تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

چهارشنبه، 11 خرداد، 1384

۶- يادداشت

این روزها خیلی ازوبلاگ نویس ها برای آزادی اکبر گنجی متحد شدند و نوشتند. درسایت های خبری هم یکی از مهمترین اتفاقات، اعتصاب غذای اکبر گنجی بود و هنوز هم هست. و نگرانی از سلامتی او و بقیه ی اصلاح طلبان زندانی . خانم عبادی  تلاش کرد تا صدای گنجی را به گوش مدافعان حقوق بشر برساند. خانم گنجی هم گفت:" دیگر سکوت نمیکنم. آیا اندیشه جرم است؟ "

                                  

وبالاخره اکبر گنجی آمد بیرون .گرچه موقت ، واعتصاب غذایش را شکست. خداراشکر. آزادی اندیشه حق هر انسانیست و باید محقق شود.

 

سالهاست که دراین مملکت انسانها به جرم اندیشه محکوم میشوند. ربطی هم به جمهوری اسلامی ندارد. آیین قبیله است. ریشه اش بیشتر در فرهنگ است تا سیاست. اما وسعتش وقتی دیده میشود که میرسد به روابط کلان اجتماعی. عمریست قاعده دراین مرز و بوم حذف مستقیم  دیگران است . فقط حلقه ی این  "دیگران" درهر دوره از گردن عده ای به گردن گروهی دیگر افتاده.

 

درميان آنها که مدام "دیگران" بوده اند ، چه درزمان قاجار، چه درزمان پهلوی و چه امروزـ البته با شدت و ضعف درنوسان ـ  بهائیان، شاگرد اول شده اند. محرومیت از تحصیل دانشگاهی ، محرومیت از ثبت ازدواج در اسناد رسمی ایران ، محرومیت از دریافت حقوق بازنشستگی ، حتی محرومیت از داشتن عنوانی به نام بازنشستگی علیرغم سنوات کار، محرومیت ازداشتن حق بیمه ،محرومیت از داشتن سنگ قبر، اعدام های فراوان، شکنجه وحبس های بی دلیل، حبس اموال، تخریب مکانهای مقدس  و ممنوعیت خروج از کشورو آزارهایی از این دست ـ که چند موردش بعد از اصلاحات کم رنگ  و یا حل شد و باقیش همچنان به قوت خودش باقیست ـ  از جمله مواردیست که باور کردنش در قرن ۲۱ کمی سخت است اما به شدت واقعیست. و تمام اینها تاوان همان "جور دیگر اندیشیدن" است و قصه ی" قبیله و دشمن". متاسفانه ترس از آنچه که هرگز ندانسته ایم چیست، فضا را برای اعمال این حذف خشن آماده تر میکند.

 

گاهی فکر میکنم این ندانستن بر میگردد به اینکه  به شدت ایرانیست. شاید اگر مبداش به هند یا چین یا بیافرا بر میگشت کمی ساده تر نگاهش میکردیم .هنوزهم  ما، بهائیان را به عنوان پیروان "بهائی گری" میشناسیم.  هنوز هم به دلیل نظم اداری این آیین، باور میکنیم که اینها وابسته اند به تشکیلات مخوف فراماسونری. هنوز هم فکر میکنیم که کار، کارانگلیس ها ست و کتاب های قطوری هم برای اثبات این فرضیه ها در بغلمان گذاشته اند. هنوز هم خیلی ها فکر میکنند که اميرعباس هویدا بهائی بوده . هنوز هم قصه ها هست ازآن کلید ها که در محفل های این جماعت رد و بدل میشود. و قصه های ازدواج با محارم... و خلاصه هر چه که غرور ملتی را جریحه دار میکند تا آنها را محکوم کند و من حذف کننده را تایید. ونمی دانیم که آنها هنوزهم زندانی میشوند و هیچکس نمیتواند خبری از وضع سلامتشان به بیرون برساند یا ازشان دفاع کند.

 

اینکه من چه باوری دارم، دین دارم یا حتی خداپرست هم نیستم ، اصلن مهم نیست. حتی اینکه آیا به آنچه ادعای باورش را داشته ام یا به باورش شهرت پیدا کرده ام ، مخلص بوده ام یا نه. حتی اینکه آنچه جماعتی عاشقانه برایش جان میدهند به زعم من یا دیگری اسمش دین است یا فرقه یا هیچ، این هم مهم نیست.

 

من اما به عنوان یک انسان درد میکشم وقتی انسان دیگری تنها به جرم اندیشه ی" دیگر" در هر کجای تاریخ یا جغرافیای هستی محکوم باشد. چه زینب ،چه مسیح ، چه حلاج ، چه گالیله، چه ژاندارک، چه ماندلا، چه طاهره ، چه واسلاو هاول، چه اکبر گنجی و چه آنها که بعدها نامشان خواهد ماند.

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1384  توسط بابونه 

پنجشنبه، 5 خرداد، 1384

۵ - باغچه

اینجا ”موسسه ی دنیای عرب“ است.اینجا خانمی امریکایی کتابی در باره ی یمن نوشته که امروز معرفی میشود . جماعت  سوال میکنند و جواب میگیرند. اینجا آقای ژان کلود کریر هم هست که گویا فیلمنامه ای در مورد یمن نوشته و قرار است با حضورش به جمع و فروش کتاب رونق دهد. و من که جزو مدعوینم و یمن برایم جذاب نیست فکر میکنم به دوستی که کتابی تازه داشت یا نمایشگاهی وفکر میکنم به شبهایی که با یک جعبه شیرینی به تماشای نمایش رفیقی میرفتیم و یا به آن آخرین جلسه ی پرسش و پاسخ کتابم و سوالها و هیجان ها... سفر میکنم برای خودم و عکسهای زنان سرتا پا سیاهپوش کوزه به سر یمنی برای من ايرانی یاد آور هیچ خاطره ای نمیشود اما آقای کریر که جور دیگری فکر میکند سفرم را پاره پاره میکند.

 

آقای کریر که برای ما و حتی برای خودش به اعتبار همکاریش با بروک انسان معتبریست و بارها به هزینه ی ملت ایران ، مهمان دولت ایران میشود ، بحثش را از جایی معطوف ایران میکند که میگوید همسرش ایرانیست اما به جای آب ویسکی میخواهد و جماعت میخندند . چرایش را نمیفهمم. و شوخی میرسد به ممنوعیت مشروبات الکلی در یمن و شراب یمنی و شراب دینی وشراب اسلامی و آقای کریر میگوید : اتفاقا" آقای ... گفت در ایران کمی رعایت کنید اما در جمع های خصوصی ما خودمان هم با شما... و باز جمعیت  میخندد.

 

خانم نویسنده میگوید : در یمن زنها و دختر ها زندگی مخفی دارند به ویژه برای شادمانی هاشان و خواندن ها و رقص هاشان. آقای کریر که ایران را بسیار دوست دارد با ذوق  میگوید: در ایران هم. و بعد از سنتی میگوید در ایران که برایش بسیار زیبا ست. میگوید: بین ملت ایران رسمی هست . میگوید: دختر ها در ایران تا قبل از سن بلوغ لباس های رنگی میپوشند چون بعد از آن  سر تا پا سیاه پوش می شوند. میگوید: بار ها در شیراز زنان سیاهپوش را دیدم که دست دخترکان لباس رنگی خود را گرفته بودند و در خیابان راه میرفتند. این یک سنت ایرانیست و چه زیبا!

 

بعد راجع به مدرسه دینی یا شاید هم حوزه ی علمیه ای میگوید به نام ملا صدرا یا منتصب به ملا صدرا در شیراز که ورود زنها به آن ممنوع است ”چون اصولن در ایران حضور زنها در کنار مردان ممنوع است... و چه حیاط زیبایی دارد این مدرسه و چه حوضی و چه درختهایی وچقدر طلبه های کوچک با کفشهایی که پشتش باز است و نوکش کمی تیز“. وآقای کریر که به عنوان خارجی و مهمان همراه با سه خانم وارد آنجا شده وکنار باغچه اش نشسته و چای خورده چه بعد از ظهر خوبی را آنجا گذرانده. و چقدر شیرازبرای او همین سیاهیست و همین باغچه ی مردانه  و چقدرظواهر مذهب و چقدر چیزهای پنهان و چه خوب و چه جالب و چه رویایی است این ایران بینوایی که آقای کریرموقع خوردن ذرت بوداده و ویسکی ترسیم میکند.

 

میروم جلو دارم خفه میشوم.سلام که میکنم آقای کریر میگوید : ترا حسابی يادم مانده ∙ از آن باهوشها بودی. حتمن مرا با ”با هوشی“ در یمن یا در همان کارگاه خودمان اشتباه گرفته چون من تنها جلسه ی اول کارگاه را تاب آوردم بس که ایشان به خیال بی سوادی اهالی سرزمین هزار و یک شب ازمقدمات و بدیهیات هنر گفت یا بس که من عجله داشتم. نمیدانم...و بعد کتش را بر میدارد و میرود.

 

استادم  میپرسد نظرت در مورد حرفهای ژان کلود چیست؟ توضیح که میدهم هیجان زده راه میافتد که گفته های آقای کریر را نقض کند. و صبر نمیکند تا بگویم: آخرآقای کریربا همه ی هوش درخشانش وشناختش از ادبيات و فلسفه ی ايران، دوست ندارد ببیند که پاسخ دو دوتای غربی در ايران ، دست برقضا یا سه تاست و یا پنج تا... و دوست ندارد بين آيين يک ملت و اجبارهايش تفاوتی قائل شود...آخرشاید اینطوری همه چیزبرای يک مدعو، بهتر است... آخرشما نميدانيد که شراب دینی چه چیزغریبی است...

 

به استادم نگاه میکنم و به آن خانم آمریکایی ۸۵ ساله که مثل شاخه گلی  با طراوت بالای مجلس نشسته وبعد به عکسهای زنان سیاهپوش یمنی و به شیراز فکر میکنم.

+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1384  توسط بابونه