|
Shabnam Tolouie's blog
|
دوستی داشتم ، خانم مسنی که میگفت:" وقتی هوا خیلی خوب میشه خانمهای فرنگی میگن امروزجون میده واسه آفتاب گرفتن وخانمهای ایرانی میگن امروز جون میده واسه فرش شستن." حالا چند روزیه که اینجا هوا شاهکاره. من به این هوا میگم آلبالو گیلاس. ازاون هوا ها که تو کتابا از ماه مه و پاریس میخوندیم. و دیدم جون میده برای دکتر رفتن!
حدود پنج سال پیش من بر اساس یه آزمایش واقعا" اتفاقی ، فهمیدم که پرولاکتین خونم یازده برابر نرمال شده. در واقع این رو دکتر شمشیر ساز وقتی گفت که با چشمهای وحشت زده من رو فرستاد تو بیمارستان مهراد تا مغزم رو اسکن کنم. و خلاصه ماجراها شروع شد: ام .آر . آی ، عکس تیروئید، اسکن اسپیرال ، رفتن از این مطب به اون مطب برای یافتن این که آیا توی هیپوفیز من تومور یا چیزی به اسم میکرو آدنوم سبز شده یا نه که نبود خوشبختانه. و هیچکدوم از علائم معمول پرولاکتین بالا رو هم نداشتم اما بالا بود دیگه و باید می اومد پایین وگرنه خیلی چیزها به مرور مختل میشد از جمله بینایی. اینکه پرولاکتین چیه و چرا بالا میره قصه اش ساده اس و با یه نگاه تو اینترنت میشه حسابی راجع بهش خوند اما چیزی که شروعش من رو به لحاظ روانی و جسمی خیلی آزار داد وابستگی و اجبار به خوردن قرصی بود به اسم بروموکریپتین که اثرات جانبیش مخصوصا" در ماه های اولیه ی خوردن دارو وحشتناکه. اونایی که میخورن خوب میدونن چی میگم. وقتی دارو رو شروع کردم سر نمایش شازده احتجاب بودم و صحنه ای بود که با شازده بعد از مدتها مواجه میشدم و پر بود از حرکت مخصوصا" روی سکوهایی که جلوی صحنه بود. با شروع درمان، بازی این قسمت که خیلی هم دوستش داشتم تبدیل شد به کابوس. کابوس معلق شدن جلوی تماشاچی هایی که تا لژهای تالار وحدت رو پر کرده بودن.
ماههای اول باید روزی سه تا قرص میخوردم و بعد رسید به دو تا وبعد تر، یکی. اما آزمایش ها نشون میداد که باید دوز دارو بالا بمونه. من مث بچه هایی که تا بزرگترشون حواسش نیست جوشونده ی ترنجبین رو تف میکنن تو گلدون، از هر فرصتی استفاده میکردم که قرص خوردن یادم بره ، بس که بیحال و ضعیفم میکرد. وقتی اومدم اینجا میدونستم که باید روزی دو تا قرص بخورم و طبق تجویز خودم تمام این مدت به شبی یه قرص اکتفا کردم تا اینکه فهمیدم باز دوستمون رفته بالا! همه ی این خزعبلات رو گفتم که بگم اینجا و در همه ی کشورهای اروپایی و آمریکا دارویی هست به نام dostinex برای درمان پرولاکتین بالا که فقط باید هفته ای یک بار یا در موارد حاد هفته ای دوبار خورده بشه. و نکته ی مهمش اینه که هم کارا تره و هم برای کسی که به خوردن بروموکریپتین عادت داره در واقع هیچ عارضه ای نداره. تا سال پیش که من ایران بودم هیچ دکتری این دارو رو پیشنهاد نکرد. نمیدونم اونجا پیدا میشه یا اینکه ایرانیش تولید میشه یانه.
اگه کسی رو میشناسید که این مشکل رو داره بهش بگید درمورد این dostinex با دکترمعالجش یه مشورتی بکنه.
درستایش زندگی
شب که باید ،نمی خوابید . می نشست و نگاه میکرد. به چی ،نمیدونم. به پنجره. به دیروز. به فردا . و روز که نباید، میخوابید. نه به لذت، به اصرار. با هر باز کردن چشم، ساعت بی عقربه ی کامپیوتری رو نگاه میکرد که هی شماره مینداخت و باز پلک های هشیارش رو روهم فشار میداد. می گفت: می بینی چه کلاهی سرمون میذارن؟ به ۶۰ نرسیده، دوباره صفرمیشن. اینطوری ما بدبخت ها فکر می کنیم مدام باید شروع کرد.
می گفت : حالم از بیداری به هم میخوره.
*****
می گفت: موقع پرکردن مربع ها ، صدای "تق" مدادنوکی که میشکنه دلم رو آشوب می کنه .
می گفت: کاش یه جوری بهم می رسوند که "سه گزینه ی بالا" درسته یا "هیچکدام" . جواب" چرا" ها روهم لازم نبود بده . اونها روازبس مزخرف بافتم بلد شدم.
می گفت: دلم میخواد نصفه کاره ولش کنم ،تموم شه بره. حالم از امتحان به هم میخوره.
*****
می گفت یه مورچه اس که ازبس راننده ها به احترامش پشت خط عابر پیاده وایستادن ، از خودش چندشش میشه.
می گفت : باید مورچه باشی تا بفهمی پشت این چراغ قرمز و ترمز ، چه تحقیری خوابیده.
می گفت دلش میخواد بره زیر چرخ کالسکه ی یه بچه ی دماغو که هنوزپوستش آفتاب نخورده ، و بمیره.
می گفت: حالم از زنده بودن به هم میخوره.
*****
وقتی رسیدم فقط دستاش بیرون بود و چشماش. ردخونابه روی اون همه لایه ی باند و گاز پیدا بود. دلم میخواست بپرسم : این همون تقلبیه که منتظرش بودی یا چرخ کالسکه اس؟
انگشتای کشیده اش رو انداخت تو چین های پایین بلوزم . سرم رو خم کردم دم صورتش. از لای لبایی که لابد از فشار پانسمان بازمونده بود، یواش گفت: دلم میخواست صد سال زندگی کنم.
و مرد.
پی نویس: چند روز پیش دوستی برام شعری فرستاد با مضمون آرزو وشوق مرگ. چند روز قبل ترش هم خبر فوت کسی رو خوندم که شنیدم قبل از مرگ نا بهنگامش می ایستاده جلوی آینه و به گواهی همکارانش گله می کرده که چرا زنده است. قبل ترش هم چند وقتی بود که خودم فکر میکردم جز شوق انتقال از این عالم ، چه چیزی مونده که بتونه آدم رو هیجان زده کنه؟ و بعد لحظه ی غریبی پیش اومد ـ یک حادثه ی ساده که در همه جای جهان، روزانه جون آدمها رو میگیره ـ بی دقتی من در عبور از خیابون و سرعت بالای یک وسیله نقلیه . وقتی بی خبر گذشتم، تنها با فریاد راننده اش فهمیدم که میتونستم نگذشته باشم.
نیم ساعت بعد ماجرا رو مرور کردم. ریاضیات من میگفت که من درمکان درست و لحظه ی درست عبور کردم . ریاضیات موتورسوار هم همین رو میگفت . و برآیند ریاضات درست من و موتوری باید به اون لذت فرضی منجر میشد که خوشبختانه نشد. و بعد باهمه ی شرمندگیم از بی مهری ها مون به زندگی، به اون چیزهایی فکرکردم که درزبان روشنفکری بهش میگن "ندیدن لحظه" و"نشانه" و من دوست دارم بهشون بگم " نا شکری " و "پس گردنی". (مخصوصا" در مورد واژه ی دومی دلواپسی و گرمای بیشتری می بینم تا نشانه که از ماورا میاد وقراره توسط من و ما تعبیر بشه)
این مطلب رو وقتی می نوشتم فقط به زندگی فکر کردم وبه وبلاگهایی که دوستشون دارم اما پرشدن از نا امیدی ـ حتی تو عاشقانه هاشون . به لحظه فکر کردم ، به اینکه چطور نمی بینیمش و وقتی حسش می کنیم که گاهی دیر شده. با نگاهی به اولین نظرها و یکی دو تا تلفن و ایمیل متوجه شدم که ظاهرا" برعکس منظورم رو رسوندم! فکر کردم حالا که نمیشه مثل ملانصرالدین همراه نوشته ام راه بیفتم تا توضیحش بدم ، این کار رو با پی نویس بکنم.
همین.