|
Shabnam Tolouie's blog
|
سوال های تکراری ، جواب های بی باور اجباری .
کشف بی حقیقت یک دسیسه ، وکشف با حقیقت یک تماس عاشقانه ، وکشف لذت چشیدن هوای تازه در صبح ، وکشف یک "اقدام ".
درد مزمن ، عذاب بیداری ، تنهایی ، دیوار بی روح بی منفذ .
وحسرت دوباره نشستن در خانه ، حسرت دوباره شنیدن صدای مادر ، حسرت دوباره بوییدن فرزند ، حسرت لبخندی که جا ماند ، حسرت خداحافظی ای که نشد ، و خیال راه رفتن دوباره زیر باران ، وخیال راه رفتن دوباره توی خیابان .
بغض فرو خورده ، بغض ماسیده در گلو، بغض تحمل بی اندازه ، های های درد، شکوه یک نیایش ، وهق هق گریه .
یک کلید ، یک نفس.
ولحظه ی عظیم صدای کشدارباز شدن یک در بزرگ آهنی ،
وبیداری و بازتکرار و تکرار،
وساعت صبروسکوت .
وقرن انتظار.
و پرواز کبوتراز جسم زخمی همه ی سهراب ها و حسین ها و پیمان ها و اشکان ها ونداها و مونا ها و ترانه ها و شکوفه ها ....
و فردا
وقضاوت
و خدا.
میشود هرویین و تریاک و کراک و شیشه و هزار زهر مار دیگر را مثل آب خوردن ، میان جوان هاتکثیر کرد تا تمام شوند. تابنشینند گوشه ای مغزشان را دود کنند یا با قرصی منفجرش کنند. میشود ذره ذره گیاهشان کرد.
میشود خطی کشید، علامتی زد ، برچسبی، وحذفشان کرد از دانشگاه ، از مدرسه، از کار، از خیابان، ازشهر، از لذت "شدن" ، حق" بودن" ، و شوق رسیدن . و خودشان را بی خود کرد و خدایشان را دزدید.
میشود کشتشان سر نبش کوچه های بچگی . وشناسنامه هاشان را با مهری، به سادگی همه ی مهرها یی که می زنندمان ، روی خاک شرمگین خیابان ، باطل کرد.
۲ـ ساعت ۹ صبح جمعه هرگز فکر نمیکردم که مردم ایران، مخصوصا" اونهایی که توی ایرانن ، با همه ی آرزوهاشون ، و دستهای جوهری و شناسنامه های مهر خرده شون ، قراره باز هم غافلگیر بشن .
۳ـ ساعت ۹ صبح جمعه یادم نبود که غالبا" امید های مردم ما یا غایبن یا سر بزنگاه غایب میشن و قهرمان های آرمانی ، غالبا" خونه رو به خیابون ترجیح میدن...
۴ـ اعتراض در همه جای دنیا جزء لاینفک جوونیه. نه جمعه ، نه دیروز ، نه امروز و نه همین الآن هنوز هم باورم نمیشه جوونها یی رو ـ که به امید گرفتن فقط گوشه ای از حقشون از زندگی ، "بی سابقه ترین مشارکت مردمی" رو رقم زدن ـ دارن جلوی چشم همه ی دنیا ، به خاطر اعتراض به نتیجه ی این مشارکت مردمی ، به ضرب چوب و چماق این طور وقیحانه کتک میزنن و زیر لگد میگیرن. جوونهایی رو که حتما" مادرهای نگرانشون نخواستن حتی با صدای پای بی موقعی ازخواب بپرونن.
کاش خدا کمی کم صبر میشد.
بهار امسال برای من بهار ویژه ای بود آنقدر که برای اولین بار در این چند سال وبلاگ نویسی نتونستم اینجا مطلبی بنویسم و به بهانه اش تبریکی بگم. اینقدر که ازقبل از عید هنوز نتونستم یه دل سیر بخوابم یا با بی خیالی کتاب کافه پیانو رو که امید برام فرستاده یه روزه تمومش کنم، یا برم توی یه جا بشینم و نگران عقربه های ساعت نباشم و حرف بزنم و بشنوم یا یادداشت بردارم ، یا یکی از کارهای روزمره ای رو که تمام این سالها کردم دوباره بی دلهره تکرار کنم و توی اون مداربسته ی مکرر "چرا" ها و"تردید" ها غلت بزنم و دنبال جواب محال بگردم. امسال درست یه هفته مونده به عید ، پسرکوچولوی من به دنیا اومد و زندگیمون رو با حضور گرد و قلمبه اش و چشمهای بادومیش، خیلی با قبل متفاوت کرد.
میگن که میل به مادر شدن رو از همون عروسک بازی های اولیه ی دختر بچه ها هم میشه دید. خیلی از این تئوری مطمئن نیستم. در مورد خودم میدونم که بازی های ابتدای بچگیم ـ دو سه سالگی ـ شامل یه اجرا میشده و یه عده مخاطب. مادرم تعریف میکنه که بچه های هم سنم رو جمع میکردم و براشون آواز میخوندم. یادم میاد یه بار هم بجای نی نی بازی ـ که بخواد به میل به مادر ی تعبیر بشه ـ مستقیما" نقش یه زن باردار رو توی راه پله های خونمون بازی میکردم . فکر کنم شش سالم بود. بالشی گذاشته بودم روی دلم و دلم رو با پارچه ای بسته بودم و دست هام رو گذاشته بودم پشت کمرم و راه میرفتم . مادرم تا منو دید دعوام کرد که: یعنی چی؟ دیگه نبینم خودتو اینطوری بکنی! در آر اون بالشو... و من که خیلی احساس خطا کردم، برگشتم به سراغ همون اجراهای آبرومند برای بچه های هم سنم.
بزرگ که شدم یا لااقل وقتی در ۱۸ سالگیم فکر میکردم خیلی بزرگم ، یکی ازهزار تا رویام ازدواج کردن و مادر شدن بود. از اون رویاها که فقط دوست داری بذاری گوشه ی ذهنت خیس بخوره و یه روزی هم نا غافل وقتی میخوای ساندویچت رو گاز بزنی قورتش میدی یا تفش میکنی بیرون بی اینکه اصلا" یادت باشه اون گوشه ها بوده. بعد ها با زندگی مشترک بارها ایده ی بچه داشتن اومده بود ومیون بلند پروازیها ویا نا امیدی از فردا یا سست بودن زنجیر ها گم شده بود و رفته بود پی کارش. تا اینکه اینجا برای اولین باربطور جدی بهش فکر کردم یعنی دیگه برای خودم طرح مسئله کردم و رفتم به سراغ تجسم. به اینکه اگه داشتمش امروز چکار میکرد و من چکار میکردم. و بعد دیدم چه حال بدی داشت بچه ای که نصف شده بود تو بکش واکش طناب ها و مرزهای آدم بزرگ ها.
راستش من هنوز هم نمیدونم که " قسمت" وجود خارجی داره یا نه. هنوز هم مثل دیالوگی که توی قهوه ی تلخ برای ابراهیم نوشته بودم فکر میکنم که:" یعنی چی؟ یه دیگه می شینن قسمت میکنن؟ بعد سهم بعضی ها میشه سوخته هاش که می چسبه کنار دیگ ؟" ولی دروغ چرا ؟ وقتی بهم میگن قسمت بود که توی ایران اون طوری ها بشه که زندگیت حالا اینطوری ها بشه... نمی دونم... بدم نمیاد فکر کنم که اینطوری نقد و سر راست هم میشه دید و برای یه بار هم که شده بی خیال پیچیدگی ها شد. گرچه الآن چیزی که برام مهم ترینه اینه که پسرکم توی بهترین وقت زندگی از راه رسیده ، توی شرایطی که مادر و پدرش با عشق منتظرش بودن واز بودنش هر دوخوشحالن . گرچه که یه ماهه نتونستن حتی یه مسواک سر صبر وکامل بزنن بی اینکه مثل نیروهای امداد با شنیدن هر تک صدایی برسن به وضع اضطراری و بپرن که : داره گریه میکنه؟؟ اومدم!
و خلاصه نوروز ۸۸ هم مبارک!
به خدا من هنوزهم وحشت میکنم . وحشت میکنم از صدای گنگ دعوای طبقه ی بالا ، از تربیت اجباری به هر اسمی ، ازلذت پنهان تحقیر شدن ، از میل به استادی و معبود شدن .
از گلّه وقتی قراره دریده شیم به دست هم ، ازمذهب وقتی تبدیل میشه به آیین نامه ی رانندگی.
ازبخشش و زخم بی فراموشی، ازکدورت که بعد از عمل لیزری عدسی ، توی چشم، براق تر میشه ، از مصاحبه ی من مستعار با من در وب سایت من آنلاین ، از شنیدن صدایی که پر از کینه اس در میلش به آباد کردن جهان ، ازسوء استفاده ی یه گوینده از ابعاد میکروفن گردنی .
ازآلزایمر دایره المعارف غنی سالخورده ، ازشب ادراری بانوی ادب در نود سالگی ،از بی رحمی زندگی.
ازحمله ی لاشخورهای مستند" آوای وحش" به زن تنهای مسافر، ازخنده به لرزش دست مرد خطاط به وقت نوشتن مشق اجباری .
ازادای صداقت، ازدرآوردن ادای صراحت در جایی خارج از صحنه . از بهانه های مقدس برای لیسیدن ته مونده ی یه حسرت قدیمی.
از تورم گره های جنسی واخورده حتی در صدمین مواجهه با هوای تازه ، ازدوستت دارم های بین دو ایستگاه ، از نمایش دلتنگی های نفتالین زده به وقت سرما ، ازصدای ظریف شکستن حرمت ، از صدای مهیب هلهله ی ازدواج دو برنده ، ازمردی که با قلدری ، زن میشه ، از زنی که باید مرد بشه ، از جنینی که به لطف روشنفکری مادرش، سقط میشه .
وازغروب که همیشه بوی دلتنگی میده.
وازدیدن توپ لاستیکی شوت شده ی تنهایی ، که کنار اتوبان، بی خبر از هجوم ماشین ها قل می خوره.
مادر والنتین از مردم سفارش میگرفت و بافتنی میکرد. فال هم میگرفت. یادمه خانم های همسایه با چادر های گل گلی گاهی خونه ی والنتین اینا میرفتن، قهوه و شیرینی میخوردن و فالی میگرفتن و بعد به گفته ی خودشون دهنشون رو آب میکشیدن که نجسیشون بره.
ده متری ارامنه که کوچه ی والنتین اینا بود به مناسبتهای مختلف پر میشد از هیجان . یه روزاز سال صدای خنده ها شون همه جا رو پر میکرد چون همه روی هم آب میپاشیدن و میگفتن این عیدمونه وچند روزی هم کوچه پر از انعکاس برق برقی چراغ های کوچولو میشد وقتی برای کریسمس درخت های کاج تزیین شده شون به میز صندلی چوبی همیشگی خونه ی ارامنه ، رنگ تازه ای میدادن.
با وجود واگویه های بچه ها در مورد نجس ـ پاکی و اقلیت و غسل و دست ندادن و ... قند توی دل همه آب میشد موقع کریسمس یا عید پاک و هرکسی تو اندازه های خودش بدش نمیاومد یه شبی رو مسیحی یا بقول بچه ها" ارمنی" بشه ، یا دست کم اینکه عید ارمنی ها ـ که پر از رنگ بود و شادی ـ مال همه بشه! والبته که نمیشد. پس تکلیف مرزها ونجس ها و ما و شما و اونا چی میشد؟
هیچ شیر پاک خورده ای هم نبود که بگه بابا شما غیر مسیحی ها، بیاین نفری یه هدیه ی کوچولو بگیرین دستتون و ببرین خونه ی والنتین و اونیک و روبیک و ژانت و بهشون عیدشون رو تبریک بگین. اینطوری توی شادی هم سهیم میشین. اینطوری اونا هم برای عید های شما همینکارو میکنن. اینطوری در عین حال که هر کی با هویت و تربیتش زندگی میکنه، یاد میگیره که به هم وطنش به چشم بیگانه نگاه نکنه.
یه بار توی اون سالهای سرد و بی روح و جنگ و تبلیغات که تفریح اهالی محل ، وصل کردن در قابلمه بود به بالای تلویزیون های پرتابل سیاه و سفید ، تا بشه فیلمهای بی صدا و پر برفکی رو که برای زندانیای زندان قصر پخش میکردن ـ که ما زیاد باهاش فاصله نداشتیم ـ تماشا کرد ، درست شب نوئل و با دیدن اون درخت چشمک زن، نسبت به ارمنی شدنم اظهار تمایل کردم، و البته که فورا" توسط آدم بزرگ ها توجیه شدم که این عید ، عید مسیحی هاست و مربوط به تولد حضرت مسیحه و هر کسی باید تولد فامیل خودشو جشن بگیره ! و بس . پرونده کمی جدی بسته شد و بعد قرار شد دیگه به خونه ی والنتین اینا از توی بالکن سرک نکشم و راحتشون بذارم!
بزرگتر شدیم و محله عوض شد و سردی روزهای بچگی جاشو داد به شیوه ی دیگه ای از زندگی و البته نوروزو تحویل سالی که اینقدربرام پر ابهت بود که حتی امروزدلم نمیخواد بچه ام رو به خاطر حضور در فرهنگ تازه از لذتش محروم کنم.
وقتی اومدم فرانسه دیدن پاپانوئل های پارچه ای که مردم از پنجره هاشون آویزون میکنن که مثلا" داره یواشکی وارد خونه میشه تا کادوی بچه ها رو بیاره، برام خیلی با مزه بود و با خودم میگفتم که برای تولد مسیح چه کارهای جالبی میکنن. کم کم متوجه شدم که اینجا برای خیلی از خانواده ها نوئل با یه جشن مذهبی تفاوت داره. چون احتمالا" اون خانواده یا دین ندارن یا اگه دارن مسیحی نیستن و این بیشتر براشون جشنیه که به بهانه اش دور هم جمع بشن و بچه ها کادو بگیرن. البته هستن کسایی هم که برای نوئل هیچ کاری نمیکنن و منتظر رسیدن مراسم خودشون میمونن اما از دعوت همدیگه فرار نمیکنن .
کمی که گذشت خوندم که تولد مسیح ظاهرا" اصلا" در ماه ژانویه نبوده و این تغییرات رو حضرات اولیه دادن چون میخواستن به این وسیله بقیه ی اقوام رو که عید هاشون حول و حوش اواخر ژانویه بوده به سمت مسیحیت ببرن و... بعد چند شب پیش ، شب نوئل یا کریسمس ، در حالی که داشتیم توی خونه ی بی درختمون، باقالی پلو میخوردیم وبه بودن یا نبودن درخت برای بچه های خانواده های مهاجرفکر میکردیم ،دوستی فرضیه ی قدمت درخت کاج و شب چله و آیین میترایی رو پیش از ظهور مسیحیت ، مطرح کرد و اینکه سران دینی برای محو آیین میترایی بوده که ....
البته اینقدر از قدرتمندان هر دینی سوابق تلخی در تاریخ بشر ثبته که متاسفانه خیلی چیزها میتونه بعید نباشه. اما فکر میکنم اگه به جای علم کردن کاج وستاره و مقدسینی که حاجت میدادن و کم کم در گذر زمان تبدیل شدن به پاپانوئل ها ،کمی هم در جهت تعمیم روح تعالیم مسیح اقدام کرده باشن، باید اقلا" در مقطعی ، جهان جای دلپذیری برای زندگی بوده باشه.
به هر حال خیلی زیباست وقتی به هر بهانه ی انسانی ، میلیون ها بچه در دنیا از هیجان کادو گرفتن برای یه شب هم که شده بتونن رویا ببافن .
نمیدونم والنتین الآن کجاست. دوست دارم اما فکر کنم که توی این روزهای کشت و کشتار وآشوب طلبی و جدایی خواهی دنیا، یکی از اون همه عشاق سینه چاک ـ که هم دینش هم نبودن ـ باهاش ازدواج کرده بدون اینکه هیچ کس به زور و به خاطر رسوم یا تعصب خانوادگی یا اداره ی ثبت احوال ، ایده ی خودش یا اون یکی رو تغییر داده باشه ؛ و دلم میخواد فکر کنم که بچه شون که درخت کاج و سفره ی هفت سین و... رو دیده ، میتونه هر جور که دلش خواست حقیقت رو جستجو کنه و راهش رو انتخاب کنه.
یاد آخرین پی گیریم برای ممنوع الکاریم می افتم. روزی که رفته بودیم ـ پاسمون داده بودن ـ به طبقه ی آخر وزارت ارشاد، جایی که حراست کل ارشاد بود. آقایی بی ریش و با سبیل توی اتاق بزرگش ، از پشت میز خیلی بزرگترش مارو پذیرفت. آقایی که اسمش اصلا" مهم نیست چون تا روزی که اون اتاق و اون میز و اون سمت پا بر جا باشه ، میتونه هر کسی اونجا بشینه و نقش اون آقا یا اسلاف و اخلافش رو بازی کنه. آقایی که ـ بر خلاف همکارهای صدا و سیماییش ـ "با لبخند" اعلام کرد که نامه ی ممنوعیت کاری من رو برای معاونت هنری ایشونه که امضا کرده، که اونجا نشسته فقط برای حمایت از هنرمندان ، که در کمال معصومیت نمیدونست چرا باید نامه ای رو به این مضمون امضا میکرده ! بعد به من وهمراهم شوکولات شوکوپارس تعارف کرد. شکلات هایی که توی یک ظرف بلور روی میز پایه کوتاه جلوی مبلش بود . شوکولات هایی که ظاهرا" خیلی افاقه نکرد چون بعدش به دلیل ضعف شدید وافت قند خون وفشار خون مهمون درمانگاه سر گیشا شدم ، وبه عادت مراکز درمانی ایران ، فوری رفتم زیر سرم.
بعد از اون روزها بود که کم کم وارد بازی هایی هم شدم که از طرفی به من میگفت اصلا" مشکلی ندارم ودچار توهم شدم و بعد در غیاب من به همکار هام از ممنوعیت ها میگفت. خلاصه بسته شدن تمام درها توی بیرون ، و مجموعه ای از عوامل ریز و درشت توی چار دیواری شخصیم ـ که تنها به یمن پرکاری تونسته بودم باهاشون کنار بیام ، باعث شد که تن ندم به جریانی که داشت خفه ام می کرد وباوجود عشق بی اندازه ام به لحظه لحظه ی ایران و آدمها ، فاصله بگیرم و به تصور اون روزهام ، بخوام که شش ماهی رو بیام فرانسه. این فرانسه میتونست نامیبیا ، ارمنستان یا ویتنام باشه ، اگه به جای فرانسه ، ویزای اونها رو داشتم.
وقتی میخواستم بیام ،جدا از خرید بلیط و دادن سهمم ازحق الزحمه ی وکیل برای طلاق ـ که برام خیلی مهم بود و نمی خواستم معلق بذارمش ـ باید حسابی باز میکردم در بانک ملی پاریس که به سفارت، مدارکش رو نشون میدادم. شرایط مالیم برای من که نه پس اندازی داشتم نه جد و آباء پولدار، با قطع شدن کار بدتر از اون شده بود که بتونم حتی بلیطی بخرم . و چون هیچ بیمه و تضمینی برای حرفه ی ما نیست ، وقتی نداری ، یعنی نداری، همین! چهار سال پیش صنف و کارت های عضویت در خانه ی نمایش و تئاتر و بازیگری و کارگردانی ـ که همه رو توی کشوی میزم جا گذاشتم ـ و اون جایزه هایی که پنج بار گرفتم ظاهرا" یک پاپاسی هم نمی ارزید اگه قرار بود حذف بشه آدم. ماه های آخرم در ایران ، تنهایی ، بد جوری معناش کامل شده بود.
اولین چیزی که یادم اومد قرضی بود که دو سال قبلش دودستی داده بودم به کسی ، دو سال قبلش یعنی وقتی هنوز در شرایطی بودم که در حد خودم میتونستم به نیازهای بقیه هم توجه کنم. حالا که دیگه چیزی نداشتم فکر میکردم باید طرف ـ که با من در تماس هم بود و در جریان همه چیز بود ـ یه کم معرفت به خرج بده که البته نداد و به روی خودش نیاورد . من دل شکسته تر از این حرف ها بودم که بخوام اقدامی بکنم . فقط فکر کردم که خب ، اینم روش و سپردمش به خودش . بعد پیانو و موبایلم ـ دارایی های اون زمانم ـ رو فروختم اما مسلما" کافی نبودن . تا اینکه عزیزی از فامیل بهم رقمی رو قرض داد و دوستی هم کمک کرد و خلاصه هزینه ها توی اون مقطع تامین شد.
روزهای تلخ و سخت همونقدر گذران که روزهای شیرین و آسون. روزهایی که میشد هر آن، با دیدن عبور سریع یه قطار رفت به سراغ تصمیم به پایان ، رفتند دور و دور تر. به لطف خدایی که به حضور و اراده اش ایمان دارم ، به لطف درس هایی که از زمانه گرفتم و به لطف خانواده وبه لطف رفقای نازنین اینجایی ودوستانی درایران که معنای ارتباطمون رو اتفاقا" این فاصله از وطن، بیشتراز قبل تعریف و تعبیر کرد.
کار اومد، قرض هام داده شد ، وحشت های کهنه و گندیده ی قبلی جاشون رو به دلهره ها ی تازه و ناشناخته دادن. تک لحظه های شیرین ، سنگینی بغض ها رو پس زدن. مشکلات اولیه و کابوس هایی که انگار به جای خواب، توی بیداری تعریف میشدن، توی روزمرگی شرایط تازه ، بی رنگ شدن. گرچه هنوز نمیتونم سبک بار، توی مسیر زندگی راه برم اما میدونم که از اون روزها ، لنگون یا افتون و خیزون ، به هر زوری که بوده ، عبور کردم. اما این ها باعث نمیشه که خودم رو بزنم به فراموشی یا بی تفاوتی . نه در مورد خودم و نه در مورد هیچ آدم دیگه ای که از حقوق انسانی و شهروندیش، از رشد و زندگی اش به دلایل شرم آور و واهی ، مثل آب خوردن محروم میشه.
روزی که داشتم از پله های وزارت ارشاد می اومدم پایین و دلم سخت گرفته بود به همراهم گفتم : یه روز از همین پله ها با افتخار میرم بالا ، حتی شده با عصا و زحمت پیری. این رو چند وقت پیش به شوخی به دوستی که از ایران اومده بود میگفتم. خندید و گفت: مشکل اینه که اون موقع باید بری توی صف چون حالا دیگه خیلی ها اون پله ها رو برای یه روز باعزت ، رزرو کردن.
بعد فکر کردم : واقعیت اینه که دیگه بالارفتن از اون پله ها هیچ معنایی نداره ، نه برای من و نه احتمالا" برای اونایی که خیلی قبل از من و خیلی بعد از من، آسیب دیده و زخمی توی صف ایستادن. کارهای مهمتری هست توی این عمر گذرا به جای وقت گذاشتن برای پله ها . تاریخ و هنر، بی عصا و نامیرا ایستادن و خیلی چیزها رو ، از تمام لوندی های این موجود دوپا ـ از "آدم" ـ ثبت میکنن.
کنار حیاط ، درست این پایین،
باغچه ایست به ابعاد یک گلدان
و زنیست به ابعاد یک انسان
که خودش را در این باغچه کاشته است
و زنگیست که با فشار ظریف یک انگشت چرب از غذای ظهر ،
مدام نواخته میشود
و کودکی که نمیداند توپ دیروز راهم
صاحبخانه قبل از مردن ، با دندان عاریه پاره کرده است
و درست این گوشه، کمی آن سو تر
ابریست که نمیبارد
و آفتابی که پشت ابرک خشک ،
زنگ تفریحش را سیگار میکشد.
زن در گلدان میخشکد
و من ، بالای آسمان
روی کفه های ترازوی نا برابرم
خاک میفروشم
شبنم طلوعی پاییز ۲۰۰۸
راستش من عادت کردم که زود به زود بابونه رو آپدیت نکنم. اما ایمیل هایی داشتم که خیلی خوشحالم کرده ، راجع به همین مطلب پایینی و این سوال که بقیه شون رو چرا نگذاشتم. راستش چون خیلی تحت تاثیر اونی بودم که این هفته پخش شده ، دلم میخواست فقط همون رو با بقیه تقسیم کنم.
همه ی این نامه ها و اونهایی که پخش خواهد شد رو میشه در آرشیو پیام دوست شنید. اما حالا که این طوریه ،چشم ، چند تا دیگه اش رو هم که قبلا" پخش شده ، میذارم این پایین. میتونین روشون کلیک کنین و بشنوین.
برسد به دست تو :دماغی که نویسنده ام کرد!
برسد به دست تو: لبخند توی کیف
برسد به دست تو:مورچه (اینم یه جور دیگه دوست دارم)
پی نویس:
برسد به دست تو: سیندرلا( نامه ای درباره ی جانباز جنگ)
و بازمرسی خانم نویسنده!
با دوست عزیزم ستاره ( که هیچ ربطی به دوست عزیز دیگه ام ، ستاره اسکندری نداره) از مدتها پیش شروع کردیم به آماده کردن پونزده ، شونزده تا نامه. ستاره مینوشت و من میخوندم و حالا این نامه ها هفته ای یکبار از رادیو پیام دوست ، و با عنوان"برسد به دست تو" داره پخش میشه.
من نوشته های این رفیقم رو خیلی خیلی دوست دارم ، ساده اس و روان و عمیق ، و بی ادا و تکلف ـ وقتی بشنوین بهم حق میدین ـ بنابراین هر کدومش رو که اجرا کردم با لذت فراوون بود. اما بعضی هاش برام تاثیر دیگه ای داشتن. مثل نامه ای که امروز فهمیدم توی این هفته پخش شده و من یادم میاد که وقت ضبطش ، چند بار به خاطر اشکهایی که بند نمی اومدن ، مجبور شدم ضبط رو قطع کنم وبخش هایی رو تکرار کنم . کار سختیه که تو بخوای تا حد ممکن بی طرف بمونی وقتی میخوای با احساساتت لحظه ای رو ، جلوی یه دستگاه ضبط ساده یا یه میکروفن کوچولو ، نه بازی که زندگی کنی.
امروز هم که این برنامه رو دانلود کردم و گوش دادم ، نتونستم فقط بشنومش ؛ به یاد تمام کسایی که کوچه پس کوچه های تمام شهر ها و روستا ها مون سالهاست با اسمشون آشناست ، به یاد پسر خاله ام "طاهر سالاری" که وقتی شهید شد چند روزی به روز تولد بیست سالگیش مونده بود ، و دو شهیدی که همراه با اون توی اون روز بارونی به میدون چیذر رسیدن ، و بچه های قد و نیم قد اون دو شهید که هنوز اینقدر کوچیک بودن که نمی فهمیدن شاهد گوشه ای از تلخ ترین واقعه ی زندگی یه ملتن.
دلم میخواد شما هم از اینجا بشنوید.
چندوقتی دلم نمیخواست بیام سراغ بابونه، تنها به این دلیل که نمیخواستم برم سراغ اینترنت . یک دفعه احساس کردم دلم میخواد از همه چیز بیخبر بی خبر باشم و خودم بمونم و خودم. حتی برای گرفتن کامنت ها از همسرم خواهش کردم این کار رو بکنه و میدونم که براش آسون نبود چون فارسی رو خیلی خوب نمیخونه.
در های دیگه ای رو هم بستم. درهایی که نه به دنیای مجازی که به دنیای واقعی مربوط میشد. دوستان نزدیکم این حالت های من رو خوب میشناسن و دیگه خیلی ازم کلافه نمیشن. میرم کنجی و غیبم میزنه. گم میشم تا دوباره پیدام بشه . این طوری فرصت میشه خیلی کارهای ناتموم و فکر های نیمه کاره رو سرو سامون داد. وحالا با چند تا اتفاق خوب ساده از ذیج اومدم بیرون .
از جمله اینکه رفیقی که حد اقل پنج بار در هفته میدیدمش و حضورپر اعتماد با احترام و آرامش بخشش برام از واجبات بود و چهار سال پیش در فرودگاه با هم خداحافظی کردیم و بی اغراق ،اتفاقی نبود که من رو اینجا به یادش نندازه ، چند روزی رو ـ هر چند کوتاه ـ با ما گذروند .
دیگه اینکه دانشگاه برام نامه داده که من رو برای فوق لیسانس پذیرفته در حالیکه اصلا"منتظرش نبودم چون از زمانی که پرونده ام رو فرستاده بودم ماه ها گذشته بود و این روزها اینجا کلاس ها هم شروع شده. وقتی با شیرین نشاط قرار همکاری گذاشتم ، در دانشگاهی دانشجو بودم و به سرعت برق و با خوشحالی رهاش کردم چون همه چیز برام تکراری ودبیرستانی و با توجه به حال و احوالاتم آزار دهنده می شد. بنابراین، این اتفاق تازه از دانشگاهی که دوستش داشتم و برای مقطع فوق لیسانس خیلی برام خوشحال کننده است.
هر وقت دوستی میاد و میره من نا خود آگاه تو تعبیر نگاه ها ویا لحظه های سکوت ، به این فکر میکنم که چقدر عوض شدم یا نشدم. چقدر دنیام دنیای قبلیمه یا دیگه نیست. و این که داره اون آدم چه چیزهای تازه ای میبینه تو این آدمی که زندگیش با امروزش خیلی خیلی متفاوت بود ولی بهترین نتیجه گیری اینه که گرچه زمان خیلی بیرحمه ، یا بر حسب شرایط آدم گاهی واقع بین تر میشه ، یا به اقتضای مفهوم پیش پا افتاده ای به اسم جغرافیا ، شکل عملکرد های آدم با قبلش تفاوت های فاحش میکنه ، یا اصلا" به عمد فاصله هایی میگیره از دیروز تا فردای پر انرژی تری رو رقم بزنه ،یا شاید هم توی همین امروزش بتونه زندگی کنه (زندگی کنه: یعنی لحظه هاش رو با همه ی تلخی ها و شیرینی ها دریافت کنه )اما چیز هایی هم هست مثل دوستی ها ـ وقتی خالصن ـ که با زمان و فاصله و جبر و اختیار و لحظه و قرن... میتونن تغییر نکنن.