تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

چهارشنبه، 31 تير، 1383

يک متولد ۱۳۴۵

سهيل ، متولد ۱۳۴۵ ، تو بحبوحه ی جنگ ، درست تو همون روزهايی که خيابونها پر بود از کاروان های اعزام به جبهه ، با جوونهايی که دور سرشون ، نوار سبز " يا حسين " بسته بودن ، درست تو همون روزهايی که به پسر سرهنگ فلانی آمپول های درد می زدن تا بتونه به بهانه ی نمی دونم کدوم بيماری به همت پدر فرمانده اش ، معاف بشه ؛ درست تو همون روزهايی که اسم کوچه هامون از هنگامه و سرو و فريماه ، تبديل می شد به اسم پسرهای متولد ۴۴ و ۴۵ محله ؛ و تازه می فهميديم همايون " سيد مهدی " بوده ، يا شهيد انارکی همون " کاوه اناری " شوخ کوچه بالايی بوده ؛ درست تو همون روزهايی که ما توی دبستان برای برادرهای ناشناس رزمنده ، برای ريسمان جنگ تحميلی می بافتيم ، کلاه می بافتيم  ؛ سهيل که پدرش يه بازاری پولدار بوده و به قول خودش " لات و لوت قديم تهرونی "  ، به اصرار مادرش که به قول خودش " هيچ ربطی به باباش نداره از بس که هنوزم خوشگل و با کلاسه " ، قاچاقی می آد فرانسه .

سهيل ـ که اسمش امير سهيله ـ می آد پاريس و خونه ای اجاره می کنه به کمک پول پدرش ، و بر عکس دانشجوهای مقيم پاريس ـ که اکثرا مجبور بودن و هستن برای خوردن يه سوپ گرم ، برای تهيه ی بليط مترو ، برای دادن کرايه ی اتاق مشترک با دانشجوی ديگه ، حتما کار هم بکنن ـ کار نمی کنه به کمک پول پدرش . و وارد مدرسه ی اسپسيال آرشيتکتور ميشه ـ که يه روزگاری مدرسه ی فرح ديبا بوده ـ به کمک پول پدرش . و درست وقتی ۵۹۸ برای ما عدد مهمی ميشه ، عدد نااميدی و اميد ، سهيل مهندس ميشه و زن می گيره ـ يک زن ايرانی ـ به کمک پول پدرش .

سهيل امروز يه زن داره ـ زن ايرانی ـ  و يک فرزند خوشگل که به مادربزرگش رفته ، و يک شرکت بزرگ ساختمون سازی ، و دو تا ماشين آخرين سيستم ، و يک نمايندگی مهم در دوبی ، که بخش اعظم در آمدش از اون تأمينه . و فارسی رو با کمی اغماض هنوز روان حرف ميزنه . و سالی دو سه بار می آد ايران و بس که به قول خودش " همه  همديگه رو خر فرض می کنن " ، هم بهش بر می خوره و هم حالش به هم می خوره و بعد از يه هفته بر می گرده پاريس .

امروز درست تو همين روزهايی که بحث " راست " و " چپ " بحث داغيه ـ به خاطر سرنوشتی که با يه انتخاب مسير تحت الشعاع قرار می گيره ـ سهيل مشکل مهمش اينه که زنش ـ که فهميده خر فرض شده و بهش بر خورده  ـ به کمک همون پول پدری و يک کارآگاه خصوصی ، عکس های سهيل رو از روابطش با زن های فرانسوی تحويل دادگاه داده  تا بتونه اثبات کنه که شوهرش خائنه . و با حفظ کليه ی حقوق و مزايا طلاق بگيره . درست تو همين روزهای گرم پاريسی .

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1383  توسط بابونه  | 

جمعه، 19 تير، 1383

همينطوری ها !

اينجا در پاريس ، هوا هنوز سرد است ، آنقدر که ياد اواخر آبان خودمان می افتی و سردت می شود و سراسيمه می روی سراغ لباس های گرم ، که در حراجی های اين ماه ، هر روز ارزان تر می شود . و هنوز نگرانی ات از سرما تمام نشده که هوا گرم می شود . داغ داغ . و آفتابش ـ آفتاب ناآشنای اروپايی ـ با تو شوخی تازه ای می کند .

اينجا در پاريس ، در فرانسه ی سوسياليسم مدار ، همه ی چيزهايی که بر مبنای عادت ايرانی ، قرار است به تعداد اعضای خانواده و ميهمان هميشه گرامی داشته ، ۱۲ تا يا لااقل ۶ تا باشد ، تک تک فروخته می شود . يک چنگال . يک قاشق . يک کارد . يک ليوان . يک کاسه . يک بشقاب . برای فرد . برای آدم تک . برای آدم تنها .

اينجا در پاريس ، در شهر عشق ، پايگاه های مهم عاطفی ، سگ ها هستند و گربه ها . حتی مهم تر از همسر ، فرزندان بالغ شده ی از خانه رفته ، و يا عشق های فراوان و غبطه برانگيز خيابانی ، مترويی ٬ کافه ای ، کنار رودخانه ای ... حيوانات بيشترين بهره را از وفای آدم دارند . شايد هم اين پاداش بيشترين وفايی است که به آدم ، بخشيده اند ؛ سگ ها و گربه ها ...

اينجا در پاريس ، پايتخت دولت فرانسه ، می شود نمونه های تلاش دولت را به سادگی ديد . تلاش برای اثبات اينکه بهتر از جناح ديگر عمل می کند . تلاش برای تأمين حداقل امکانات لازم برای يک زندگی متوسط ؛ برای همه ی افراد مقيم فرانسه از هر نژاد و مليتی . و احترام  ـ حتی در لايه های ظاهر ـ به رأی مردم ؛ و نگرانی برای ملتی که با کوچکترين خبط دولتش ، اعتراضش را در راهپيمايی مجازش ، اعلام می کند .

اينجا در پاريس ، سر کلاس درس تو فقط شاگردی . کنسول ، کارگر ، هنرمند ، پزشک ... تو فقط شاگردی . و شاگرد ، مهم نيست که اهل کجاست . که چه پوششی دارد . که در زندگی شخصی چه می کند . تو شاگردی و يک کارت ، يک کارت عکس دار مهردار و شهريه ای که داده ای تا تو را واجد شرايط استفاده از کلاس ، کتابخانه ، سينما ، ناهارخوری ، فضای آزاد ، برنامه های فوق العاده در روزهای تعطيل و بيمه می کند . اينجا دانشجو موظف است که درس بخواند و مانع از درس خواندن ديگران نشود . و اعتراض حق طبيعی دانشجوست . و کميته ی انضباطی چه کميته ی بيگانه ای است اينجا ...

اينجا در پاريس آدم تنهای مست ، بطری به دست راه می رود و روی پله های کليسا ـ  که روزهای يکشنبه پر می شود از معتقدين مختارش و کودکانی که برای اردوی مذهبی با کوله پشتی های رنگارنگ ذوق زده صف می بندند ـ می نشيند و آواز می خواند .

اينجا در پاريس تفتيش عقايد جرم است . هيچ مقام حقوقی نمی تواند تو را بابت باورهايت استنطاق کند . باور تو همانقدر شخصی است که انتخاب لباسهايت . هيچ مقام حقوقی نمی تواند در انتخاب جزئيات شخصی زندگی تو دخالت کند . و در روابط خصوصی هم سؤال درباره ی عقايد و مذهب همانقدر بی ادبی است که دست کردن در کاسه ی سالادی که برای چند نفر آماده شده ، که فين کردن روی لباس ديگران ! و همانقدر بديهی . اينجا جز عرب ها هيچکس به خودش اجازه نمی دهد که با سؤال و کنجکاوی به حريم شخصی ات رسوخ کند .

اينجا در پاريس ،  از سمفونی های مهم جهان ، تا موسيقی های مهم يا محلی پاپ - برای گرفتن چند يورو از رهگذران - توی مترو به بهترين شکل ممکن اجرا می شود و تو با ديدن مرد روسی که با چند تکه سيم و يک تکه چوب ذوزنقه ، سنتور ساخته و ماهرانه ملودی های کشور همسايه ات را می نوازد ، آنقدر دلتنگ می شوی که می توانی تمام خط ۸ مترو را ـ که از کندترين خط هاست ـ فقط بنشينی و آرام اشک هايت را در شيشه ی کناری ات ، در انعکاس بی رحم تصويرت ، نگاه کنی و بی نگرانی از هيچ کنجکاوی يا مداخله ی آدم تنهای بی تفاوت پاريس نشين به اينجا فکر کنی . به اينجا . به غربت . به وطن . به اينجا غريب بودن. و در وطن غريب تر بودن .

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1383  توسط بابونه  | 

شنبه، 6 تير، 1383

عکس آخر از صفحه ی اول آلبوم من

با لبخند،  برای آنها

 

مطمئنم كنار اين تصوير درست آنجا كه نمي بينيم چمداني هست و دو دست كه آرام همه چيز را براي بسته بندي در چمدان تاميكند.همه چيزرا . لباس ، رو بالشي،  كاغذ، حوله ، نعناي خشك، دارو. و آدمها را. آنهايي كه دوست دارند بودنش را ؛ آنها كه دوست دارند با او بودن را؛ وآنها كه ناكام، دوست دارند نبودنش را .

 

...و انسان ساكنی هست كه به مدد خالق غيب ، درهر دقيقه  بارها ميرود به عمق گذشته ی رفته تا آينده ي نيامده و هيچ قدرتی در اين كائنات نميتواند به هيچ بهانه ی رسمی يا غير رسمی، طبق هيچ وسوسه ی رسمی يا غير رسمی، ذهنش را ممنوع المرور كند و يا ازخلاقيت ذهن نامبرده اجالتا" جلوگيري به عمل آورد...

 

...وانسان متحركي هست كه سالها كوشيد بياموزد و در پی هر قدم کوچکی تحسين شد به قضاوت همانها كه دوست دارند با او بودن را و نبودنش را؛ و تحقير شد به همت همانها ، و محكوم شد به هزار رابطه ی نداشته و زندگی نابسامان و زد وبند پنهان، باز به مدد همانها كه دوست دارند با او بودن را و نبودنش را . و خواست كه باشد و بماند. و خواست كه آدم باشد و آدم بماند. و دانست - و دانستنش را با سوگندي به عظمت همه ی مقدسات عالم اعلام كرد - كه : ”ماندگاري هيچكس به بهاي حذف ديگری، در اين هستي به ظاهر بي نظم به باطن بسيار قانونمند، حتي در ميان جماعت به  ظاهر آراسته ي به باطن بسيار كاسته، ممكن نيست.“  و از ديدن اين همه شهوت مردارخواري و صورتکهای مغموم معصوم، تنها سكوت كرد.

 

...و روحي هست كه بارها تكثير شد ؛ در اتاق زير شيرواني پر حسرتي در فرانسه ؛ پای ديوار بزرگ يك شهر، يك جهان؛ در بارگاه تورانيان ؛ دربالكني زير نور ماه ورونا ؛ درخانه ي تاريك يك فاحشه ي بازمانده ازسالهاي سياه  جنگ ؛  در برزخ رابطه ي يك زن وامانده دربحران انتخاب؛ کنارشازده اي كه انقراض را نميپذيرفت ؛ در قربانگاه مبارزه ي قابيل ؛ در خانه ي مردي كه در بلبشوي كهنه خواهي ديرينه ي اين ديار ، شك كرد و به هزار و يك شب مومن شد ؛ در زندانی كه محدود به جغرافيای خاك ،  بود و نبود ؛ ... و روحي هست  كه براي هميشه  تكثير خواهد شد.

 

من مطمئنم آنجا كه نميبينيم چمداني هست و كسي كه اميد دارد- ابلهانه يا مومنانه- به فردا؛ وبافراموشي اندوه ناپايدارش،  لبخند ميزند و همه چيز را تا ميكند.

+ نوشته شده در  ششم تیر 1383  توسط بابونه  | 

چهارشنبه، 3 تير، 1383

بند

من

طبق بند اول قانون كودك آينده ساز

قول داده ام كه نگويم

جيشم را

دست خطم را

نمره ي تك جغرافيم،

اعتراضم را

 

وخداي خانگيم  را

   

      - كه حتي پشت پرده ي حمام هم

       مرا كه ديد،

       بلند ميخندد

       و بلند

       سوك سوك ميكند.

 

من

طبق بند اول قانون كودك آينده ساز

قول داده ام كه  نخندم...

 

كه نترسم

كه  گم نشوم

 

من حتي قول داده ام

ازهجوم هيچ پاي بي دقتي

به زمين نيفتم

 

وقول داده ام حتي اگرهيچ پلیسي

   

        - كه هميشه دوست ماست-

به من 

  

        - كه بر اساس يك اتفاق نمايشي

         توسط دشمن فرضي هميشگي

         در يك سرقت آموزشي

         به تاراج ميروم،

         كه پاره پاره ميشوم -

 

نشانی درمانگاه امن محله را نداد ،

باز

نخندم

 

امروز يكي از كودكان آينده ساز

به بند اول قانون صنف ما بد قول شد

و خودش را

پشت پرده ي حمام

كشت

 

بند دوم را يادمان نمي دهيد؟

 

شبنم طلوعی، تهران ۱۳۸۳

+ نوشته شده در  سوم تیر 1383  توسط بابونه