تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

جمعه، 8 مهر، 1384

ديدار

راه که میره بعد از هر چند قدم وایمیسته و روی زمین دست میکشه. دوباره چند قدم میره و باز خم میشه. دنبال یه چیزی میگرده. باید چهل و پنج سالش باشه. نمیدونم چرا، ولی نه چهل و شش و نه چهل و چهار. همون چهل و پنج. میگن دنبال مین میگرده. هنوز . میگن از یه موج انفجار تو این حالت مونده. حتی تا امروز. زنش میگه: هنوز نگرانه که سینا یحیایی و علی کازرونی تو راه  جا  نمونن .زنش میگه : دیروزپشت سرش راه میرفتم. واسه دو قدم راه یک ساعت معطل کرد. یه ساعت از سر همین کوچه ی شهید کازرونی تا چهار راه شهید یحیایی .

.....

 

چشماشو میبنده. هر وقت میرسه به این کوچه چشماشو میبنده. سعید میگه: چرا اینطوری میکنی؟ آدم ازت میترسه! رویا میخنده ولی چشمش رو که باز کرد فقط جلوشو نگاه میکنه. سعید میگه: تو پیچ این کوچه خاطره داری؟ رویا بازم میخنده. سعید میگه: باید از مادرت بپرسم . چیه مگه اینجا؟ یه درخت و یه تابلوی یه طرفه! سعید اون جوونی که داره میخنده و فوتبال بازی میکنه رو نمیبینه. همون که وقتی رویا از مدرسه میاد زیر تابلوی یه طرفه پاشو رو توپ، استوپ میکنه. همون که رویا میدونه اسمش آرمان عبدیه ووقتی نامه مینویسه حتمن نقطه ها رو با خودکار قرمز میذاره. حتی وقتی از شلمچه نامه میده. سعیدتو این یه سال که با رویا عروسی کرده یه ساله که گیج چشمهای بسته ی رویا و پیچ کوچه ی شهید عبدیه.

.....

 

یه کم جا افتاده شده .جا افتاده که نه ولی خب حسابی معلومه که سی و پنج سالشه. ولی خنده هاش عین اون وقت هاس. بلند و بی مهابا. کافه رو گذاشته رو سرش .میگه : آخ ! یادش بخیر! یادته کامیون می اومد تو کوچه ها و دستمال کاغذی و نوار بهداشتی و پنبه میآورد؟ میگه یادته تو صف چقدر خندیدیم اون بار که اون پیرمرد ارمنیه هی میگفت: بارادر این باسته ها چیه؟ بعد آژیر میزدن میدویدیم تو را پله ها ! یا اون شبهای بی برقی که میریختیم با بچه ها تو کوچه و به ماشین ها  میگفتیم: دی دی دی دی دی خاموش کن...دی دی دی دی دی خاموش کن !میگه : چه روزهایی بودها! یادته بعد از حمله میدویدیم تو پشت بوم ببینیم کجا رو زدن؟ یادته سیدخندان رو که زدن؟ یادته رفتیم سر کلاس، سیمین نبود؟ یادته سر جای سیمین چقدر گل گذاشتیم؟ اشکاش مث خنده هاش بی مهاباست∙  میگه: آخ  چه خوب که تموم شد اون روزا...

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1384  توسط بابونه 

جمعه، 1 مهر، 1384

 

خبر اومد که سیل قراره شهری رو ویران کنه. مردم همه بارها رو بستند که قبل از وقوع فاجعه شهر رو ترک کنن. کشیشی گفت: من میمونم.من توکل میکنم و میمونم. من عمری برای ملتی دعا خوندم و خدا من رو تنها نمی ذاره.

 

مردم سوار ماشین ها شدند و سیل شروع شد. کشیش رفت به کلیسا و با وجود اصرار ملت گفت : من توکل میکنم و خدا من رو تنها نمیذاره. آب بالا اومد و کشیش به طبقه ی بالای کلیسا رفت. قایق نجات به کلیسا رسید و فریاد زد که: بیا سوار شو !خطرناکه! کشیش همون حرفها رو تکرار کرد و بی توجه به قابق رفت روی برج کلیسا.

 

آب بالاتر اومد. تا نزدیکای همون برج. هواپیمای امداد رسید و از اون بالا برای کشیش نردبون اضطراری رو انداخت و با بلند گو گفت: داری اشتباه میکنی پدر! آب  میاد بالاتر و نمیتونی خودتو نجات بدی! کشیش با لبخند و اطمینان از کمک پروردگارش بای بای دوستانه ای کرد و هلیکوپتر متوجه شد که فایده ای نداره. کشیش رفت بالا و بالاتر تا روی نوک صلیب ایستاد و منتظر کمک خداوند شد اما سیل اومد و کشیش غرق شد و مرد.

 

توی اون دنیا تا کشیش به حضور خدا رسید اعتراض کرد که: حاجی ! اين رسمشه؟ من عمری دعا کردم، برای صغير و کبير از تو بخشش خواستم. بعد وقت سیل که به تو توکل کردم من رو تنها گذاشتی؟ خدا گفت: عزیزمن! برات ماشین فرستادم . قایق نجات فرستادم . هلیکوپتر فرستادم. دیگه چیکار میخواستی بکنم؟!

 

دیشب دوستی این ماجرا رو به عنوان جوک  تعریف کرد و برای من شد جدی ترین و زیبا ترین قصه ای  که درارتباط با توکل شنیدم.

 

گاهی بد میفهمیم. گاهی نه، بیشتر وقت ها.

+ نوشته شده در  یکم مهر 1384  توسط بابونه