تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

يكشنبه، 31 خرداد، 1383

نرده ی ايوان آپارتمان طبقه ی نهم

برای همه ی بی خوابی های تو

هرشب وقتی دختر و پسرش را ميخواباند ، مي آيد. برعكس زنهای توی فيلمها، نه لباس خواب حريربلند می پوشد، نه با كت حوله ای از حمام بيرون مي آيد و موهای خيسش را می تكاند. يك سيگار روشن ميكند . فقط يك سيگار روشن ميكند. بعد موهای بلندش را جمع ميكند بالای سرش اما نا منظم. هميشه دسته ای از موها همينطور آويزان می ماند.هميشه هم  يك بلوز مردانه ی بلند مي پوشد كه تا بالای زانو هايش ميرسد. و پابرهنه راه ميرود و كتاب ميخواند. نمی دانم چرا اينقدر راه ميرود. انگار هم ميخواند ، هم ورزش ميكند. گاهی هم چای ميخورد. هميشه احساس ميكنم چايش بايد سرد و بي مزه شده باشد و نميدانم چرا تا قطره ی آخر چايش را ميخورد و بعد سيگارش را توی همان ليوان دسته دار- که حتمن قبلن جای عسل يا مربا بوده - ميتكاند. اگر خستگي وادارش كند به نشستن ،حتما بالش كوچكي را بغل ميكند و توی شكمش فشار ميدهد. راه هم كه ميرود انگارهی يادش مي افتد كه بد راه ميرود. می ايستد، سينه را جلو ميدهد و كتف را عقب. اما به دو دقيقه نميرسد كه باز شلخته راه ميرود. گاهي هم  ميرقصد. نميدانم با چي. نميدانم آن وقت شب چطور صدا را بلند ميكند و چطور دختر و پسرش بيدار نمی شوند. اما ميرقصد .يك چيزي بين رقص فلامنكو وهندي! و چه عجيب و چه دوست داشتني. پاهايش محكم بر زمين حكومت ميكند و دستهايش پر ميشود از اشارات رقص هندی. وقتي ميرقصد احساس ميكنم بايد يك متر و هفتاد و پنج يا يك متر و هشتاد باشد اما نسبتش با آيفون ديواری يا مبل ها نشان ميدهد كه بايد يك متر و شصت و سه يا چهار باشد. بعد مي آيد حدود دو سه ی نصفه شب مسواك به دست باز راه ميرود ، در حاليكه عينكش را حائل بالای سر كرده. بعد دراز ميكشد روی كاناپه و تلويزيوني را كه هيچوقت نميبينمش و فقط از نور های متغير رنگي اش ميدانم كه هست ، تما شا ميكند. كمتر شبي ديده ام كه وسط تماشای تلويزيون كلافه بلند نشود و با ليوان آبی برنگردد و از ورق قرصي كه هميشه در جيب سمت راست بلوز دارد ، يك قرص كوچك جدا نكند و نخورد. و بعد خوابش می برد و من بازيهای نور را روي پاهاي كشيده وخوش رنگش و موهاي آشفته و خواب آرامش مي بينم. دلم ميخواهد يكبار جرات كنم و به شيشه نوك بزنم. فقط ميترسم بترسد. يا بخاطر يك پرنده ی بدخواب ديگر خودش نباشد.

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1383  توسط بابونه  | 

جمعه، 29 خرداد، 1383

يادداشتهای پراکنده در يک بعد از ظهر جمعه ی آفتابی تهران

پاراگراف اول:

سه ماه پيش شايد هم قبل ترك به دوستى ،از متنى كه داشتم مينوشتم گفتم؛ براى او كه مطمئن بودم يكي از شخصيت ها بود. و از نقش آدمهاى غايب، كه نبودند اما بيشتراز حاضرها بر روند قصه يا اصلن خود شخصيت ها تاثير ميگذاشتند. برايش توضيح دادم كه اين حضور غايب حاضر ريشه در فرهنگ ما دارد. برايش مثال زدم از انتظاربرای يک اسطوره ى مذهبى تعيين كننده در باور يك ملت، كه هميشه غايب است ، تا امير نادرى هاو سوسن تسليمی ها در همين حرفه ،تا پسر بزرگ اقدس خانم اينها كه سالهاست رفته سوئد و علوم آزماشگاهى خوانده، تا سميراخواهر كوچك سارا كه در بچگى گم شد و هميشه در لحظه لحظه ى قضاوت مادرش در مورد سارا، هست، تا زني كه احسان سالها پيش از خود راند و امروز كه با همسر و فرزندانش در دوبي راه ميرود، در صبر لحظات خريد خانوادگي، تنها به اوست كه فكر ميكند.

 

پاراگراف دوم:

حامد كرزاي در كنگره ي امريكا با لباس افغانيش و با آن انگليسي سليسش می ايستد. از زحمات آمريكا براى هديه دادن صلح به كشورش(بنا به گفته ي خودش) سپاسگزاري ميكند؛ با افتخار بازگشت سه ميليون پناهنده ي افغان را مژده ميدهد؛ و زناني كه بر اساس قانون مدني  حالا ميتوانند به مدرسه بروند. كنگره ي آمريكا يك پارچه برايش كف ميزنند و او خواهش ميكند نيروهاي ناتو كشورش را تا برقراري كامل صلح تنها نگذارد و سعي در جلب سرمايه گذاري هم ميكند.

 

پاراگراف سوم:

 شبكه هاي ماهواره اى ايرانى – كه تنها منبع نمايش كليپهاى گوگوش عزيز هستند-همچنان به همان دنياي حقير پر از سطحي نگري و پشت هم اندازي ادامه ميدهند و آينده تعيين ميكنند. واستراتژی هاى احمقانه ومهوع  پيشنهاد ميدهند ونقدهايشان مخصوصن سياسي هايش پر ازتعارض وعدم آگاهيست وهر روزبراي نشان دادن اين خزعبلات كاسه ي گدايي دست ميگيرند و هر روزهمديگر را به وطن فروشي متهم ميكنند. وكاش آقاي ضرغامي تلويزيون هوشمند باشد و ساعتي را به نمايش اينهمه کوته فکری اختصاص دهد و آنوقت با اطمينان بداند كه موثرتراز ده ها برنامه ی شعارى و مكتبى عمل كرده است.

 

پاراگراف چهارم:

شبكه ي پي ام سي  تنها شبكه ي ايرانى ايست كه بي حضور مجرى با كيفيت تصويري بالا بي هيچ استمدادي همچنان ادامه دارد و جز در ايام عزاداری مذهبی، ويديو كليپ های اروتيك خارجي هم نشان ميدهد و آگهي هايش جز در ايام تعطيلى های رسمی مذهبى ايران پراست از رفتارغير اخلاقی زنان و مردان!

 

پاراگراف پنجم:

در انگليس يك دختر ۱۵ ساله ی زيبای مسلمان غير انگليسى از رفتن به مدرسه با پوشش اسلامي به دليل مغايرت با يونيفورم مدرسه بازداشته ميشود و دخترك در كمال آزادى در مقابل دوربين های رسانه های بين المللي مشكلش را عنوان ميكند و اعنراض ميكند و رسانه ها، مسئولين مدرسه را زير سوال ميبرند. و دخترك اصرار دارد كه در كشورانگليس همچنان بماند و هيچكس اصرار ندارد كه دخترك خاك كشور ميزبان را ترك كند وبرای اداى سنت هايش به مملكت اجدادى اش بر گردد.

 

پاراگراف ششم:

هنوز هم در سيستم ادارى ما پاسخ يك نامه، پاسخ يک حکم پنهان، پاسخ يک پيگيری، يک حق، وقتي بزرگترى ، حمايتگرى، انسان بيغرض قدرتمندى كنارت  ندارى، هفته ها طول ميكشد؛ و ميشود فارغ از سوابقت،ارزشهاي انسانيت،  هنرت ،تو را معلق نگه داشت و تو را تمام شده ديد،تورا نديد. تورا تمام كرد در حالي كه هنوز كامل نشده اى. ورساندت به مرز افسردگي. به مرز خمودت. به مرزتصميم هاي دوست نداشتني. به مرز هوايي مهر آباد .

 

پاراگراف هفتم:

هنوز هم صداى اذان موذن زاده، وقتي از دور دست بلندگوى مسجدى در كوچه اى ميپيچد ،دل هر ايرانى را فارغ از هر تظاهر مذهبى يا هرتظاهر به بى مذهبى با هر باورى مى لرزاند ودلت ميخواهد به هيچ بها و بهانه اى اين حس بودن بر خاك آشنا از تو سلب نشود.

 

پاراگراف آخر:

متني كه سه ماه پيش مي گفتم امروز تمام شد. به نام ثانيه. و زنى هست در اين متن در كنارهمه ى غايب ها ، كه منم. كه ديگر ديده نميشوم. جز در امضايى كه كنار نقطه ى پايان متن گذاشته ام. و در امضاهايى كه بسيار خواهم گذاشت.

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1383  توسط بابونه  | 

سه شنبه، 26 خرداد، 1383

ما شش نفر بوديم

خانم شايان عزيز

سلام

دلم ميخواد اجازه بدين براي اولين بار جرات كنم و شهرزاد صداتون كنم. آره شهرزاد. اينجوري احساس ميكنم راحت تر ميتونم اعتراف كنم. تعجب نكنين. گاهي وقتا توي يه رابطه اعتراف بهترين اتفاقه.

خيلي زود رفتم سر اصل مطلب. آره؟ پس بذارين  يه كم كشش بدم. براي لب تاب فوق العاده اتون ممنون. الآن دارم با همون براتون ايميل ميزنم. اينجا جاتون هزار بار خاليه. حتي تو فرودگاه. حالا كه از هم دوريم احساس ميكنم واقعن بدون شما لنگم. نميخوام اغراق كنم و بگم ميميرم ولي به چشماتون قسم كه لنگم. و يادمه وقتي خيلي حالم بد بود يه نازنيني بهم ميگفت: لنگ نباش .لنگ بودن واسه تو بدتر از مردنه... يادته؟ يادتونه؟ چي دارم ميگم!... بذارين برم دوباره سر بحث شيرين اعتراف. شيرين براي شما كه ميشنوين وبزرگ ترمي شين و تلخ براي کسی كه نميدونه چطوري جراتشو پيدا كنه كه اينقدر كوچيك بشه. شهرزاد جان بعد ازاون شب يكشنبه كه ته كوچه...خواهش ميكنم از ياد آوريش اذيت نشين... وقتي رسيدم  بيمارستان ، بيهوش بودين . تازه براي اولين بار حس كردم چقدر تنهايين. چقدر معصومين .و چقدر به من نياز دارين. هميشه ميدونستم كه تنهايين ولي به خاطر بلايي كه سرتون آورده بودن انگار يه فرشته شده بودين. من آوردمتون خونه .  يه دفعه بيدار شدين. پر بودين از هذيون ، شهرزاد. انگار تازه شوك اون حمله داشت معلوم ميشد. يادتون نيست. می لرزيدين. گريه می كردين. دستاتونو گرفتم. گفتم نترسين من هستم. هيچي نميشنيدين. گفتم بذارين كه باشم. جوابمو نمی دادين. فقط برام تند تند تعريف می كردين كه چطوري اونها اومدن جلو . و بعد من بودم كه اومدم جلو.  يادتون نيست . هنوز هم فكر می كنين كه كابوس اون تجاوز ، تو خونه هم ولتون نكرده. ولي شهرزاد، به من هم حق بدين! من هيچوقت تو موقعيت مردی نبودم كه كنار يه آدم دور از دسترس ايستاده ،كه به من نياز داره ،كه  پنج نفر وحشيانه بهش تجاوز كردن ، وحالا ميتونه كه نفر شيشم باشه. فقط منو بفهمين. مرسي و جاتون خيلي خاليه...

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1383  توسط بابونه  | 

شنبه، 23 خرداد، 1383

ثلث دوم

براي حسين مهكام

 

كلاس عربي...دوم راهنمايي...خانم مكي...ما سر كلاسيم.مريم ميز اول است. با دو نفر ديگر كه ميگوييم نوچه هاي مريمند. نيمكت ها سه نفره است.من ، سارا و دوستم - كه اين روز ها حالش خوب نيست - رديف يكي مانده به آخريم. روزهاي محرم است و عشق وعاشقي وقصه ها از دعواي پسرهاي محل سر بلند كردن علم.

چند ماهي است كه بزرگتر شده ايم. ۱۲سال و نيمه ايم.دوست داريم بدانيم كه بقيه هم بالغ شده اند يانه و دوست داريم به دروغ  بالغ شدن خودمان را انكار كنيم. حتي پيش مادربزرگ حتي پيش مردودي ها كه اطلاعات وحشتناكي دارند از هه چيز و حتي روي ديوار هاي توالت نقاشي هاي بد كشيده اند .

 

و پسرها نگاهمان ميكنند. دوستم خوشگل نيست. اصلن. و بانمك است زياد. و موهاي قهوه اي صاف و بلندي دارد كه تازگي ها جلويش را سشوار ميكشد و پشتش را كه دم اسبي ميكند زير مقنه اش قلمبه ميشود . وپسرها كه ۴، ۵ سالي از مابرزگترند نامه پراكني ميكنند و بيش از همه براي دوستم. و شب ها در راه رفتن به تكيه جواب نامه ها با نگاه های ناشيانه و پر حياي دخترکاني كه هنوزمثل پسرهاهستند كه هنوز اندام تازه شان را نميشناسند و هنوز نمي دانند كه بخواهند زنانه رفتار كنند و تازه ياد گرفته اند با تيغ ناست پدر بخشي از موهاي مچ پا را بتراشند و يواشكي به همكلاسي ها نشان بدهند، جواب داده ميشود.

 

مهرداد پسركي كه  به ’مهرداد گوه مرغي‘ معروف شده چند روزيست كه براي دوستم نامه هاي سوزناك مينويسد.پر از شعر و عشق. و دوستم حالش از مهرداد به هم ميخورد. و زنگهاي تفريحمان پر است از مشورت براي چگونه دست به سر كردن مهرداد. تا به اين نتيجه ميرسيم كه نامه اي بنويسد و به مهرداد بگويد ترجيح ميدهد با مرتضي سياه دوست شود يا ابراهيم يا حتي ممد! و اينطوري حتمن گوه مرغي خيط ميشود.

و اصلن مهم نيست كه ابراهيم عشق سحراست .يا اينکه مرتضي دلقك تر از اين هاست كه بشود دوستش داشت. تنها كسي كه شايد دل دوستم برايش مي تپيد ممد بود كه مادرش مرده بود و پدرش زن گرفته بود و ممد هميشه افسرده بود و مازيار و علي كه برزگتر هاي پسر ها بودند هميشه هوايش را داشتند و دوستم كه تمايل غريبي به توجه به آدم ها ي مشكل دار داشت با كمي خجالت نام ممد را به ليستش اضافه كرد. نامه زنگ تفريح نوشته شد و ما سر كلاسيم.

يجلس... يجلسان...

سارا اصرار ميكند كه نامه را از دوستم بگيرد و بخواند.

يجلسون...

دوستم نامه را توي فضاي خالي  زیر ميز كه بهش جاميزي ميگوييم پنهان كرده. سارا نامه را ميقاپد. خانم مكي درس را قطع ميكند و با همه ي توان يك بازجو ي كا گ ب برق چشمهاي ذوق زده اش را كنترل ميكند و از سارا كاغذ را ميگيرد. دوستم زير چشمي مريم را نگاه ميكند. مريم با دوستم رقابت دارد. سر نيم نمره يا شايد هفتاد و پنج صدم. رقابت شاگرد اول ها. معلم عربي نامه را كه خواند به دوستم نگاه ميكند و ميگويد: تواز مادرت  خجالت نميكشي؟ و دوستم با همه ي سرتقي يك محكوم افسانه ای ميگويد : مادرم ميدونه.

مادر دوستم هيچ چيزي نمي داند. دوستم اينقدر از مادرش دور است كه براي كم كردن شر يك پسرك گوه مرغي با ما مشورت ميكند.

 

خانم مكي به پوست سفيد معطرش دستي ميكشد و ميگويد: بارك الله! چه مادر و دختري. به هم مياين پس!

و نامه را توي كيفش ميگذارد.

 

كلاس با همه ي حال بد خانم مكي از اين همه بي شرمي ، ادامه پيدا ميكند. دوستم لبهايش را به هم فشار ميدهد. عادت دارد. و صبر ميكند تا كلاس كه تمام شد با همه ي غرورش از خانم مكي براي ندادن نامه به دفترخواهش ميكند و خانم مكي با لذت پايان يافتن يك هم آغوشي ، نفسي ميكشد و ميگويد: تا ببينم.

 

محرم تمام ميشود. همه به زندگي عادي برگشته اند . گوه مرغی را به خاطر امتحانات، مادرش توی خانه حبس کرده.از ممد هم خبري نيست. و دوستم هر روز اضطرابش كمتر و كمتر ميشود تا قصه ي نامه و خانم مكي فراموشش ميشود.سارا هم توهم خيانت و ترسي را ـ كه دو سه روز اول مدام به گريه واميداشتش ـ از ياد ميبرد.

 

امتحانات ثلث اول نزديك است. توي حياط نشسته ايم و با مقنه هاي چانه دارمان روی دهان ،غش غش ميخنديم. خانم ناظم كه براي چيدن موهايي كه از جلوي مقنعه بيرون آمده ، هميشه يك قيچي كوچك دارد، قيچي اش را تكان ميدهد. و در حاليكه با دو انگشت بلندش موهاي زير چانه اش را در يك حركت ميكند، با چانه ي جمع جلو ميآيد و به دوستم ميگويد : فردا با وليت بيا مدرسه.

 

فردا زنگ اول مريم اعلام ميكند كه با پدرش كه رييس انجمن اوليا و مربيان است تماس گرفته اند و امروز قرار است دوستم را اخراج كنند. ظهر دوستم ميايد. رنگش پريده .مقنه اش را حسابی جلو کشيده .اما ميخندد. ما را ميبوسد و خدا حافظي ميكند. سارا بلند بلند گريه ميكند. و مريم آرام كوكوي خانگي اش را گاز ميزند. دوستم  برايمان تند تند جوك بي مزه اي تعريف ميكند و بعد ميرود.

 

امتحانها شروع شده و دوستم كه حالا فقط با پدر و مادرش به مدرسه ميايد و بر ميگردد، در امتحانها شركت ميكند. در حاليكه با هيچكس حرف نميزند و مقنعه اش را تا ابرو پايين ميكشد و دم اسبيش را آنقدر سفت ميبندد كه  از زير مقنعه برجسته تر به نظر ميرسد. دوست داريم خوشحالش كنيم. دوست داريم شوخي كنيم. دو سه روزي گذشته واز سكوتش كلافه ايم. زنگ را ميزنند.به طرف در مدرسه يورش ميبريم. دوستم جلوتر است. به سارا اشاره ميكنم. سارا تاييدم ميكند. جلو ميروم، دست مي اندازم و مقنعه ي دوستم را برای شوخي از سرش ميكشم. نفسم بند ميآيد. دوستم برميگردد براي اولين بار در چشمهاي كوچكش اشك حلقه ميزند. موهايش را آنقدر نا منظم كوتاه كرده اند كه دسته ي كاغذ هاي كشي را به زور كلي سنجاق سر به پشت سرش وصل كرده. مقنعه را بالا ميكشد. لبهايش را به هم فشار ميدهد و بعد لبخند که ميزند ، دندانهاي سفيدش توي آن صورت سبزه برق ميزند.و ميدود به طرف پيكان سفيدي كه پدر و مادرش توي آن نشسته اند. مريم بلند ميگويد: مامانش ازخجالت اين بی آبرويی موهاشوتيكه تيكه  بريده. بابام گفت اون روز تو دفتر باباش جلوی خانم مکی اينا مقنعه رو از سرش كشید و موهاشو نشون داد وگرنه كه نمی بخشیدنش.

دوستم آن ثلث معدلش ۱۹ شد و انضباتش ۱۴.

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1383  توسط بابونه  | 

پنجشنبه، 21 خرداد، 1383

به بهانه ی امروز

                                

 

اين عكس ماست.

من...

وخواهرم.

مادرم . پدرم .         

عمه ها

 و برادرم.

دريك شب سه شنبه

از ماه تمام گرد.

 

اينجا هنوز خانه ي ما پله نداشت

بالا و پايين

فقط

تفاوت  دو وا‍ژه بود

و نرم ...

بي هراس هيچ  افت و خيز

 

آن روزها

بر فرش ها ميشد دويد.

با يك جست كوچك

ميشد از توالت

به آشپزخانه رسيد

يا از حياط

پريد

به بلنداي رختخواب .

 

اينجا هنوز

ما

 آدم نبوده ايم

و عزت ما

همين نبودن ما بود.

اينجا

كتاب مقدس ”جوجه اردك زشت “

براي ما منتظران

حكم قاف قبله بود

 

اين عكس ماست

كه امروز

روي پله هاست

برجلد كتاب مقدس ”جوجه اردك زشت“

دريك شب سه شنبه

از ماه تمام گرد

از خاندان منتظري

 كه همه قو بوده اند...

 

شبنم طلوعی، تهران ۱۳۸۳

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1383  توسط بابونه 

چهارشنبه، 20 خرداد، 1383

مااز ياد رفتگان، شما در ياد ماندگان

۱۳۸۳

نشسته بودم توي ماشين . مي دونستم كه سه شنبه ها مي آد. دلم مي خواست جرات كنم  - بعد از سالها- وبا همه ي جراتم فقط سلام كنم . بالاخره اومد با اتومبيلي كه پاترول بود يا يه چيزي مثل اين. من خيلي فاصله داشتم. اما چشمهاي استاد از آينه قابل تشخيص بود. پياده شد. من هم. در رو قفل كرد. من اما حتي در رونبستم. و جلو رفتم. عصا داشت - چرا؟- و آروم آروم قدم بر ميداشت.

 

۱۳۶۸

- خيابان انقلاب...

- بله

- كوچه ي اسكو...

- بله...

گوشي رو كه گذاشتم همونقدر اضطراب داشتم كه توي كلاس نشسته بودم.

قبلش گفته بودم خودت چي. اون روزهستي؟

گفته بود: نه. نمي آم. مخصوصن نميام.

- پس لا اقل معرفيم كن.

راهنمام گفته بود: معرفي نمي خواد. اين تلفن كلاس. زنگ بزن. اجازه بگير و برو. ياد بگير رو پاي خودت باشي.

 

نشسته بودم و خيال ميكردم جووني كه آناتومي درس ميده-  كه ماه بعد دونستم شاهرخ  از شاگرداي موفق استاده   و سالهاي بعد تر ،كه بر اساس اتفاق در عرصه اي ديگه كنار هم بوديم فهميدم كه فاميلش  فروتنيان بوده - استاده .فقط نمي فهميدم كه استاد كه اينقدر درباره اش شنيده بودم و هرگزنديده بودمش چرا اينقدر جوونه. نيمساعتي طول كشيد تا كسي به من - كه بيشتر شكل بچه دبيرستاني هاي تنبيه شده بودم تا هنر جوي نقاشي- توجه كنه و بگه: استاد الآن مياد. همينجا بشين.

 

و بعد صداي دلنشيني بود از پشت سرم و چشمهايي كه وقتي برگشتم به جستجوي صدا ، هرگز از خاطرم نرفت.

 

۱۳۶۹

امروز روز مهميه.طراحي مدادي تموم شده. مدادرنگي هم. پاستل هم.امروز استاد ميگه از جلسه ي بعد آبرنگ بيار. همه ميگن استاد.... و من هنوز ميگم آقاي آغداشلو.

و استاد ميگه: نقاش خوبي ميشي تو و من حتي نميخندم اما تا خونه از ذوق ، دلم ميخواد برقصم.امروز من شاهرخ غياثی رو ميشناسم و نميدونم اين علی دشتی برادر مصطفی قراره چند سال ديگه بره به همون سفری که شاهرخ غياثی رفت.

 

همان ۱۳۶۹

تصادف ميكنم. و بعد بر اساس اتفاق دكتر متوجه ميشه كه نرمي مفاصل يا مهره يا هر زهر مار ديگه اي دارم و مجبور ميشم به استراحت مطلق چند ماهه، و تحمل زرهي كه مهره هام رو برگردونه به حالت طبيعي. به استاد ميگم. خيلي همدلي ميكنه. ميگه لا اقل گاهي سر بزن. و من كه هنوز به استاد ميگم آقاي آغداشلو گريه ام ميگيره. اما دلتنگيم رو با تلفنهاي گه گاه ونقاشی توی خونه بر طرف ميكنم.

 

۱۳۷۰

خيابان دولت. ظاهرن مهره هام صاف شدن. آبرنگ هم تموم شده. وارد مرحله ي گواش شدم. پول ندارم و دو ماهه شهريه ام رو ندادم. مبصر كلاس كه پول ها رو جمع ميكنه مياد جلو و آروم ميگه: تو تلفن خونه ي استادو داري؟

ميگم: نه!

تلفن رو ميده و من شب تلفن ميكنم.

 

- الو...سلام آقاي آغداشلو... من...

-سلام...

 

اهل تعارف هاي معمول نيست.

 

- تو دلت مي خواد كار كني؟

- من؟

- آره يه شركتي هست به اسم... كار گرافيك ميكنن. يكي ار شاگرداي من...

 

تشكر ميكنم. فردا به شركت ميرم. قرار داد ميبندم و دلم ميخواد فقط  سکوت کنم.

 

۱۳۷۱

من ديگه بچه نيستم. يا لا اقل خودم دچار اين تو هم شدم. بنا بر اين رو پاي خودم وايمیسم و به راهنمام ميگم خداحافظ.. دل راهنمام ميشكنه. استاد كه راهنمام رو خيلي دوست داره تعجب ميكنه و من از خجالت استاد ديگه كلاس نميرم. استاد برام پيغام ميده توسط يكي از شاگردا و من زنگ ميزنم.

 

-سلام آقا ي آغداشلو...

و استاد ميگه : فقط دلم مي خواد بدونم چي شد. چون هر دوتون رو دوست دارم و از به هم خوردن هر رابطه ای آزرده ميشم...

 

و من قول ميدم كه برم كلاس و توضيح بدم مفصل، و درد دل كنم مفصل ، و ديگه هر گز كلاس نمي رم و تمام نمونه های کارهای کلاسيم رو ميريزم دور. جز نقاشی پاستلی که دو سال بعد در بدترين شرايط روحی هديه ميکنم به  يک خانم روانشناس برای قدردانی از مشاوره های مجانيش،  و يک گل سرخ بی امضای استاد که در امان ميمونه...

 

۱۳۸۳

عصا خيلي آزارم داد. ديدن استاد با عصا. اما با لبخند رفتم جلو و تمام توانم رو ريختم توی يه جمله.

 

- سلام آقا ي آغداشلو!

- سلام عليكم...احوال شما

- من... كلاس داشتم اينجا...صبر كردم كه شما رو ببينم و يه سلامي عرض كنم...

- خيلي ممنونم. نمياين تو؟

- نه با اجازه تون.دارم ميرم... من و يادتون مياد؟

- بله بله...

 

يادش نمياد.چرا بايد يادش بياد از ميون اين همه آدمي كه اومدن و رفتن. در رفتن.

 

- چيكار ميكنين الآن؟

اسمم رو نميگم اما ميگم از کارهام . نشوني ميدم از کارهايی که ميدونم ديد.

ميگه: بله بله.

اما بازم ميدونم که نميدونه من يکی از اونايی هستم که قراربود نقاش بزرگی بشه ، و تنها کسی که هنوز فقط بلده بگه آقای آغداشلو.  

 

لبخند ميزنه با آرامش. وميگه:خيلي خوشحال شدم...مرحمتتون زياد.

 

دست ميديم و آهسته ميره سر کلاس. با همون عصا و چشمايي كه فراموشم نميشن.

  

+ نوشته شده در  بیستم خرداد 1383  توسط بابونه  | 

چهارشنبه، 13 خرداد، 1383

امروز يک چهارشنبه از يک سال هجری شمسی

امروز چيزي براي نوشتن ندارم. نه چيزي براي نوشتن و نه ذهني برای تمركز. امروز اندوهم را پشت خوردن چاي و نواختنكي و جواب ندادن تلفني يا شستن لباسي، ظرفي ،خاطره اي پنهان ميكنم و اگر ذهن ناآرام لحظه اي خواست كه انديشه كند ، هدايتش ميكنم به علقه ي هنر با فرهنگ .و به فرهنگ ملي . و به ما .به نقطه اي در فرهنگ جهاني. به نقطه اي محو .و بعد به بودن يا نبودن. به بهاي رهايي. به بهاي تحقير.

 

امروزمن از هر چه دروغ  صميمي ،از هر چه داروست بدم مي آيد. و دلم مي خواهد كه دوباره با همه ی ماجراجويی پنهانم به يك سگ فكر كنم ،يا روزهاي باراني يا ماهي هاي تنگ كه ميميرند.

 

و من كه به هر پديده اي حتي به خاطرات تلخ جنگ و صف هاي بي پايان پاهاي زنانِ در انتظار گوشت هاي يخ زده و برنج و نوار بهداشتي ،حتي به پاترول هاي سفيد و سبزي كه صدايشان در کوچه ها ی بعد از ظهر زمستان راه مدرسه ، بدن كودكانه و معصوممان را گناهكار ميكرد ،عاشقانه نگاه كردم ،امروز از اين همه جديت و بي مهری ام در نگاه ، در انديشه ،در تصميم ، دلم ميگيرد و اندوهم را ، دلتنگی ام را براي آدم ها -كه بزرگترين دغدغه ي حيات من بودند ، كه ميدانم هنوز هم هستند- پشت برگه هاي آرماني گذرنامه ام و پشت فتوكپي شناسنامه ي جلد قرمز مخوفم و عكس هاي پرسنلي ام و دو فرم رنگي پنهان ميكنم . و ترديد و نفرتم را فرو ميريزم دريك سرگيجه ي بزرگ و نگران يك عبارت ميشوم "سيستم ايمني...سيستم ايمني  بدن". و ميخندم تا سفيدي دندانهايم عصبي ام كند . و قرصهايم را براي ماندن در دنيا ، احمقانه بلع ميكنم. و از خودم خجالت ميكشم.

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1383  توسط بابونه  | 

يكشنبه، 10 خرداد، 1383

استفراغ

ميگه به فردا فكركن

ميگم آره

ميگه به مسابقه

ميگم آره

ميگه نذاري بري

ميگم آره

ميگه پس مخلصيم.فعلا...

ميگم آره

ميگه  چته؟

و من نميگم هيچوقت نميگم كه چه...

من ياد گرفتم كه نگم

و ياد گرفتم كه تعبير پيچيده ي قهرمان شدن چقدراينجا آسونه

بس كه تو محروم ميشي. بس كه تو مظلوم ميشي.

و منفور ده بالامگه قهرمان ده پايين نيست  ؟

و ازهر چي قهرمان و ده و آب و سبزه اس عقم ميگيره

 

+ نوشته شده در  دهم خرداد 1383  توسط بابونه  | 

شنبه، 9 خرداد، 1383

يک بند ناف بريده و آسمان سر پناه

فرض كن كه بيدار شدي و اسم ها يك شبه عوض شده بود

و همه ي بقاليها  آزادي را حراج ميكردند

و بچه هاي همسايه  سيني نذر مباركباد در كوچه مي چرخاندند.

اصلن فرض كن اينجا طبق معاهده ي گلستان هفت يا هشت يا نه،  تنها كشورآسيايي بود كه يك شبه عضواتحاديه ي اروپا ميشد. آن هم افتخاري و به پاس اين همه تحمل بشري...

تكليف اين نهادعمومی، اين آموزه ی جمعی که نا خواسته وبه مرور ، سخت بي انعطاف شده چه ميشود؟ تكليف اين جمجمه ها  كه ميشكنيم چه ميشود؟ تکليف اين امنيتی که به فرمانی بر باد می دهيم چه ميشود؟

 

من دلم مي خواست كه انسان فارغ از هر برچسبي فقط انسان بود.

من دلم مي خواست هيچ ترسي جرات نداشت حريم اعتبار هيچ انساني را لكه دار كند.

من دلم مي خواست اينجا همينجا بود بي حضور هيچ تحميلي.نه جنگ تحميلی . نه صدای تحميلی. نه باور تحميلی. نه نگاه تحميلی. 

من دلم مي خواست بند نافي كه در اين خاك بريده ميشد به تو حق ميداد، به تو هويت ميداد . هويتی از جنس همين خاك .و مصونت ميكرد. تنها همين بند ناف بريده.

 

من امروز بعد از سالها اصرار به بودن ،بعد از سالها ميل به تحمل پنهان،باز هم در پنهان بسيار خسته ام .آنقدرکه نه پاي رفتن دارم و نه دل ماندن. نه حتی جايي براي ماندن.

 

جهان اما بزرگ است. خيلي بزرگ  و من نميدانم كه اين جغرافيا آيا در تاريخ دخيل ميشود يانه.

و من نميدانم كه اين در تاريخ ماندن را آيا محدوديت هيچ محدوده ي جغرافيا محدود ميكند يانه.

 

و من سخت خسته ی سخت دلشکسته، هنوز دوست دارم در تاريخ ملت بی تاريخ ماندگار شوم كه بند ناف بريده را كنار سر بريده در موزه اي از جنس خاک- همين خاك بي طرف بي منت مهربان كه هر روز به زنا واداشته ميشود- نگه می دارد و امروز که ستود ، فردالعنت ميكند .

من هنوز دوست دارم ماندگاری تاريخی ام در جغرافيای بند ناف باشد، حتی بی اميدبه فرض ناممکنی و یا آرزوی معجزه ای .

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1383  توسط بابونه  | 

سه شنبه، 5 خرداد، 1383

کجاست قطره که نانها خشکيده و برکت اين سفره تنها به نان است.

من فكر ميكنم ... به دهاني، به نگاهي، به نفسي، به انديشه اي كه بوييده ميشود و صداي قلبم را خاموش ميكنم كه تاريكي بهترين پناه است.

 

من فكر ميكنم به سرزمينم . به سرزمين . كه به كفر پاينده است و به ظلم اما نه.

 

من فكر ميكنم به چاه و به فرياد يك مرد ، به فرياد يک نهاد كه تنها با چاه قسمت شد.

 

و به شليك  دو صف پيوسته ي نفرات بسوي يك نفر. تنها يك نفر.

 

و صحراي قاچ قاچ دل كه به يمن خون ده  هفت نفر و دو كودك ، سرخ ترين صحراي كره ي تاريخ شد.

 

و به بهت يك نبي عاشق از ديدن گوساله ي سامري در حجله .

 

و صليبي كه نردبان شد از فرشي به عرش ، تا 2000 سال بعد يك پاپ ،يك اسقف ،يک نفر، دو پايش بر فرش، تعيين کند، که خيال کند او تعيين ميکند، كه من ، که ما به عرش ميرویم يا نه.

 

من فكر ميكنم به مردي كه مينوشت و از بس مينوشت و از بس پاسخ  پرسشهاي پرسشنامه های اجباری را مينوشت دستانش براي نوشتن نام خودش ميلرزيد و اسمش پر شکن ترين نام دنيا شد.

 

من فکر ميکنم به تو که چقدر کوچکي، که چقدر کوچک مانده اي ، که هنوز گم ميشوي. که گم شده اي، درست در  روزهاي اوج قله  . و نشاني را بي رحمانه ريز ريز ميکنم.

من فكر ميكنم به همه ي ظالمان و كافراني كه جاودانه ميشوند. کافران جاودان. ظالمان جاودان. من به قيمت جاودانگی در تاريخ فكر ميكنم. و جيب های خاليم را ناشيانه عريان ميکنم.

من آنقدر فكر ميكنم كه دريچه ي فكرم از فشار قطره هاي ذهن آب شده ام  خيس ميشود و بخار ميگيرد . و دلم مي خواهد براي هزارمين باربه افسانه ي ساختگيم از سليمان فكر كنم و از خدا تنها باران بخواهم.

 ... وسليمان دانست اين قضای خداوند است که باران بر مردمان نبارد. پس بازگشت نزد ايشان با سری افکنده و دستانی به زير آويخته که وعده کرده بود جز به مژده ی باران دست از آستين نگرداند و پای به شادی نکوباندو چون به دروازه ی شهر رسيد زنانی ديد لب تشنه با کودکانی خفته به دامان و مردانی پريشان. جمعی به خاک نوميدی نشسته و جمعی دست نياز به آسمان بر داشته. پس دلش از درد مردمان به درد آمد و فزونی غم ايشان تاب نياورد.دست و پای به رقص آورد و خدای را گفت: بر من ببخشای که گفتن تقدير تو در توانم نيست.

مردمان که پنداشتند سليمان به مژده ی باران ميرقصد، از جای برخاستند و از پروردگارشان عذر گناه خواستند و چندان به شکرانه گريستند که خاک خشکيده را جويها روان شد. پس خداوند را عشق مردمان کارساز افتاد و قضای خود به رضای مردمان گرداند. باران باريد و جوی اشک مردمان ،از عشق، بارور شد

+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1383  توسط بابونه  |