه یا شاید بهتر ه بگم :  اینکه این اشعار ، این فیلم ها و این آثارانسانی توسط همین فلانی ها خلق شده شکی نیست .

 

من نه طرفدار فساد اخلاقم نه حتی طرفدار خیلی چیز ها که در دنیای امروز عادیه و به خاطرش مبارزه میشه. من مثل خیلی از آدمها معتقدم کانون خانواده ارزشمند ترین رکن اجتماعه ، وفا اصل مهم زندگیه ، کلاه برداری و دزدی و زنا کار بدیه ، مصرف مخدر و الکل  یا هر چیزی که ما رو از هوشمندی دور میکنه مضره ، تمایل فیزیکی به هم جنس خلاف قانون طبیعته و نه تنها بیماری نیست که یک انگولک خود خواسته است به تنوع طلبی های جنسی و بنابراین قابل کنترله، فحشا درد بزرگیه و خریدار فحشا مجرمه نه اون زن یا تازگی ها مردی که خودش رو در اختیار میذاره و ... و ...  من به اینها معتقدم اما اینکه خودم چقدر در عمل به هر چیزی که در چارچوب ها ، مثبت تعریف میشه موفقم به خودم مربوطه و خدام. ....اینها رو نگفتم که د رمورد باورهام بیانیه بدم و موافق و مخالف بطلبم . بحث ، من نیستم . اینا رو میگم که مشخص کنم از این نوشته قصدم رواج بی بند و باری به بهانه ی عدم دخالت در زندگی افراد نیست. اما ایمان دارم که قاضی من و تو نیستیم . من و تو و همه داریم یه جای دیگه تو هر ثانیه ی عملکردمون قضاوت میشم. بد و خوب زندگی خصوصی هنرمند در حوزه ی قضاوت هنری نیست و شامل حال اون اثر که در جهت القای یک مفهوم متعالیه نمیشه. حتی اگه خالقش ، الگوی ما نباشه.

 

تذکر: هرگونه تشابه نام افراد ، حرفه ویا اداره ، با نام ها و مشاغل افراد واقعی ، کاملا" زائیده ی تخیل نویسنده و تصادفیست و واقعیت بیرونی ندارد!

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1385  توسط بابونه  | 

 

 

خونه ی ما بین دو کوچه بود. "کوچه مون" و "کوچه پشتی" ! و من که بچه ی تنها ی خونه بودم اکثر وقتم  به ایستادن در بالکن های مشرف به دو کوچه  و تماشای رهگذرها یی می گذشت که یا همسایه ها بودن و درهرعبور به سلام خندان و بلند من جواب می دادن یا هم محلی هایی که فقط کنجکاوانه دخترک همیشه در بالکن رونگاه میکردن و برای من بر مبنای ویژگی های ظاهری شون اسم داشتن : آقا کجه، دندونی ، پسر آلمانیه ...

 

بعد از چند ماه ، بالکن " کوچه مون" ، بدون اینکه بدونم چرا برای من ممنوع شد. اینقدر که پدر و مادرنگرانم خواب خوش بعد از ظهر رو به خودشون زهر مار میکردن تا با صدای قیژ دستگیره ی بالکن ـ  که به گمانم به عمد درستش نمیکردن ـ  پاورچین بیان توی آشپزخونه و بچه یی رو ـ  که گوشهاش مث سگ شکاری برای شبیخون ها تیز شده بود ـ  سر بزنگاه ، قبل از اینکه به دروغ خودش رو به خوردن باقیمونده ی ناهار مشغول کنه،  گیر بندازن.

 

بالکن رو به" کوچه مون" جذاب تراز اون یکی  بود. میشد اونجا کفترهای مهران رو دید، با افسانه اینا سلام علیک کرد، به راه رفتن آقا جوادی و خانمش که صد متر با هم اختلاف قد داشتند دقیق شد، غلام جکسون رو دید که تنها کسیه که break  میزنه و کفش nike  داره وسهیلا رو دید که تا سهیل سر کوچه نیست میره تو باجه تلفن و با اون مقنعه ی سیاه  و روپوش قهوه ای مدرسه ، یه ماتیک مات بنفش می زنه .

 

" کوچه پشتی" نا آشنا بود. همه داشتن توش یا ارمنی حرف میزدن یا ترکی وبافتنی می بافتن. فقط "مادرفرشته ها" بود که  کرد بود و وقتی با دودست کش اومده ی پر النگو ،با کیسه های سبزی خوردن و شیرشیشه ای و نون و میوه می رسید دم خونه، با اینکه همیشه ساکت بود، " فرشته ها" رو زهره ترک می کرد. "فرشته ها" خوشگل بودن. خواهر برادری که از فرط زیبایی معصومانه برای من "فرشته ها" بودن. و" مادر فرشته ها" که زشت و ساکت و بد اخلاق بود برای من ـ و فکر کنم برای همه ـ  "زن دیوه" ی کوچه پشتی بود. 

 

روزهای تماشا اینقدر گذشت تا دخترک همیشه در بالکن باز تونست ـ نه با صدای بلند، که این بار با اشاره و مخفیانه ـ   به بعضی آدمهای کوچه پشتی  جز "زن دیوه"  ، سلام کنه و علیک بگیره. نمیدونم باز پچ پچ  کدوم همسایه ی مریض سنت،  پدر و مادرم رو نگران کرد که  حتی برای "کوچه پشتی" هم ممنوع البالکن شدم. روزهای تلخی شد برای بچه ی تنهایی که هاکلبری فین و تام سایرو تخیلی های ژول ورن و بینوایان و ... رو بلعیده  بود و حالا باید خودش روتو خلوت یا با خوندن کشف اللغات حافظ  نسخه ی انجوی سرگرم میکرد یا با عوض کردن موج های رادیو که گهگاه به زبون فارسی اما با لهجه ای ترسناک از نا کجایی دور، اخبارترسناک تری از جنگ  و سیاست می داد.

 

اندوه و بی اعتمادی غریب به همه ، کم کم تبدیل شد به لذت. واین لذت تقریبا" بیشتر لحظه هام رو پر میکرد، اینقدر که ساکت  شده بودم وبه زعم پچ پچ ها، "خانم" ! و این خانم شدن بدترین اتفاقیه که میتونه برای یه بچه ی ۱۰ ساله بیفته . موقع بر گشتن از مدرسه مقنعه ی طوسی کم رنگم رو ـ که مدل مقنعه ی نماز مادر بزرگم دوخته شده بود ـ  تا روی ابروهام پایین میدادم. از سر نا امنی دلم میخواست خودم رو از دید همه پنهان کنم وبرای چاشنی ،  چنان اخم میکردم که نه سلامی بشنوم و نه علیکی. درست مثل " زن دیوه ". حتی عاشق خاموشی های اجباری جنگ شده بودم که معمولا" سر میز شام بود که قلیه ی کدو می خوردیم با عدس . و پدرم که خاطره میگفت از روزهای پیشینش تا فراموش کنه که چه سخته امروزش . و مادرم که فراموش نمیکرد و گاهی سخت گریه می کرد. و بعد مشق نوشتن  بود زیر نور شمع. ( توی قهوه ی تلخ  خاطره ی این خاموشی ها رو تصویر کردم) .

 

تا اینکه روزی ، یک جمعه ی خنک پائیزی ، درست بعد از کارتون لی لی پوت ، زندگی از یک نواختی در اومد. صدای جیغ بلندی از "کوچه پشتی"  وحشت زده مون کرد و من بدون اجازه جلوتر از پدر مادرم پریدم توی بالکن . شرایط اونقدر اضطراری بود که کسی به این نا فرمانی مدنی اعتراضی نکرد .همه مون میخکوب شده بودیم. " زن دیوه " بی روسری ـ یا به اصطلاح اون محل با سر لخت ـ  و پای برهنه عربده میزد و خودش رو به در و دیوار می کوبید.  "فرشته ها"  سرشون رو از پنجره ای که فکر کنم پنجره ی کوچولوی راهرو بود بیرون کرده بودن و مادرشون رو با التماس صدا می کردن. شوهر زن که برای اولین بار بود می دیدمش دستش رو گرفته بود جلوی دهن زن وزن با مشت و لگد در برابر مرد مقاومت میکردوبه کردی بد و بیراه میگفت. بعضی ازهمسایه ها جمع شده بودن تا زن رو ساکت کنن. یکی دو تا زن چادر نمازی رو، باز و آماده مثل شنل ماتادور ها با فاصله ای از"زن دیوه" حرکت میدادن تا در اولین فرصت بندازن سرش و موهای کوتاه و مش کرده اش رو بپوشونن. "زن دیوه"  بالاخره خودش رو خلاص کرد و رفت به طرف در خونه  ، که کرم رنگ بود با شیشه های ماتی که در نیمه ی بالای در، پشت میله های فلزی مهار شده بود. زن به شیشه ها کوبید، یک بار، سه بار ، ده بار . و صدای شیشه ها که خرد میشد و به زمین می ریخت ، نفس همه رو بند آورده بود. خونی که بیرون می پاشید مادرم رو وحشت زده فرستاد توی اتاق. من اینقدر ایستادم تا  النگو های نازک طلای زن ، سرخ سرخ شد. فرشته ها فقط نگاه میکردن. مثل من و بچه های کوچه. و زبونشون بند اومده بود. وقتی نه شیشه ای موند و نه توانی برای شکستن ،" زن دیوه"  دستهاش رو بلند کرد مچ های خونیش رو به مرد نشون داد و در حالیکه می لرزید رفت توی خونه.  صدای صلوات کوچه رو پر کرد. و مرد خجالت زده با آب ، خون جلوی درو خرده های شیشه  رو شست.

 

چند روز بعد ، وقتی توی سکوت بعد از ظهر بعد از مدرسه، بی سر و صدا توی بالکن رفتم رنگ در خونه ی "فرشته ها" آبی شده بود، آبی آسمانی . شیشه های مات گل دار، دوباره سر جا شون بودن و تابلوی" آرایشگاه پروین"  کنار همون پنجره ی کوچولویی بود که" فرشته ها" جمعه، وحشت زده از اون بیرون رو نگاه میکردن.

 

از اون به بعد هر وقت د رنافرمانی های پنهان مدنی ،  پروین خانم ـ "مادر فرشته ها"ـ  رو دیدم ، سلام کردم و با لبخندی به قشنگی فرشته هاش ، و لهجه ی  محکم کردیش جواب داد ؛ هر بار که با دست های کش اومده از خرید می اومد یا کنار درآبی خونه اش برای بدرقه ی مشتری زیر ابرو برداشته ای با آرامش ایستاده بود ویا هر بار که داشت قربون صدقه ی " فرشته ها " می رفت که بی خیال ، مشغول بازی بودن.

 

****

 

تلفنم زنگ میزنه. پیغامش روگوش میکنم. میگه: چرا جواب نمیدی؟ میگه: قرار بود توی قایق نمایشتون رو اجرا کنین. میگه: اینقدر جواب نمیدی که آدم نگرانت میشه. می گه: مگه قرار نبود برای تاریخش بشینیم صحبت کنیم؟ خودمو می کوبم به در و دیوار. عین یه شیر که چپوندنش توی قفس یه بزمجه . دستامو ، پنجه هامو میکوبم تو شیشه ها یی که نمیدونم از کجا اومدن دور این قفس که قاعدتا" باید میله میله و آهنی باشه. این یه تصویرتکراری و ذهنیه. اما حس خوبی بهم  میده . خلاص می شم. از چی ، نمیدونم.  نه خونی هست ، نه دادی. فقط یه شیر هست تو قفس تنگ یه بزمجه و "مادر فرشته ها" و خیلی های دیگه . و تو که میخونی . و من که مینویسم.

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385  توسط بابونه  | 

 

اولین بارتوی کافه ای ، بالای خیابان جردن بود که دیدمش. اسم کافه رو یادم نیست. آدم همراهم رو هم. فقط یادمه که نشسته بود و نقاشی میکرد. از این طراحی های سریع و سر دستی . و چون مدام به ما نگاه میکرد و موبایلش رو هم تقریبا"  به جهت ما روی میز گذاشته بود، ذهن شرطی شده و توهم زده ی مار ا نگران کرد و دلمون نخواست اونجا بشینیم. یادمه که همراهم ـ که الآن یادم اومد کی بود!! ـ برای باز کردن سر صحبت یا شاید خلاص کردن خودمون از این همه معذب شدن از حضور کسی که نگاهمون میکرد و مارو تند تند میکشید -  از توی کیفش یه مقدار نقاشی های کوچولو که روی تکه های مقوا به ابعاد قوطی کبریت کشیده شده بود ، در آورد و بهش نشون داد که اون هم در سکوت لبخندی زد، نگاهشون کرد و پسشون داد. و ما وسط صحبت و قهوه های نیم خورده ، از اونجا رفتیم.

 

چند ماه بعد ، یکی از روزهایی که توی پاتق همیشگی – کافه ۷۸ -  با رفقا نشسته بودیم ، دیدم که باز اونجاست . به رفیقی گفتم که این آدمه خیلی مشکوکه، که یه بارهم با فلانی توجردن....

رفیقم گفت: این آقای نیستانیه. کاریکاتوریست.

گفتم : ئه! با اون دو تا خواهر که اسمشون توکا و ماناست نسبتی داره؟

رفیقم ریسه رفت از خنده که: اون دو تا خواهر ، دو تا برادرن که این، مانا شونه!

تطبیق اسمی که سالها فکر میکنی زنه، با اون قد بلند و هیکل چهار شانه ، و اون توهّم کافه ی جردن خیلی کار سختی بود. اما همیشه قرار نیست تصویر واقعیت با تصور من و ما، راحت تطبیق کنه!

 

تقریبا " و از اون به بعد هر بار که ۷۸ بودیم ، مانا نیستانی هم بود بی اونکه هیاهوی اونجا بی تمرکزش کنه یا خودش پر هیاهو باشه. بعد تر در اوج روزهای اورکات ، که مثل کلی آدم دیگه به شماره ی دوستان "مانا نیستانی " اضافه شدم ، فکر کردم کاش به بهانه ی رفاقت گنگ مجازی ، یه بار برم جلو سلامی بکنم و قصه ی اون روز جردن رو براش بگم. حتمن براش تصویر کاریکاتور شده ی خودش هم جالبه. که تا بودم ، هرگز فرصتی نشد، حتی برای همون سلام اولیه.

 

این روزها وقتی  کاریکاتور "ایران" رو دیدم و بعد خبر دستگیری مانا نیستانی ، یاد کاغذ های سفید روی میز کنار شومینه تو کافه ۷۸ افتادم ، میزی که یه آقای ساکت مشکوک می شست پشتش وورق هاش مدام پر از طرح های رنگی میشد، پر از من ، پر از تو ، یا شاید گربه ای ، وزغی ، سوسکی ، شیطانی ، فرشته ای ، بدکاره ای، بزرگواری و یا مردی که میشد راجع بهش دچار سو تعبیر شد.

 

از صمیم قلب، امیدوارم هر چه زودتر برگرده به خونه اش. فکر کنم این بهترین چیزیه که میشه برای یک قربانی سوء تعبیرآرزو کرد.

 

پی نویس: به یمن تذکر یکی دو نفر از دوستان آقای نیستانی، اینقدر توی اینترنت گشتم تا بالاخره عکس های مانا و توکا رو پیدا کردم و دیدم کسی که ما می دیدیمش توکا نیستانی بوده نه مانا! و فکر کردم حتما" اون رفیقی که اولین بار ایشون رو معرفی کرد هم بابت خاص بودن این دو نام ، دچار سو ء تفاهم شده. ولی من دلم میخواد مطلب بالا رو همینطور که هست نگه دارم و همچنان برای مانا نیستانی که امروز میدونم موبایل نداره و توی کافه ها طراحی نمیکنه و من هرگز ندیدمش، امید برگشت به خونه داشته باشم.

 

+ نوشته شده در  دهم خرداد 1385  توسط بابونه  | 

 

امروزداشتم دنبال چیزی میگشتم توی اینترنت که به جای پیدا کردن مطلب ، اتفاقی رسیدم به سایت های رپ ایرانی ویا تولیدات به اصطلاح زیر زمینی ایران. فکرکنم  من  دیررسیدم ولی به رسیدنش خیلی می ارزید. درگشت و گذارشنیداری ، چند باری هم حوصله ام سررفت ولی بیشترلذت بردم از شنیدن صدای این نسل سومی  که بابت میراث اجباریش سرگردانه ونگرانه برای فرداش . نمونه های خوب این کارها - که میشه حدث زد  تا چند وقت دیگه چقدر پخته میشن - به سادگی واقعیت این نسل و امروزش رو برای  تاریخ روایت میکنه . گاهی تلخ میشه  ، گاهی پر از طنز، گاهی نا امید ، گاهی حریف طلبانه . نکته ی اشتراک بعدی واکنش" ترانه سرا ها " - البته اگه بشه این اصلاح  رو برای رپ به کار برد - به ناامنی های مالی ، اخلاقی و اجتماعیه . 

 

فکر کنم توی ایران اکثرا" با کارت وارد اینترنت میشن که سرعتش بالا نیست ولی اگه میتونین از همین جا یه نگاهی به این دو تا سایت بندازین ( توی نمونه هایی که پیدا کردم از بقیه قوی تربودن). یکی ام زی پر و اون یکی جیغ بنفش.

 

راستی حرکت چیزغریبیه ها . و سرعت ! دلم میخواد به همه ی بر و بچ بگم: ای ول، خسته نباشین...

ضمنا" و متاسفانه ترانه ی قابل اعتنایی میون رپ  دختر ها پیدا نکردم. نه به لحاظ اجرا و نه به لحاظ متن. حتی رفیقی گفت که تو سایت بی بی سی فارسی با دو تا دختر رپ خون مصاحبه شده که گوش کردم و بد بود . باز همون دوستت دارم و دوستت ندارم و برو و حالا من میرم و ... و ضعف اجرا و ریتم و ... شاید هم دندانگیرهاش در حوزه ی جستجوی من نبودن . اگه سایت های قابل اعتنایی میشناسین ممنون میشم آدرسش رو بنویسین.

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1385  توسط بابونه  |