تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

دوشنبه، 2 آذر، 1383

قرار

به بهانه ی رفتن

 

واهيك جان

پارسال اين روزها عينكي شدم. و چقدر ذوق كردم. به پدرم تلفن كردم و گفتم كه من عينكي شدم. راستي چرا؟

 

واهيك جان

پارسال اين روزها افسرده شدم. دارو شروع شد و چقدر روي هوا بودم. و چقدر همه به اين نشئگي دائم ميخنديدند. و من چه حال بدي داشتم كه ديگر نمي توانستم آنطور كه ميخواهم باشم– مثل اين روزها . و تو دارو را نيمه كاره قطع كردي. يادت هست؟

 

واهيك جان

 پارسال اين روز ها چه اصراري داشتم به جمع شدن هاي شبانه. و چه عادتي داشتم به ديدن ”اين“ و ”آن“ . و چه حكايتي ميشدند اين و آن در رفاقت و چقدر قسم هاشان خنده دار بود. يادت هست؟ ( راستي در روزنامه خواندم كه ”اين“ سر سفره ي عقد ”آن“ را به عاقد فروخت و ”آن“ فردايش فاش كرد كه از سه سال پيش همسر عاقد بوده! دروغ مطبوعاتيست. نه؟)

 

واهيك جان

پارسال اين روزها چقدر كار ميكردم. ديوانه وار و چقدر سخت مرا پيدا ميكردي.پارسال من دهان ۷۰ نفر را پنبه چپاندم و ۱۲۴ كيلو كافور خرد كردم و توانستم حتي سه نفر را كه كالبد شكافي شده بودند ليف بزنم. و من چقدر از تو خجالت ميكشيدم و تو چقدر پشت در غسالخانه می ايستادی. يادت هست؟

 

واهيك جان

پارسال اين روزها اصلن به غدد لمفاوي فكر نميكردم. و به عكس هاي راديولوژي. حتي به بيمه. حتي به غمزه ی منشي دكتر ها. و راستش گاهي حتي به تو. يادت هست؟

 

واهيك جان

پارسال اين روزها كارتن خالي مقوايي محكم چقدر بي ارزش بود و من فقط به زمين سفت فكر ميكردم و به ابراهيم و آن ادرار عاصي بي پايان . يادت هست؟

 

واهيك جان

پارسال اين روزها چقدر در خواب راه مي رفتم. و چقدر در بيداري از اين خوابگردي خنده ام مي گرفت. و آقاي  شافي كه لب پنجره ميرقصيد چه زود بچه دار شد. يادت هست؟

 

واهيك جان...امروز نه.

 

امروز نه صابوني دارم. نه عينكي. نه يك كاشي محكم. نه حتي يك افسردگي مسلم. امروز را خدا حافظي ميكنم. قرار ما سال ديگر به شرط آنكه نه اين با تو بيايد و نه آن.

+ نوشته شده در  دوم آذر 1383  توسط بابونه