تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

چهارشنبه، 21 بهمن، 1383

ماهی های بی خزر

 بازی هفتم را که نوشتم  شد کار سوم گروه تئاتر فردا و در سالن قشقایی که هنوز شکل امروزش را نداشت اجرا شد. آن روزها من همیشه تشنه ی تجربه و آموختن، نا امید بودم و می ترسیدم که در کار چهارم حرف تازه ای برای گفتن نداشته باشم . و عهد بستم  تا زمانیکه در کنار کسی نیاموزم دیگر ننویسم و کارگردانی نکنم .

 

دانش آموخته ی تئاتر نبودم. در مرکز فیلمسازی باغ فردوس کارگردانی سینما خوانده بودم و بعد که به خاطر آشنایی با کوروش تهامی تصمیم گرفتم به تجربه ی تئاتر، سه جایزه ی پی در پی در دوسال شروع کارم − جایزه ی دوم برای متن نمایش فردا و بازیگری اول زن برای همان نمایش و بعد رتبه ی دوم بازیگری زن برای نمایش مراد  بجای دادن اعتماد به نفس مرا وحشت زده کرده بود.  فکر میکردم اینها که من کرده ام لابد سرچشمه اش استعدادکی هست که دارم  ولی تئاتر کجاست؟  تا اینکه به پیشنهاد خانم تیموریان که بازی هفتم را دید وتایید دو سه تا از بچه های گروه دکتر رفیعی برای بازی نقش عروس در عروسی خون لورکا دعوت شدم . جلسه ی غریبی بود برای من، که از واهمه ی جواب نشنیدن حتی به دکتر رفیعی جرات سلام کردن هم نداشتم . تمام مدت منتظر بودم که از من تستی گرفته شود و تکلیفم را بفهمم و اتفاقی نیفتاد جز اینکه قرار تمرین در سالن انتظار طبقه ی سوم تالار وحدت  گذاشته شد.

 

آن روزها محمود راسخ فرد بود و مهرداد ضیایی و حسن معجونی و سیامک صفری وحسن موذنی و شهرام حقیقت دوست و محمد عاقبتی و نسرین جمالی که بچه های گروه دکتر رفیعی بودند ومریم سعادت ، سهیلا رضوی، رویا تیموریان، گوهر خیراندیش، مهسا مهجور و من که مدعو بودیم . بعد از چند جلسه  نسرین جمالی شد عروس و من شدم زن لئوناردو و همین، اعتماد به نفس من تازه کار را گرفت و پرشدم از پرسش و پر از ترس و لرز و این میان راهنمایی های  بچه های گروه دکتر رفیعی و  شیطنت های بعضی از مدعوین با تجربه مرا تبدیل کرد به ابلهی که حتی راه رفتن عادیش را روی صحنه فراموش کرده و بقول صریح آن روزهای علی رفیعی شدم ” گونی سیب زمینی “!

 

گمان کنم از گلاب آدینه و رضا کیانیان به عنوان معتمدین محل، مفصل کمک خواستم و حتی خانم کابلی به من لطف بسیار کرد و چند جلسه ا ی را خصوصی و با کلی انرژی با من رقص کار کرد. چون دکتر رفیعی آنقدر از حضور بد من آزرده بود که مدام میگفت : ”بدنت مزخرفه…و همه ی نقش ها در اومده جز نقش تو“. و خلاصه تمرین های دکتر رفیعی دردناک ترین و مهمترین مسئله ی زندگی شخصی و خانوادگی من شد. چند باری هم تصمیم گرفتم با معرفی کسی دیگری فرار کنم از بار مسئولیتی به اسم ” بازیگری تئاتر“ که دیگرمطمئن شده بودم به دردش نمی خورم اما سهیلا رضوی نازنین مادرانه مانعم میشد و میگفت:” مقاومت کن“ . بار آخرهم که جرات کردم و با چشم گریان گفتم که میخواهم بروم  دکتر رفیعی کلافه گفت :” نمیشه اولن که شما یه قسط گرفتی و دومن که الآن دیره!“

 

کابوس تمرین های ۶ ساعته رسید به اجرا ی جشنواره و بازتاب بسیار مثبت کارهمه را خوشحال کرده بود جز من . که ایمان داشتم لکه ی ننگ آن کار بوده ام و حتی نگاه مثبت اهالی تئاتر را باور نمیکردم تا اینکه تلفن کردم تا از دکتر رفیعی بابت این حضورنا میمون عذرخواهی کنم که شنيدم :” دوستانم پرسیدند این خانم بالرینه؟ روی صحنه چه حضور...“

فکر کنم آن شب یکی از بهترین شبهای زندگی حرفه ایم شد و در واقع این تایید منجر شد به آشنایی بیشتر دکتر و من، و جرات من برای سوال و سوال، و بلعیدن تجربه هایی که فقط نمی شنیدم انگار در تک تکشان سهيم می شدم، و بالاخره دانستن ایشان از اینکه دستی هم به قلم دارم .

 

درست در فاصله ی تعطیلی اجراهای مرحله ی اول عروسی خون تا اجراهای سری دوم که با تعویض بعضی بازیگران اجرا شد، دکتر رفیعی طرح اولین فیلمنامه اش را  با من در میان گذاشت و شروع کردیم به نوشتن. گمان کنم محمود کلاری نازنین از همان روزها بود که در جریان فیلمسازی آقای دکتر قرار گرفت و از همان روزها بود که همراه شد. من می نوشتم ودکتر با وسواس بسیارش برای خلق تصاویر ویژه بارها گفت نه! تا اینکه رسیدیم به نسخه ی نهایی و شد خاک بکر نوشته ی علی رفیعی با یاری شبنم طلوعی که در بانک فيلمنامه ثبت شد... و بعد ولوله ی شایعات که میگفت من قرار است نقش اصلیش را هم بازی کنم... و بعد تلفن ها اعم از مادرانه به من که عزیزم دکتر رفیعی بزرگتر از اونه که با کمک تو... تا تهدید آمیز و در قالب ناشناس که  یا پاتو میکشی از زندگی دکتر بیرون یا تو مطبوعات...  

 

ما اما همچنان کار میکردیم.اجرای  رومئو و ژولیت تمام شده بود وگروه مشغول تمرین  شازده احتجاب بود ومن هر روزچه زمان اجرای اولی و چه زمان تمرین دومی تمام وقت آزادم صرف کار بود با دکتر رفیعی ونتیجه اش شد فیلمنامه ی دیگری بر مبنای رومئو ژولیت که گویا پیشنهاد تهیه کننده یا دوستی بود  برای ورود دکتر رفیعی به سینمای حرفه ای و این بار شد سایه ها نوشته ی علی رفیعی و  شبنم طلوعی که به دلیل به توافق نرسیدن با تهیه کننده های مختلف − که ماه ها آمدند و وعده ها دادند اما بیشتر قصد تجارت داشتند تا تهیه ی فیلم − بازهم تنها در بانک فیلمنامه ثبت شد.

 

بجای سرخوردگی باز نشستیم به جستجو و همفکری تا ا ینکه یک روز مردی آمد خسته از سالهای مبارزه و گریز و سفر. وتوکا دخترک جوان که یادگارعشق نیمه کاره ی مادر بود میزبانش شد در بهار خزر . شازده احتجاب تمام شده بود که بهار خزر هم بعد ازنخوابيدن ها و تا صبح نوشتن ها به همان سیاق سایه ها آماده شد ومیا ن آمد و شدهای دوباره ی بی نتیجه با تهیه کننده ها باز رفت به بانک فیلمنامه.

 

ماه های بعدش ، چند هفته ای را به سراغ  خسرو و شیرین رفتیم و چند هفته اي، یوسف و زلیخا وباز بسيارجدی .اما بهارخزرمدام می آمد و مدام ويرايش می شد. یادم هست که اسفندهمان سال چون برای ضبط برنامه ی روزهای رادیو کار حسن پورشیرازی از ساعت يک بعد از ظهر تا آخر شب را در استودیوی شبکه یک بودم ، صبحها از ساعت ۸ تا ۱۲ ظهر در خانه ی دکتر مشغول کار می شدیم. یا در سفری که برای دیدن پدر و مادرم به باکو رفته بودیم و دکتر رفیعی هم به ما پیوست در خیابان یا در کافه ها مدام مشغول بحث و نوشتن بودیم .

 

به هر حال بی نتیجه ماندن کارها و حواشی مخربی که تمام سه سال بی وقفه ادامه داشت آنقدرخسته و آشفته ام کرد که اجازه گرفتم و خودم  را ازاین  فضا دور کردم. بعد ترهافقط به دلیل این همکاری پرباروطولانی بارها من یا همسرآن روزها، با  سوالهایی مواجه شدیم که اگر میخواستیم جدیشان بگیریم می مردیم ∙∙∙

 

نتیجه ی این فاصله همزمان شد با اجرای نمایش کلفت ها و نوشتن قهوه ی تلخ ومعرفی امید بنکدار و کیوان علیمحمدی − که هم هنوز فیلمساز حرفه ای نبودند و هم بسیار مورد تاییدم بودند− به آقای دکتر برای بازنویسی های بهار خزر و طبعا عدم حضور من درنمایش در مصر برف نمیبارد.  آنقدر به حضورتهیه کننده ها و ساخت فیلم بد بین بودم که وقتی آقای دکتر خبر داد که باپی گیری آقای مهاجرانی یا شریف خدایی یا سلیمی − درست یادم نیست کدام و شاید هر سه− کار در ارشاد وارد پروسه ی جدی شده، باز ناباور بودم.از آن روزها به بعد همکاری ما به غیر از رفاقتی که بر قرار ماند، محدود شد به جلساتی که گاه در جریان تغییرات فیلمنامه قرار می گرفتم و احیانا" اگر نظری داشتم عنوان میکردم که غالبا" مورد تایید دکتر بود. و مشورتی کوتاه در مورد انتخاب بازیگران فیلم.

 

اسفند ۸۲ وقتی در سرمای بندر انزلی با چشمهای خودم دکتر رفیعی را دیدم که نشسته بر صندلی با صدایی محکم گفت : ”صدا... دوربین... حرکت... “ باورم شد که بهار خزر ساخته شد.

 

خرداد امسال اکثر اوقاتم صرف بالا رفتن و پایین آمدن از پله های وزارت ارشاد شد برای رسيدن به نگاه بی روح  جناب آقای ذوالقدر ∙ وزندگی شبانه در دنيای مجازی و بعد سفری  کوتاه به فرانسه و بازگشت در شرایطی که منزوی شده بودم .  گه گاه در تماس کوتاهی از دکتر می شنیدم که فیلم توسط واروژ کریم مسیحی در حال تدوین است. یا اینکه برای موسیقی آیا پیشنهادی به فکرم میرسد یا نه.

 

تا اینکه دو سه هفته ای مانده به این سفردر اوج افسردگیها و تنشها و انتظارهای بی جواب  و پیشنهادات کاری  که ناچار بی جواب میگذاشتم و بی انگیزگی مطلق حتی برای بیدار شدن و عکسی که  از من سر در سینما رفته بود و حتی کسی نبود که بگوید این دیگر چه بازی ایست ، مصاحبه ای خواندم از دکتررفیعی در باب بهار خزر و همکاری من ؛ که ایشان  به راحتی همه ی همکاری های مرا با اشاره به ضعف آن فیلمنامه منتفی اعلام کرده بود... بزرگترین نتیجه اش برایم این شد که سکوت کنم وبه ”انسانها“ فکر کنم و” واکنشها“ شان و به ”نسبيت“ و به ”شرايط“ و نتوانم با کسی که همیشه مرا به سفر به پاریس و تجربه ی عشق و هنراین سرزمین تشویق میکرد حتی خداحافظی کنم.

 

امروزکه اینجا هستم هنوز فرصت آن تجربه هارا نداشته ام اما در فرصت وب گردی ها، خبرهای ماهی ها عاشق میشوند را خواندم  و خوشحال شدم . بالاخره يک تئاتری باسابقه فيلمی ساخته که تئاتر نيست ؛ سينما ست.  و يادم آمد که روزگاری نام این فیلم بهار خزر بود وزن جوانی را يادم آمد که فارغ از” ضعف“ ها و”قدرت“ ها، عاشقانه مینوشت. 

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1383  توسط بابونه 

شنبه، 10 بهمن، 1383

برسد به دست گیرنده...

گفتی حالم به هم میخوره از این ایمیل و چت که هر روز به بهانه ای مختل میشه و یامن بی جواب میمونم ، یا تو. گفتی  دلم تنگ اون نامه هاس که برای هم تو سفرهای عید مینوشتیم با پاکت و تمبر، و دستخط کودکانه با خودکار بیک. که حتی اگه پسرعلاف همسایه یا داداش فضولمون بهش دستبرد میزد ، بازبه مدد ترمیم چسب نواری،  تمام و کمال به دستمون میرسید. چقدر غر زدی مینا! و چقدر دلم برات تنگ شد بس که هی گفتی خب چه خبرا؟؟؟

 

اینجا متعهد شدم به نوشتن و مینویسم. مفصل. یه نمایشنامه در باره ی دو تا زن . به عادت ایران نمایشنامه رو توی یه کافه مینویسم ، مث ” قهوه ی تلخ “ که  نسخه ی اولیه اش رو توی یه کافه تو باکو نوشتم. یادته؟...  

 

عاشق این کافه شدم. انگارازسالهای دهه ی ۶۰  دست نخورده مونده. با سقفی که فاصله اش تا زمین بیشتر از ۴ متره . وپنجره هایی به همین بزرگی که نمیذاره دلت بگیره. و خلوت. کلی گشتم تا این جا رو پیدا کردم.

 

 میدونم چشماتو تنگ کردی و داری میگی داداش اونجا که مهد کافه نشینیه. واسه کشف یه کافه چرا اینقدر اغراق میکنی! اما به جان عزیزت باید باشی تا ببینی .

 

اینجا تو کافه ها پاتو که جابجا کنی خوردی به نفر کناریت ،  بس که همه به هم چسبیده ان. حتی تکلیفت با کت و پالتوت معلوم نیست. نمیدونی بذاریش پشتت یا روی پات . خلاصه چکارش کنی که به زمین کثیف چسبناک  نگیره. تو سفرهای قبلی این ازدحام و بوی قهوه و سیگار و آدمهایی که اون طرف ترکنار بار، ایستاده لبی تر میکنن تا پول کمتری بدن، برام خیلی جذاب بود. و هر زن تنهای ایستاده ای که مشروب میخورد برای من زن ” مدراتو کانتابیله“ ی دوراس بود ولی حالا که فارغ شدم از نگاه کنجکاو توریستی ، دلم جای آرومتری میخواست. اگه بیای حتمن میبرمت تا ببینی چه آرامشی داره.

 

فیلم ا لکساندر رو هم دیدم. همون اسکندر خودمون که تخت جمشید رو به آتش کشید اما تو فیلم هرگز نمیبینیم. اینجا رفقای ایرانی از دیدن فیلم کاملا جهت دار آقای استون خیلی آزار دیدند. از اینکه اسکندر با سپاه اندکش سپاه عظیم پارس رو تسخیر کرد. از اینکه دور سر سپاه ایران − که معلوم نیست چرا به طرز احمقانه ی اغراق شده ای  سیاه چهره بودن − مگس میچرخید. از اینکه داریوش سوم به محض چشم در چشم شدن با اسکندر گریخت. از اینکه رکسانا ی ایرانی همسر اسکندر مقدونی − که بیشتر به مردان متمایل بود تا به رکسانا− رقاصه ای بود شبیه آفریقایی ها بازبا پوست تیره و لبهای کلفت و طبع وحشی  حتی در شاعرانه ترین شب زندگیش . ولی من تو ازدحام سیاهی لشکر ها مردمی رو دیدم که با ورود اسکندر به استقبالش رفتند و مسیر ورودش رو گلبارون کردند و این بخش از روایت آقای استون با وجودهمه ی اون بی انصافی ها اینقدر برام به طرز شرم آوری پذیرفتنی بود که پشتم رو لرزوند.

 

و بعدش فیلمی به اسم la chute  که روایت روزهای آخر تسلیم برلینه. و زندگی هیتلرو

اطرافیانش مثل گوبلز مدیر تبلیغات و هنر، و همسرش که لقب اولین مادر رایش رو از هیتلر میگیره. و اولین مادر رایش  با قرص سیانور به دست خودش فرزندانش رو یکی بعد از دیگری تو خواب میکشه چون ایمان داره که بعد از سقوط نازی دلیلی برای زنده موندن وجود نداره. و معشوقه ی هیتلر که چند ساعت قبل از خودکشی شون به عقد هیتلر در میاد و با نام مادام هیتلر میمیره. وروایت  باور جنون آمیز عده ای به ناسیونال سوسیالیسم و میل به اصلاح نژاد برتر و ميل  به حذف غير خودی ها. وقتی چراغهای سینما روشن شد من که مث ابربهار زار میزدم یه دختر چینی رو دیدم که آروم سرشو روشونه ی مرد سیاهپوستش گذاشته و از این ترکیب زيبای نژاد غیر برتراین بار دلم بود که لرزید.

 

خب... تو چه خبرا؟  مينا شنیدم حسابی برف اومده . آره؟  

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1383  توسط بابونه